عابدین پاپی در گفتگو با نشریه فرهنگی شهرگان (کانادا)
« نقد، بستر دموکراسی فکری را فراهم میآورد»
عابدین پاپی متخلص به آرام در گفتگو با مجلهی شهرگان (کانادا)
«به بهانهی انتشار ۴ کتاب در حوزهی اندیشه و نظر»
شهرگان: جناب پاپی اخیراً ۴ کتاب از شما در حوزهی اندیشه و نظر منتشرشدهاست. البته کل آثار چاپشدهی شما تاکنون به عدد ۷۰ رسیده است. این حجم از کار نشاندهندهی سالها تلاش و کوشش شبانهروزی شماست. این آثار چه هدفی را در دایرهی ادبیات و فرهنگِ جامعه دنبال میکنند؟
عابدین پاپی: با درود بسامد و سرآمد خدمت شما. بله همینطور است. این ۴ کتاب که توسط انتشارات علوی تهران منتشرشده است، جملگی در دایرهی اندیشه و نظر قابلتعریفاند. آثاری بانام:
۱- با پیرانگی اندیشه (دیدگاه، سنجش و گَپ وگُفت)
۲- ایواره (سنجش و بینش)
۳- گفتنهایی برای حرف دارم (نقد سینما و شعر)
۴- پارادایم شناختی (بانی و مبانی).
کتاب «با پیرانگی اندیشه» شامل یک پیش گفتار و سه بخش:
الف) فکرآوردها
ب) سنجشها
ج) گَپ و گُفتها
میشود و تقریباً کتابی با زبان و مفاهیم متفاوتی است چراکه در این اثر هم به شعر و جامعه توجه شده و هم سعی نمودهایم آثاری از شُعرا را بهمانند محمدعلی بهمنی به دایرهی نقد ببریم.
«ایواره» کتابی است که با مشخصاتِ ظاهری ۱۷۷ صفحه به چاپ رسیده است. این کتاب شامل ۸ سنجش و سه بینش (اندیشه) است که بهنوبهی خود میتواند در دایرهی اندیشه و نظر در حوزهی علوم انسانی مفید فایده و حائزِ اهمیت و اولویت باشد.
کتاب سوم «گفتنهایی برای حرف دارم» (نقد سینما و شعر) است. کتابی که شامل ۱۲۲ صفحه میشود و به سهم خود به فرهنگِ سینما و شعر میپردازد و البته مقالهای درباره رقص، موسیقی، زبان نیز در این کتاب آمده است. در این کتاب سعی نمودهایم دربارهی سینما و شعر بیشتر سخن بگوییم و در این کتاب سیر اندیشگی داریوش مهرجویی در دنیای سینما نیز به دایرهی وارسی برده شده که در نوع خود قابلتأمل است و کتاب چهارم که اثری بسیار ارزنده و مفید است دربارهی متن شناسی، هرمنوتیک، زبانشناسی، ادبیات شناختی و تحلیل فلسفه است.
در کتاب «پارادایم شناختی (بانی و مبانی) هم تلاش ما بر آن بوده تا بانی و مبانی را در این گرایشها با مبانی نظری کارآمد به دایرهی پردازش ببریم و اصولاً هدف و جامعهی هدف ما در این آثار، برجسته کردن هر چه بیشتر مفاهیم در حوزهی علوم انسانی با زبان و کارکردِ زبانی نوینتری است. در این کتاب سعی شده اهدافی ترسیم شود که در پی آنها جامعهی هدف نمایان میگردد بدون اینکه بعد از هدف به دنبال مجدد نیلِ به جامعه هدف باشیم بلکه جامعه هدف خودش این هدف را کشف و بیان میکند.
با توجه به گفتههای شما بنظر میرسد که «فلسفهی اندیشه و نقد» برایتان حائزِ اهمیت است. قبلاً نیز در این راستا کتب دیگری را به چاپ رساندهاید. ابتدا از فلسفهی اندیشه و نقد برایمان بگویید و سپس توضیح بدهید که این انگیزه و پشتکار همراه با شور و شعف، ریشه در چه تعالیم یا مصادیقی دارد؟
توجه بنده به فلسفهی اندیشه و نقد همیشه در اولویت نخست بوده و این مهم شاید بیشتر به خاطرِ این است که در این حوزه کمتر کارشده و شاید بتوان گفت کاری بایستهی توجه و شایستهی فکر نشدهاست. نظریهپردازی و ابتکار و نوآوری در ادبیات و هنر امری ضروری و پراهمیت است و بایستی در این زمینه بیشتر کار شود. اغلب نوشتارها و سرایشها تکرار معناست و دلیل عمده برمیگردد به اینکه به اندیشهورزی و سنجش کمتر توجه میشود. فلسفهی اندیشه یعنی تفکر دربارهی خود ِتفکر؛ یعنی ما فقط به چیزی فکر میکنیم توجه نکنیم، بلکه «چگونه فکر میکنیم» و «چرا اینگونه فکر میکنیم» را هم بررسی نمائیم و این کار سبب میشود تا که خودآگاهی اجتماعی شکل بگیرد یعنی با این کار جامعه میفهمد چرا باورهایش اینگونهاند ضمن اینکه گُسستن از جزمیت و دگماتیسم شکل میگیرد و جامعه دیگر کورکورانه هر چیزی را نمیپذیرد و مهمتر ایجاد نظامهای فکری خلاق است زیرا که فلسفهی اندیشه پیآمدش نوآوری در علوم، هنر، سیاست و فرهنگ است. نقد نیز یعنی بازبینی، ارزیابی و تحلیل برای اصلاح و بهبود و اصولاً نقد سالم جلوی رکود فکری و فرهنگی را میگیرد و از قداست بیجا احتراز میکند و هیچ اندیشهای نباید فراتر از نقد باشد ضمن اینکه بستر دموکراسی فکری را فراهم میآورد تا که هرکسی بتواند بگوید چرا فلان ایده خوب یا بد است و من در اغلب آثار خود همیشه به فلسفهی اندیشه و نقد التفات کردهام و شاید این انگیزه ریشه در نوع زیست فکری و زیست اجتماعی چندجانبهی من و تجربهی زیستهی من دارد که این دو خود مسببی بوده تا که بیشتر از دیگران بخوانم و بنویسم و این خودنویسی و دیگرنویسی در ذات من بوده و هست و البته بخشی از آن نیز اکتسابی است.
ادبیات و شعر جهان را چگونه ارزیابی میکنید و پویش فکری شعرِ ایران را در دورهی معاصر چگونه میبینید؟
ارزیابی ادبیات و شعر جهان کاری بس دشوار و پیچیده است چراکه با یکی از عتیقترین و عمیقترین نمودهای فرهنگ و اندیشهی بشر سر و کارداریم اما برای تحلیل دقیق به سهم خویش میتوان از چند زاویه به این مهم نگاه داشت. یکی از منظر تاریخی است، چراکه ادبیات و شعر همیشه آینهی زمان بودهاند بهمانند ادبیات کلاسیک (مثل حماسههای هومر، شاهنامه و اشعارِ دانته) که اغلب به اسطوره، تاریخ و اخلاق توجه دارند. دیگر ادبیات مدرن (قرن ۱۹ و ۲۰) هست که نویسندگان به فردگرایی، روانشناختی، بحران هویت و نقد اجتماعی روی آوردهاند و سوم ادبیات معاصر جهان است که ادبیاتی چندزبانه و پر از تجارب پستمدرن و مؤلفههای این دنیاست همراهِ با ضد ساختار و ترکیبِ ژانرهاست. دیگر نکته از منظر محتوا و پیام است. درگذشته، شعر و ادبیات ابزار روایت ارزشها و اسطورهها بود اما امروز بیشتر دغدغههای انسان معاصر، تنهایی، مهاجرت، بحران هویت، عدالت اجتماعی و هویت فرهنگی را بیان میکند و مهمتر از اینها ازنظر نوآوری و سبک و البته وضعیت امروز ادبیات جهان قابلبررسی است چراکه شعر آزاد (والت ویتمن و نیما یوشیج) توانست قواعد کلاسیک را بشکند بهطوریکه به دنبالِ آن رمانِ نو و فرمهایی تجربی همراهِ با شکستن خط روایت و چندصدایی نیز در قرن بیستم به وجود آمدند و در قرن بیست و یکم تلفیق رسانهها، شعر دیجیتال و انسان گویی چندرسانهای پدیدار شدند ضمن اینکه چند فرهنگی و ادبیات مقاومت و اعتراض نیز به وجود آمد بهگونهای که نویسندگان مهاجر (چیماماندا انگزی آدیچی، سلمان رشدی و غیره) بهنوبهی خود صدای چند فرهنگی را تقویت کردند و البته ادبیات بازار محور نیز مانند آثار عامپسند و فانتزی سهم بزرگی در جهان امروز دارند اما همیشه با ادبیاتِ جدی در تفاوت و تضادند.
در جواب به پرسش دیگر شما باید بگویم پویشِ شعر معاصر ایران نیز تنوعگرا، تجربه محور و چندصدایی است. از نیما یوشیج با شعر نو تا شاملو و فروغ و سپهری با زبان و نگاه تازه، سپس جریان بعدی مثل موج نو، حجم گرا و پسانیمایی که همه به سمت فردیت، زبانآزمایی و دغدغههای اجتماعی، فلسفی و هستی شناسانه درحرکتاند. فکر میکنم در جهان امروز شعر دچار گرایشهایی پراکندهشده از شعر مینیمال و گفتاری گرفته تا شعر مفهومی و آیندهنگر. خلاصه سخن اینکه حرکت از سنت به نوآوری و از جمعگرایی به فردگرایی در آثار معاصر مشهود است.
یکی از کتابهای شما با نام «ایواره» است که درونمایهی آن سنجش و بینش است. دربارهی بنمایهی این اثر و برگزیدنِ این نام برای کتاب توضیح دهید؟
کتاب ایواره اثری است با دو موضوع سنجش و بینش. واژهی ایواره لُری است که در فرهنگ لغت لُری و کردی متداول و کاربرد دارد و به معنی قبل از غروب است و شاید هم نوعی غروب کاذب باشد که قبل از غروب ظهور میکند و البته در جوانبی هم به معنی عصر و هنگامِ غروب به کار میرود. متضادِ آن واژهی شوواره است که به معنی صبح زود و دمصبح به کار میرود. ایواره میتواند نوعی زمان مناسب و معتدل در جهتِ نیلِ به آسایش و آرامش خاص در زندگی باشد که در بین مردمان زاگرس جنوبی و میانی و مردمان لک و کُرد بیشتر متداول و رایج است. بنابراین چون خودم لُر زبان هستم و واژِگانِ لُری اصیل و عمیق به نظر میرسند، بدین لحاظ بهطور سلیقهای و باعلاقه و عُلقهی زیاد به زبان مادری خویش سعی کردهام برای نامگذاری چندین اثر از خویش از واژِگانی لُری استفاده نماییم. درونمایهی این اثرمفهومی و انتقادی است و سعی شده این مفاهیم در زوایایی متفاوت با رویکردی متناسب و مناسب به دایرهی سازش و سنجش برده شوند. در این کتاب سنجش شامل نقد آثار شعرا میشود و بینش حاوی اندیشه است که سعی کردهایم سه مقالهی متفاوت را در حوزهی اندیشه در این کتاب لحاظ نمائیم.
کتاب دیگر شما «پارادایم شناختی» (بانی و مبانی) است. این اثر بسیار خواندنی و چندگانه مفهوم و زبان است چراکه هم دربارهی متن شناسی و زبانشناسی سخن راندهاید و هم تعدادی از فلاسفهی مشهور جهان را نقد کردهاید. لطفاً در این باره هم صحبت کنید؟
کتاب «پارادایم شناختی (بانی و مبانی)» یکی از مهمترین کتب بنده و شاید ارزشمندترین کتاب من است زیرا که در این کتاب هم به متنشناسی و زبانشناختی توجه شده و هم هرمنوتیک شناختی و ادبیات شناختی در بطن آن به دید میآید. این کتاب یک الگوواره یا طرحواره است که هرکسی آن را بخواند با اغلب اندیشهها در علوم انسانی و فلسفی جهان آشنا میشود. به تعبیری دیگر، کتابی است در حوزهی اندیشه شناختی و مفهوم شناختی محض و گسترده که در این کتاب هم بانیها را توضیح دادهایم و هم به مبانیها توجه لازم داشتهایم. این کتاب شامل ۳۷۲ صفحه است که ۱۹ پارادایم (الگو) در بطن آن لحاظ شده که ۴ پارادایم آن در حوزهی زبانشناختی، هرمنوتیک و ادبیات و متن شناختی است و مابقی پارادایمها مختص و مرتبطِ با فلسفه میشود. در این کتاب اندیشهی فلاسفهی مهم جهان و مبانی نظری و چارچوب اندیشگی آنها به دایرهی پردازش و تحلیل رفته است. پارادایم شناختی یک چارچوب فکری یا الگوی نظری است که برای توضیح چگونگی پردازش اطلاعات، یادگیری، ادراک، حافظه، حل مسئله و تصمیمگیری در ذهنِ انسان به کار میرود. پارادایم شناختی میگوید ذهن انسان مثل یک سیستم پردازش اطلاعات عمل میکند شبیه؛ یک رایانه که ورودیها (اطلاعاتِ حسی) را میگیرد، آنها را پردازش میکند و خروجی (رفتار یا پاسخ) تولید میکند و نگارنده در این کتاب سعی نمودهام به این ویژگیها توجه داشته باشم. در این کتاب شما هم مفهوم شناختی را ملاحظه میکنید و هم اندیشه شناختی بانی و مبانی را بهخوبی احساس میکنید. کتابی با منظومه فکری مستقل در حوزهی اندیشه است که روششناختی در آن کاملاً رعایت شده بهطوریکه بامطالعهی این کتاب شما میتوانید اندیشه یک اثر را بهخوبی در متن آن اثر به دست آورید.
در همین کتاب نگاهِ شما به گفتمانِ هرمنوتیک و تأویل متن، نگاهی متفاوت است و توجه شما به زبانشناختی نیز قابلِ التفات است.
بله، بدون نگاهِ متفاوت نمیتوان معانی و زبانِ نو خلق کرد. هرمنوتیک و تأویل متن دو رویکرد بنیادین برای فهم و تحلیل متناند که تأثیر عمیق بر نثر و شعر گذاشتهاند و این مهم هم در شیوهی نوشتن و هم در نحوهی خواندن ملاحظه میشوند. هرمنوتیک علمی است که به روششناسی فهم و تفسیر متن میپردازد و در اصل میگوید متن معنای ثابتی ندارد و فهمِ آن وابسته به افقِ ذهنِ مؤلف، خواننده و شرایط تاریخی است و تأثیر آن بر نثر و شعر میتواند در چند بعد حائزِ اهمیت باشد: یکی چندلایه شدن معناست و دوم اهمیت زمینه و افق تاریخی است و سوم توجه به گفتوگوی متن با خواننده است و در شعر تأثیراتی اعم از ابهام زیباشناختی و باز بودن متن به تفسیرهای بیپایان و تأثیر بر سبکهای نو را به دنبال دارد چراکه شعر مدرن و پستمدرن تحت تأثیر هرمنوتیک، از معنای قطعی فرار میکند و بر کثرت خوانشها تکیه دارد و اصولاً هرمنوتیک و تأویل متن باعث میشود تا که متون ادبی (نثر و شعر) عمق بیشتری پیدا کنند و دیگر خواننده فعال شود تا که معنا را بسازد نهفقط دریافت کند و زبان، چندلایه و نمادین شود تا امکان تأویل داشته باشد. لذا در این کتاب سعی ما بر آن شده تا که ادبیات و شعر را برمحور هرمنوتیک البته با بهرهگیری از اندیشهی اریک هرش، گئورگ گادامر، دیوید بوهم، پل ریکور، مارتین هایدگر و رولان بارت به دایرهی پردازش ببریم و تحلیل و بررسی خود را نیز ضمیمهی کار نمائیم. زبانشناختی نیز در شعر و ادبیات کارکرد کارآمدی دارد به شیوهای که در شعر و ادبیات به معنای بررسی ساختار، کارکرد و معانی زبان از دیدگاه نظریههای زبانشناختی مدنظر است. وقتی این رویکرد وارد شعر و ادبیات میشود به دنبال این است که چگونه زبان بهعنوان یک نظام نشانهای، معنا تولید میکند و چه تأثیری بر زیباییشناختی متن دارد. هر متن نیاز به هرمنوتیک و زبانشناختی دارد زیرا که شما وقتی به تفسیر در متن برسید درواقع دردلِ این تفسیر میتوان مفاهیمی را استخراج نمود که به زبانِ متن کمک میکند.
فرق فلسفه با ادبیات و هنر را در چه بعدهایی میتوان بررسی کرد؟ و فلسفه در جهان امروز تا چه اندازه در ادبیات و شعر تأثیر گذاشته است؟
فرق فلسفه با ادبیات و هنر را میتوان از سه بعد هدف، شیوهی بیان و ابراز شناخت به دایرهی وارسی برد. فلسفه در جستوجوی حقیقت، چرایی هستی، شناخت مفاهیم بنیادی مثل وجود، اخلاق و عقل است. به عنوان مثال: افلاطون دربارهی عدالت میپرسد که عدالت چیست؟ اما ادبیات به دنبالِ بازنمایی تجربهی انسانی، احساسات و روایت زندگی با زبان زیبا و هنرمندانه است. به عنوان نمونه: حافظ با غزل، مفهوم عشق و رندی را در قالب تصویر و موسیقی بیان میکند و هنر: آفرینش زیبایی و معنا از راهِ تصویر، صدا، حرکت یا فرم، بیان حسی و شهودی است. هنر تصویرها را شکار میکند اما ادبیات به دنبال دریافتِ واژِگان در دلِ طبیعت و جامعه است. هر دو هم عینی و هم ذهنیاند اما شیوهها و رویکردها متفاوت است. مثال: نقاشی «شب پرستاره» ون گوگ برای انتقال حس تنهایی و امید است. دیگر نکته مهم شیوهی بیان و ابزار شناخت است که این سه گفتمان در این دو شاخصه باهم متفاوتاند چراکه فلسفه عقل، تحلیل منطقی، استدلال و چراییهاست اما ادبیات زبان، تخیل و تصویرسازی است و هنر: حس، شهود، خلاقیت بصری یا شنیداری است. در یک جمعبندی کلی میتوان گفت فلسفه پرسش و تحلیل میکند اما ادبیات روایت میکند و هنر تصویر یا حسمیآفریند. برای نمونه: دربارهی «مرگ»: فیلسوف میپرسد: «آیا مرگ پایان آگاهی است؟» شاعر میگوید: «مرگ، چراغی ست که در باد خاموش میشود.» و نقاش، سایهای تیره با نورِ محو میکشد و اما در جواب به پرسش دیگر شما باید بگویم که تأثیر فلسفه در جهان امروز در ادبیات و شعر بهمراتب بیشتر از جهانِ دیروز است چراکه قبلاً به ادبیات و شعر انحصاری فکر میکردند اما با آمدن مفهومی به نام بینا رشتهای در دانشگاهها و حضور ادبیات تطبیقی بهعنوان یک الگوواره این مهم رنگ و لعابی بیشتر به خود دیده است.
به عنوان یکی از پرکارترین و جدیترین نویسندگان و شاعران امروز در حوزههای: شعر، نقد، زبانشناسی، جامعهشناسی، روانشناسی و فلسفه نگاشتهاید. این پشتکار و تلاش بیوقفه ریشه در چه انگیزه یا انگیزشی دارد؟
بله. آثار فراوانی در همهی ابعادِ علوم انسانی منتشر کردهام. زندگی پرفراز و فرود من که آکنده از دردها و سردها و زردهاست و در زاویهی دیگر نوعِ کنش و واکنشهایی که نسبتِ به خودم تجربه نمودهام و مهمتر اینکه در همهی ابعادِ زندگی کمتر به من توجه شده، اینها خود از عواملی است که مرا چندگانه نظرکرده است. مدتی روزنامهنگار بودم و در اجتماع نیز تجارب بسیاری کسب کردهام و مهمتر نگاشتن کتابی بانام: «چشمانداز گردشگری ایران و جهان» بوده که نخستین اثر من به شمار میرود و این کتاب خود عاملی شد تا که من همهی ایران را تجربه و لمس کنم و این ایرانگردی و سیر و سیاحت خود سببی گردید که نگاهِ ما را چندبعدی جلوه نماید و چند دیگر، شکستهای زندگی و بیمهریهایی بوده که بهعنوان پیآمد همین شکست تجربه کردهام که میتوان گفت هزار بارافتادهام تا یک بار ایستادهام! و این حالت خود سبب شد تا که به سمت نوشتن و ادبیات و هنر و فلسفه کشانده شوم و از زندگی شخصی فاصله بگیرم. مطالعه من به دو بخش درونی و بیرونی تقسیم میشود که در بخش بیرونی تا ۱۸ ساعت نیز مطالعه کردهام و همین حالا نیز کمتر از ۸ ساعت مطالعه ندارم؛ بنابراین اگر میخواهید پرکار باشید بایستی از زندگی شخصی دست بکشید. اولویت اول من نوشتن بوده است نه زندگی کردن و این خود باعث شده تا که خیلی بنویسم و بخوانم تا شاید جملهای از ما خوانده شود. آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم / احساس سوختن به تماشا نمیشود. من ابتدا درد را تجربه کردهام و بعد به دایرهی دردمندی آمدهام و البته هنوز هم رسیدهای کال هستم!
قلم شما چندلایه است. هم به هستیشناسی و زبانشناختی توجه دارید و هم بعد معرفتشناختی و اگزیستانس و روانشناختی در آثار شما بهطور ترکیبی دیده میشود. هم اینکه به اتیمولوژی واژگان التفات میکنید. این چندلایهگی زبان چگونه بهدستآمده؟ آیا شیوهی نگارش شما میتواند الگویی برای جوانان باشد؟
چندلایهگی زبان و اندیشهی ما چه در شعر و چه در نقد و چه در نثرِ تحلیلی اصولاً دارای ساختاری است که چندین سطح معنایی را همزمان در خود حمل میکند و این چندلایهگی را میتوان در چند محور تشریح کرد. نخست: لایهی زبانی (واژه و نحو) است. من از بازیهای زبانی استفاده میکنم. جابهجایی هنجارها، شکستن تقارنهای دستوری و واردکردن واژههای ناآشنا در متن از عمده نکات قابلتوجه در آثار من است. دوم: زبانی موسیقیمند دارم اما این زبان موسیقیاش کلاسیک نیست بهطوریکه حتی وقتی شعر کلاسیک میگویم به وزن برخی از اشعارم ایراد میگیرند درصورتیکه این کار را تعمداً در اشعارم به انجام میرسانم و شعر من بیشتر مبتنی بر ضرباهنگ درونی معناهاست تا آینهی بیرونی. سوم: سعی میکنم در آثارم همزمان زبان فلسفی، عرفانی و روزمره را به کار ببرم یعنی جملهای را میخوانید که با ساختار فلسفی شروع میشود اما در میانه، یک اصطلاحِ محاورهای را به خدمت میگیرم. دیگر مهم لایهی اندیشهای (افقِ معنا) در آثار من است. اندیشهی من تک ساختی نیست بلکه به نوآوری مفهومی و آیندهنگری توجه دارم و در جوانبی هم به گذشته رجوع میکنم بهمانند حافظهی فرهنگی و اسطورهای. متون نگارنده، تلفیقی از هستیشناسی، معرفتشناسی تا روانشناختی و جامعهشناختی است و اصولاً در همین قالبها امتداد پیدا میکنند و بسیاری از آثارم حالتی چندصدایی دارند یعنی رویکردی نقادانه همراهِ با نگاهی شاعرانه و فلسفی را در یک بافت فرآرونده جمع میکنم ضمن اینکه لایهی نمادین و تأویلی در کارهایم هست بهطوریکه متنهای من آکنده از نشانهها و رمزگان و چندصدایی است بهمانند استفاده از «خشکسالی اشک»، «دقیقههای شب» و یا «خندههای غم» و یا «تنهای سرد» که اینها استعارههایی هستند که از سطح تصویر فراتر میروند و واردِ شبکهی مفهومی میشوند. بیتردید هر سطر دروازهای به شعر دیگر است یعنی متن خطی نیست بلکه شبکهای از پیوند ها دارد و اما این پرکاری من از کجا میآید شاید ریشه در زیست فکری مداوم من دارد چراکه صرفاً یک شاعر نیستم بلکه زندگیام را به اندیشه تبدیل کردهام برای من نوشتن یک فعالیت جنبی نیست بلکه زیست روزانه است و این نوع از زیستمندی خودش موتور پرکاری میشود و دودیگر، تنوع علاقهمندیهاست که باشخصیت و نبوغِ من پیوند خورده و پیوند بین تجربه و نظریه نیز از عمده مواردی است که در آثارِ من پیداست یعنی میخواهم بگویم که بسیاری از نویسندگان یا نظریهپردازند یا شاعر ولی من و شخصیت من ترکیبی است و در یک قاب خاص نمیگنجد و شاید ازلحاظ روانشناختی نبوغ من هنر و هنر آوردگی باشد؛ و اما از اینکه شیوهی نگارش من میتواند الگویی برای جوانان باشد یا خیر باز بستگی به تجربهی زیسته و نوعِ زبان و فرهنگِ مطالعه افراد دارد و فکر میکنم اثر یا آثاری میتواند تعمیمپذیر و جامعهپذیر باشند که با سلایق روحی و روانی و علایق فکری و رفتاری افراد کلاف خورده باشد. پذیرش هر اثری وابسته و همبسته به زمان دارد و نوعِ کاربستهایی که در آینده در حوزههای مختلف متداول میشود ممکن است یک اثر ناب برای همیشه محو شود امروزه دانش قدرت سازی نمیکند بلکه این خود ِقدرت و ساختار قدرت است که تولید دانش میکند.
در کتاب پارادایم شناختی نقدی بر اندیشهی «شارل بودلر» شاعر مدرنیسم جهان با سبک سمبولیسم نوشتهاید. دربارهی این شاعر و سیر اندیشگی آن توضیحاتی بدهید؟
من در نقدم به کتاب سیر اندیشگی شارل بودلر، مبانی نظریاش را به دایرهی تحلیل بردهام. بودلر شاعر و منتقدِ هنری و نویسندهی فرانسوی قرن نوزدهم است. از او بهعنوان یکی از تأثیرگذارترین شاعران مدرن جهان یادکردهاند و بیشتر با مجموعهی شعر «گلهای بدی» شناخته میشود. کتابی که نقطهی عطفی در تاریخ شعر فرانسه و ادبیات مدرن محسوب میشود. ویژگیها و اهمیت بودلر در شعر بر چند دلیل استوار است. یکی بنیانگذار شعر مدرن است. بودلر پلی میان رمانتیسم و مدرنیسم است. وی با کنار گذاشتن کلیشههای احساسی رمانتیسم و استفاده از نمادها، تخیل و واقعیت تلخ راه را برای سمبولیسم و جریانهای مدرن هموار کرد. دیگر ویژگی بارز بودلر در شعر موضوعات نو و جنجالی ست بهگونهای که از زیبایی درکنار زشتی حرف میزند، عشق، مرگ، گناه، شهر، شهوت، اندوه و حتی فساد اخلاقی را در شعر لحاظ میکند که این رویکرد در زمان خودش بسیار جسورانه و حتی ضد هنجار تلقی میشد. مهمتر نوآوری در زبان شعری است. با بهرهگیری از موسیقی واژهها و هارمونی خاص در سطرها و ترکیب تصاویر متناقض (زیبا و زشت و نور و تاریکی) سعی میکند زبانی مبتکر را در متن ایجاد کند ضمن اینکه بهکارگیری نماد برای بیان مفاهیم پیچیده (مثلاً گل برای زیبایی و زوالِ همزمان) در آثارش بهوفور پیداست. بودلر را بایستی پدر سمبولیسم خواند زیرا که شُعرای بسیاری مثل مالارمه و ویلن از او اقتباس کردهاند و مهمتر از همهی اینها نگاه و رویکردی است که به زندگی شهری و مدرنیته دارد درحالیکه شعر پیشین بیشتر طبیعت را ستایش میکرد ولی بودلر شهر، خیابان، بورژوازی وزندگی مدرن را وارد شعر میکند که این نوع نگاه به شعر برای عصر صنعتی آن زمان بسیار تازه و بکر بود. بنا براین شاخصهها، آیا میشود دربارهی شارل بودلر سخن نگفت که باید گفتههای آن را گفت و شنفت و ما نیز بهنوبهی خویش سعی نمودهایم در این کتاب به چه گفتنها و چگونه گفتنهای بودلر در شعر بپردازیم تا که خوانندگان بیشتر با مبانی نظری آن آشنا شوند
در کتاب «گفتنهایی برای حرف دارم» مقالهای دارید تحتِ عنوانِ: «اتیمولوژی و آنتولوژی هنر سینما». نظرتان دربارهی چیستی سینما و آنتولوژی هنر سینما چیست؟
بله، کتاب :گفتنهایی برای حرف دارم» شامل گفتارهایی دربارهی نقد سینما و آنتولوژی هنرِ سینما و البته نقد شعر از شاعران است. ضمن اینکه در این کتاب سعی کردهایم دربارهی رقص، موسیقی، شعر و زبان نیز بهطور مجزا صحبت کنیم. درکل این کتاب شامل ۶ وینش متفاوت دربارهی شعر، رقص، سینما، موسیقی، زبان، هنرِ سینما و نقد سینما است و اما پرسش شما میتواند دولایه باشد. یکلایهی مرتبط به چیستی سینماست و دو دیگر، آنتولوژی (هستیشناسی) هنر سینماست. خب سینما یک هنر ترکیبی است که از پیوند تصویر متحرک، صدا، زمان و روایت به وجود آمده است. برخلاف نقاشی که لحظهای ثابت را نشان میدهد یا ادبیات که با زبان سروکار دارد. سینما هنرِ حرکت در زمان و فضاست و از مؤلفههای بارز و کلیدی آن میتوان به:
۱- بازنمایی (Representation): سینما جهان واقعی یا تخیلی را با استفاده از تصویر و صدا بازآفرینی میکند.
۲- زمان مندی (temporality): برخلافِ عکس، سینما حرکت را ثبت میکند، پس عنصر«زمان» در ذاتِ آن است
۳- روایت گری (narrative): بسیاری از فیلمها برای انتقال معنا به روایت متکیاند هرچند سینمای تجربی گاهی این روایت را کنار میگذارد
۴- چند حسی بودن: ترکیبی از دیداری، شنیداری و گاه حتی ایجاد احساس فیزیکی (در سالنهای خاص یا VR)، اشاره نمود و به بیان سادهتر میتوان گفت سینما هم هنر است، هم رسانه؛ هم سرگرمی و هم ابزار اندیشه است و بهنوبهی خود به فرهنگ و آگاهی اجتماعی جامعه و خودآگاهی جامعه کمک میکند.
نکتهی دوم آنتولوژی (هستیشناسی) هنرِ سینماست؛ یعنی هستی سینما بایستی در ابعادِ مختلف شناسایی شود و در هستندگیهای آن ریز شد و به هرکدام بهطور مجزا پرداخت. سینما جهانی آکنده از مفاهیم و مصادیق است. این موضوع به ماهیت هستی شناسانهی سینما میپردازد؛ یعنی سینما از حیثِ وجود چه چیزی است؟ و این پرسش را فیلسوفانی مثل آندره بارن، گیل دولوز و ژان میتری مطرح کردهاند. لذا مهمترین محورهای هستیشناسی سینما به شرح ذیل است:
۱- واقعنمایی (Realism): آندره بارن در «کتاب آنچه سینما را سینما میکند» میگوید: سینما بهطور بنیادین با «واقعیت» پیوند دارد، چون تصویر عکاسی و فیلم اثر مستقیم نور برماده است. پس سینما ذاتاً واقعگراست
۲- حرکت و زمان (Bergsonian Time): گیل دولوز در تصویر_ حرکت و تصویر-زمان نشان داد که سینما نهفقط «تصویر» است بلکه «حرکتِ تصویر» هم هست و این یعنی زمان را بهصورت مستقیم نمایان میکند
۳- بازآفرینی یا خلق: آیا سینما فقط بازتاب واقعیت است یا جهانی تازه میآفریند؟ که در پاسخ به این پرسش اگزیستانسیالیستها میگویند سینما میتواند معنا و جهان بسازد، نهفقط بازتاب باشد.
۴- مکانیکی یا هنری: از نگاهِ والتر بنیامین، سینما به دلیل تکثیر مکانیکی، آورا (Aura) یا اصالت ، اثر هنری را تغییر داده است، این یعنی سینما ازلحاظ هستیشناسی با نقاشی و مجسمهسازی فرق دارد و
۵- رابطه با تماشاگر: هستیشناسی سینما بدون در نظر گرفتن سوژهی تماشاگر ناقص است. تجربهی دیدن فیلم، بخشی از «بودنِ» سینماست. لذا هستیشناسی سینما به ما میآموزد تا که مرز آن را از هنرهای دیگر بشناسیم و بفهمیم چرا سینما میتواند هم ابزار تبلیغ باشد، هم فلسفه، هم سرگرمی و هم سیاست که در این مقاله سعی شده به چنین موارد و کاربستهایی با ذکر ریشهشناسی واژهی سینما و تاریخچهی سینما پرداخته شود.


























