Advertisement

Select Page

ماجرا با یک تماس تلفنی شروع شد

ماجرا با یک تماس تلفنی شروع شد

 

سپیده دمیده، دایره‌ی مدرج روی دیوار همین چند لحظه پیش ساعت شش را اعلام کرده بود. لبه‌ی تخت نشسته‌‌ای و به نقطه‌‌ای خیره شده‌ای، خوابت‌‌‌ نمی‌برد، پلک‌هایت از سنگینی پایین می‌افتند اما‌ نمی‌توانی بخوابی، خواب بر پلک‌ها نمی‌نشیند، فقط نیش می‌زند و می‌گریزد. دراز می‌کشی و چشم‌ها را به زور می‌بندی و چرت می‌زنی. با حس بدی چشمانت را باز می‌کنی، حسی که به راحتی دست از سرت برنمی دارد و دغدغه‌ها. دغدغه در خانه‌ات ساکن شده، طوری که حتی می‌توانی آن را بچشی و لمس کنی چون به تو چسبیده، سنگینی آن را مثل وزنه‌‌ای که بر بدنت گذاشته باشند حس می‌کنی. حتی‌ نمی‌دانی امروز چند شنبه است، تقویم را نگاه می‌کنی، جمعه است و تو بعد از آن اتفاق همیشه از جمعه‌ها بدت آمده. آسمان ابری است و صدای باد در هوا می‌پیچد. صداهای شب قبل به آسمان رفته‌‌اند و حالا دارند پیدا می‌شوند و پایین می‌آیند.
پشت میز تحریر می‌نشینی تا شروع به نوشتن خاطراتت بکنی اما بسته‌‌‌های خالی قرص‌هایت را می‌بینی و تو تا از آنها نخوری حال مساعد برای نوشتن پیدا‌ نمی‌کنی. بلند می‌شوی و پلیور و کاپشنت را می‌پوشی و از خانه بیرون می‌روی. پیاده رو، تنها و تهی جلویت دهن گشوده و گرد و غبار چشمانت را می‌سوزاند. پشت به باد با فندک سیگارت را روشن می‌کنی. از کنار پوستر فروشی رد می‌شوی، یکی از پوستر‌ها چشمت را می‌گیرد، پسر جوانی با موهای سیاه و لباس سفید روی سنگی کنار ساحل نشسته، پاهایش روی هم و دستش زیر چانه‌اش است، زیر پوستر با خط درشت نوشته:«تنهایی».
آدم‌هایی می‌بینی با صورت‌هایی غبار گرفته و نا مشخص، ‌احساس می‌کنی هیچ وجه اشتراکی با این آدم‌ها نداری، آنها را در مه غلیظی می‌بینی، این مه، مه فراموشی است. دوست داری همه چیز را فراموش کنی اما‌ نمی‌توانی. به همه آدم‌‌‌های اطرافت نگاه می‌کنی اما نگاهت بی تفاوت از کنار چهره‌ها عبور می‌کند و در انزوای خودت غرق می‌شوی. داروخانه‌ی شبانه روزی آن طرف خیابان است، خیابانی دراز که دو طرفش را درختان بی‌برگ پر کرده، ترافیک اندک و آپارتمان‌‌‌های تازه ساز و قدیمی. پا بر عرض خیابان می‌گذاری و صدای ترمز ماشینی را می‌شنوی، ناگهان به خود می‌آیی، طعم خون و نمک در دهانت و صداهایی از صورت‌‌‌های خم شده بر بالای سرت، به مردم نگاه می‌کنی فقط سایه‌هایی را می‌بینی که از مقابلت رد می‌شوند و سر و صدا آنقدر زیاد است که فقط می‌توانی باز و بسته شدن دهان‌ها را ببینی. پلک‌هایت سنگین شده‌‌اند و دوست داری بخوابی. به یاد گذشته می‌افتی، به دوران کودکیت، به موقعی که در دامان پدر و مادر و به زمان گهواره و تولد. به تنها جای امن، اتاق خودت و تختخواب و آینه‌‌ای که دارد و میز تحریرت برمی گردی. وارد خانه که می‌شوی شبیه سمساری درهم و نامنظم است. کتاب‌ها و مجلات قدیمی به هم ریخته، ظرف‌‌‌های تلنبار شده توی ظرفشویی، قالی خاک گرفته، اما آرامش عجیبی را حس می‌کنی، سیگاری روشن کرده و پک عمیقی می‌زنی. به صدای موسیقیایی برخورد کفش‌هایت با پارکت کف اتاق گوش می‌دهی. دستت را به دیوار می‌گیری و شانه‌ات را به چارچوب در اتاق تکیه می‌دهی، درد می‌دود توی ستون مهره‌ها، به کمرت ‌دست می‌کشی و ضربه‌‌‌های پوتین نظامی درد را به استخوان‌هایت می‌رساند.
سرت را میان دست‌هایت گرفته بودی و به در آهنی و سنگین رو به رویت نگاه می‌کردی، تاریکی مطلق وجودت و اتاق را در بر گرفته بود، کلید در در سلولت چرخید و صدایی پشت در گفت:
»‌روت رو بکن طرف دیوار»
رو به روی دیوار سیاه شده از نوشته‌‌‌های جور وا جور نشستی و در باز شد. سایه‌ی خودت را روی دیوار دیدی و سایه‌ی کسی که از پشت سر به تو نزدیک شد. با دستمالی چشمانت را بستند و بردنت به اتاق بازجویی. داخل اتاق چشمانت را باز کردند اما تو از نوری که مستقیم به چشمانت می‌خورد هیچ جا و هیچ کس را‌ نمی‌دیدی . صدایی از آن طرف میز چوبی که جلویت بود:
»خو تعریف کن»
» چی رو تعریف کنم؟»
عکسی را جلویت می‌گذارد، خودت را از پشت سر در بین جمعیت تظاهر کننده‌ها می‌بینی.
»این مگه عکس تو نیست؟»
»نه این من نیستم»
»این تویی با همین لباسی که تنته»
»مگه هر کسی لباس شکل من داشت یعنی من هستم؟»
هر چه سعی می‌کردی چهره‌ی بازجو را ببینی‌ نمی‌توانستی و فقط برق دو چشم را می‌دیدی.
»ما سابقه‌ی کثیف خودت و خونواده‌ات رو داریم»
»به نظر شما کثیفه»
»اون پدر وطن فروشت و برادر جیره‌خوارت»
»شما اونا رو که از بین بردین دیگه چی از جونشون می‌خواین؟»
»خیلی بلبل زبونی می‌کنی، می‌خوای تو هم بری پیش اونا؟»
شخصی از پشت به تو نزدیک شد و با همان دستمال چشم‌هایت را بست و برخورد پوتین‌ها با بدنت را احساس کردی، روی زمین مچاله شده بودی و صورتت را با دستانت پوشانده بودی، ضربه‌‌ای که به کمرت خورد نفست را بند آورد و بیهوش شدی.
چشمان پنجاه و هشت سالگیت شخصی را در آینه می‌بیند، نزدیکتر می‌آیی و عینک به چشم، کسی غیر از خودت، بلند قد با شانه‌‌‌های خمیده، موهای آشفته و ریش نتراشیده و پیراهن و شلواری که هیچ هماهنگی با هم ندارند، را‌ نمی‌بینی. پرتوی نور شمع‌‌‌های روی طاقچه در کنار قاب عکس‌‌‌های پدر و مادر و کریم به رقص در آمده اند. از میان لباس‌‌‌های کثیفی که این طرف و آن طرف اتاق ریخته شده‌‌اند به طرف قاب عکس‌ها می‌روی، زیر قاب عکس پدر برگه‌‌ای است، نگاهش می‌کنی و آن را می‌سوزانی:
»نمیرم، خسته شدم، یکسال از عمرم فقط دارم حاضری میدم»
آلبوم را از کشوی میز تحریر در می‌آوری، عکس نوجوانی کریم تو را یاد شخصی که در آینه دیده بودی می‌اندازد. همه چیز از پیش چشمت می‌گذرد، تصاویری جان یافته بر زمینه‌ی خانه‌ی قدیمی، این تصاویر به عطرهایی آغشته اند، آسمان بوی آسمان می‌داد، کودک بوی کودک، سایه‌‌‌های روی دیوار بوی فراغت جمعه و فراغت روز خدا بوی رخت‌‌‌های شسته شده و بوی جمعه‌ی نحس. قرص قلبت را با آب زیاد می‌خوری. ابتدای آلبوم آدرس منزل و شماره تلفن دوران کودکیت را نوشته‌ای، تخم چشم‌هایت می‌گردند و روی شماره تلفن بی‌حرکت می‌شوند. دلشوره‌‌ای به جانت می‌افتد، حالی عجیب مثل حس صبح، دوست داری با کسی در آن خانه‌ی قدیمی حرف بزنی. خیره به تلفن می‌ایستی، دستت نزدیک گوشی، اما نه، می‌روی داخل آشپزخانه، صدای کتری برقی می‌پیچد، طول دالان را می‌روی و برمی گردی و جلو تلفن، انگشت را روی یک یک اعداد می‌گذاری اما شماره را فراموش کرده‌‌ای‌. آلبوم را باز می‌کنی، با خاموش شدن کتری برقی دکمه‌‌‌های تلفن را یکی یکی فشار می‌دهی، صدای زنگ‌دار نوجوانی را می‌شنوی:
»الو، بفرمایید»
گوشی را می‌گذاری. صدا برایت آشناست، صدای کریم.
جلوی آینه داخل حیاط ایستاده بودید، کریم داشت موهای فر‌خورده‌اش را شانه می‌کرد، بعد دستی به صورت سبزه‌اش کشید و گفت:
»نگاه کن، این دونه‌ها اگه گفتی چیه ان؟»
»انگار چرک کردن، بذار به ننه‌ام بگم»
»نه بدبخت، اینا دونه‌‌‌های بزرگ شدنه، داروم مثل بزرگا ریش در میاروم»
به صورتش که دست می‌کشید چشم‌هایش را می‌بست، انگار لذت می‌برد. تو هم به صورتت دست کشیدی اما چیزی احساس نکردی، کریم نگاهت کرد:
»پنج سال دیگه که شد پونزده سالت صورت تو هم مثل مو جوش می‌زنه»
سرت سنگین می‌شود و پرده‌‌‌های تاریکی جلو چشمانت را می‌گیرد. حس خستگی و درد پاها، حوصله‌ی مطب دکتر را دیگر نداری، درد از ستون مهره‌ها و باسن می‌رسد به انگشتان پایت، پنجره را باز می‌کنی، صدایت و جمله‌ها در باد پرواز می‌کنند:
»کریم، کریم»
شماره را می‌گیری، همان صدا با نفس‌هایی که از شیار‌‌‌های بلند گو بیرون می‌زند:
»بفرمایید»
همزمان صدای زنی:
»ننه کریم کیه؟»
گوشی را روی زمین می‌گذاری و از تلفن فاصله می‌گیری. طعم تلخی در دهانت، پشت سرت تیر می‌کشد.
مادرت با قد بلند کنار تنور گوشه‌ی حیاط ایستاده بود و ازپشت سرش آتش تنور به طرف آسمان می‌رفت. دوستان پدرت که می‌آمدند مادرت از این طرف خانه به آن طرف خانه می‌رفت و غر می‌زد:
»آخر بدبختمون می‌کنی، مرد»
صدای آن طرف خط:
»آقا چرا جواب نمیدی؟»
و تو صدای خودت که به آهستگی از دهانت خارج می‌شود را می‌شنوی:
»سلام»
»شما؟»
آب دهانت را قورت می‌دهی. صدایت می‌لرزد:
»من… من ببخشید»
تلفن را قطع می‌کنی، ناخن‌هایت را می‌جوی و گاهی هم با انگشتانت ‌سبیل‌هایت را یکی یکی می‌کنی. با انگشت شقیقه‌هایت را فشار می‌دهی. گوشی را برمی‌داری:
»منزل خالدی؟»
همان صدای زنگ دار نوجوان:
»بله»
گوشی را می‌گذاری، در آشوبه‌ی شدیدی به تو دست می‌دهد، چند لحظه صبر می‌کنی تا فرو‌کش کند، نفس عمیقی می‌کشی، سردرد ول کن نیست و دنبال قرص پنادول می‌روی. کلید تکرار تلفن و بعد آیفون را می‌زنی، صدای مردی که شمرده حرف می‌زند و صدایش حس آرامش بخشی دارد:
»جانم»
چند لحظه سکوت می‌کنی و بهت تمام وجودت را می‌گیرد. چشم‌‌‌های مهربان و پوست درخشان پدرت، مردی سر به راه و وظیفه‌شناس و بی‌شیله پیله، مثل بقیه‌ی آدم‌ها، نه بگو بخند‌تر از آنها و نه عبوس‌تر، شاید بشود گفت ساکت‌تر. روز جمعه‌‌ای بود با سبیل پر پشت و مرتب، از همه خداحافظی کرد. مرد پشت خط:
»بفرمایید، چرا چیزی نمیگی؟»
و تو با صدای آرام برای خودت زمزمه می‌کنی:
»آقام، آقام»
»شما کی هستی؟ آقا چیه؟ آقای کی؟»
هوای اتاق برایت سنگین شده و احساس خفگی می‌کنی، جلوی پنجره‌ی باز نفس عمیقی می‌کشی.
پدرت با صورت سیاه چرده اش تو چارچوب در ایستاده بود، اول کیفش را گذاشت داخل و بعد کفش هایش را در آورد و تو او را که دیدی فریاد زدی:
»آقام اومد»
دویدی طرفش و او بغلت کرد اما با بوی سیگار خودت را از او دور کردی. مثل همیشه رفت پشت میز تحریرش نشست و به کتابخانه اش که دیواری از هال را اشغال کرده بود تکیه داد و کتابی را برداشت. رو به رویش روی زمین نشستی و اسم کتاب که الان دیگه بدون تته پته کردن می‌توانی بگویی برای خودت تکرار می‌کردی:
»اصو….اصول…مق…..مقدم……مقدماتی…..فلس….فلسفه»
نگاهش کردی، بر اثر خستگی پلک هایش پایین می‌افتادند اما سریع چشمهایش را باز می‌کرد. کتاب را گذاشت کنار و مشغول تصحیح برگه‌‌‌های امتحانی دانش آموزانش شد. یکی دو ساعتی گذشت، دوستان پدرت یکی یکی آمدند و رفتند داخل اتاق دومی خانه تان. کریم هم رفت اما تو اجازه نداشتی چون می‌گفتند کوچک هستی.
تلفن قطع نشده، گوشی را برمی داری، صدای زنگ دار پشت خط:
»اسم شما چیه؟»
»رحیم»
نوجوان به کسی که نزدیکش است می‌گوید:
»هم اسم کوکامه»
و تو دلت می‌خواست فریاد بزنی « کریم مو کوکاتوم» اما نتوانستی و فقط گفتی:
»ما قبلاً تو اون خونه زندگی می‌کردیم»
»کی؟»
»قبل از جنگ»
»جنگ؟ کدام جنگ؟»
»جنگ ایران و عراق»
صدای پدرت را می‌شنوی:
»سال چهل و هشت رو میگه»
و کریم گفت:
»چه سالی؟»
»پنجاه و نه»
»یعنی سال پنجاه و نه؟»
»آره»
صدای پدرت را باز می‌شنوی:
»آقا جان گفتم ‌‌ای مرد دیوونه است»
کریم جواب می‌دهد:
»آخه هنوز که نیومده»
»یعنی چی نیومده»
»ما تو سال پنجاه و هشتیم»
عرق صورتت را تر می‌کند و فشار عصبی نفس کشیدن را سخت، گوشی را جوری می‌کوبی که از لای شیارهای بلندگو خاک بلند می‌شود. داخل دستشویی سرت را زیر شیر آب می‌گیری، دو شاخه‌ی تلفن را از پریز می‌کشی اما بعد از چند ثانیه باز آن را وصل می‌کنی، دوست داری صدای پدرت را بشنوی، گوشی را برمی داری:
»کیه؟»
صدای کودکی خودت را می‌شنوی و دعوای کریم که گوشی را از تو می‌گیرد:
»بفرما»
»تو چه ماهی هستین؟»
»آبان»
»چن روز مونده به آخرش؟»
»ده روز»
»نذار آقام آخ ببخشید آقات بره بیرون»
»چرا؟»
»با ماشین زیرش می‌کنن»
»به قول آقام انگار واقعا دیوونه ای»
»دارم بهت میگم جلوش رو بگیر»
»برو بابا، می‌بینی جوابت رو می‌دوم داروم بات حال می‌کنوم»
تلفن قطع می‌شود. روی تخت دراز می‌کشی، سیگار پشت سیگار، از این پهلو به آن پهلو، گاهی دستت زیر سرت و گاهی هم روی سینه آت، لبه‌ی تخت می‌نشینی، دوباره شماره را می‌گیری، اما جوابی نیست، ساعت را نگاه می‌کنی، دوازده و سی دقیقه، فقط پانزده دقیقه‌ی دیگر مانده، دکمه‌‌‌های تلفن را فشار می‌دهی، صدای مادرت:
»یاهو، کیه؟»
»ننه، ننه جلو آقام رو بگیر»
»چی میگی؟ تو کی ای؟»
»ننه نذار آقام بره»
»ووی پناه بر خدا،‌‌ ای دیوونه کیه؟»
قطع می‌شود . برای چندین بار شماره را می‌گیری ولی کسی جواب‌ نمی‌دهد. احساس سوزشی در معده آت می‌کنی، دردی که هر بار نگرانی‌‌ای برایت پیش می‌آید در معده آت احساس می‌کنی. دهانت از بزاق تلخی پر می‌شود. کله آت منگ شده، قلبت با تمام قوا سینه آت را می‌کوبد. عکس پدرت را از روی طاقچه برمی داری و قطرات اشک روی عکس می‌چکد. به زنگ زدنت ادامه می‌دهی، صدای خسته و کوفته‌ی کریم همراه با صدای گریه و شیون را می‌شنوی:
»الو»
با گفتن آلو صدای زنگ و ضربه‌‌‌های محکم به در حیاط در خانه شأن می‌پیچد، کریم گوشی را پرت می‌کند، صدای باز شدن در اتاق و ورود چندین نفر به داخل خانه را از آن طرف خط می‌شنوی، همهمه‌‌ای است و صدای کریم که داد می‌زند:
»ولم کنید، چه کاروم دارین؟»
صدای کسی از آن طرف که فریاد می‌زند:
»همه شون رو ببرید، با کتابا»
تو خواستی فرار کنی اما یکی تو را هل داد و سرت خورد به دیوار و بیهوش روی زمین افتادی.
با تکان شدید برانکارد چشمانت را باز می‌کنی و می‌بینی به طرف ساختمانی دور می‌برند و همچنان که از زیر درختان خشک می‌گذری چشم هایت را می‌بندی و آرزو می‌کنی که به خواب بروی. داخل اتاق لباس هایت را در می‌آورند و روپوش شق و رق و آبی رنگی به تو می‌پوشانند. رو به رویت آینه‌‌ای است، داخل آینه تختی است که کودکی روی آن بستری است.
————
نوشته شده در تاریخ ۱۴۰۱/۲/۳۰
بازنویسی: ۱۴۰۱/۵/۱۰

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights