Advertisement

Select Page

یادنامه‌ای برای تولد حسین منزوی

یادنامه‌ای برای تولد حسین منزوی

 

در تقویم جان، روزی هست که با واژه روشن می‌شود؛ روزی که صدای شاعر در بطن خاک این سرزمین زاده شد و غزل، نفس تازه‌ای گرفت. حسین منزوی در میان ستارگان شعر معاصر، ستاره‌ای است که نه تنها می‌درخشد، که راه می‌نماید. او آمد تا غزل را از قفس تکرار برهاند و به افق‌های تازه‌ای از معنا، عشق و اعتراض پرواز دهد.

منزوی، در هیاهوی قرن، پناه برد به زبان غزل و آن را با خون دل خویش تازه کرد. کلمات او بهار و پاییز را یکجا در خود دارند؛ عاشقانه‌هایی سرشار از شور و شکایت، و اجتماعیاتی پرخروش و آتشین. در تولد او باید گفت: حسین منزوی، باغی بود که در زمستان ادبیات معاصر شکوفه داد.

برگزیده‌ای از ده غزل عاشقانه حسین منزوی

(به انتخاب اعظم سعادتمند، مجله میدان آزادی)

۱. خیال خام پلنگ من
«خیال خام پلنگ من، به‌سوی ماه جهیدن بود / و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود…»
غزلی که استعاره‌ی پلنگ و ماه را در ذهن‌ها ماندگار کرد؛ نمایشی از اوج‌خواهی و ناکامی.

۲. شعر من از قبیله‌ی خون است
«شعر من از قبیله‌ی خون است، خون من / فواره از دلم زد و آمد کلام شد…»
عاشقانه‌ای که عشق را با خون و مرگ درمی‌آمیزد و از غلیان درونی شاعر حکایت می‌کند.

۳. لیلای من اینک من: مجنون خیابان‌ها
«مجنون بیابان‌ها افسانه‌ی مهجوری است / لیلای من اینک من: مجنون خیابان‌ها…»
منزوی در این غزل، مجنون را از بیابان به خیابان می‌آورد؛ استعاره‌ای نو برای تنهایی مدرن.

۴. تو از معابد مشرق‌زمین عظیم‌تری
«لبت صریح‌ترین آیه‌ی شکوفایی است / و چشم‌هایت شعر سیاه گویایی است…»
ستایشی باشکوه از معشوق؛ جایی که زبان شاعر به معابد شرق و عظمت اسطوره‌ها پیوند می‌خورد.

۵. کسی نگفت نسیم از تبار توفان است
«کسی نگفت نسیم از تبار توفانست / وگرنه غنچه کجا مشت بسته وا می‌کرد…»
غزلی سرشار از تصویرهای تازه و دگرگون‌کننده که عشق را به نیرویی ویرانگر و سازنده بدل می‌کند.

۶. سپرده‌ایم به تقدیر: هرچه بادا باد
غزلی پر از رضا و تسلیم در برابر سرنوشت؛ نمایانگر سوی دیگر شخصیت شاعر که گاه با جهان کنار می‌آید.

۷. زن جوان غزلی با ردیف «آمد» بود
تصویری از عشق در هیئت زنی جوان، که با ردیف «آمد» حضورش را همچون بارانی پیوسته تکرار می‌کند.

۸. زنی که صاعقه‌وار آنک، ردای شعله به تن دارد
غزلی پرآتش و هیجان‌انگیز، با معشوقی که همچون صاعقه جهان شاعر را در خود می‌سوزاند.

۹. که راز زندگی و مرگ آدمی، این بود
«و کلمه بود و جهان در مسیر تکوین بود / و دوست داشتن آن کلمه‌ی نخستین بود…»
غزلی فلسفی که عشق را «راز زندگی و مرگ آدمی» می‌خواند و آن را با آفرینش گره می‌زند.

۱۰. نام من عشق است، آیا می‌شناسیدم؟
غزلی که شاعر خود را با نام عشق معرفی می‌کند؛ آخرین فریاد هویت شاعرانه حسین منزوی

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights