Advertisement

Select Page

داستان کوتاه: معصومه

داستان کوتاه: معصومه

 

چاقو را چند بار به پشت نعلبکی می‌سرانم. انگشت شستم را به تیغه‌اش می‌کشم. خرچ خرچ که صدا می‌کند، آن را روی استخوان سر ماهی می‌گذارم. ماهی تازه و کوچک است. با فشار کمی سرش جدا می‌شود. شکمش را می‌شکافم. دل و روده‌هایش را برای گربه‌ی سیاه که نزدیکم ایستاده، پرت می‌کنم.
– اینم سهم تو. ببر برای بچه‌هات .
گربه آشغال ماهی‌ها را به دهن می‌گیرد و می‌دود زیر تورهای ماهیگیر‌ی خاک گرفته‌ی گوشه‌ی حیاط. میو میو بچه گربه‌ها بلند می‌شود .
ماهی را به آشپزخانه می‌برم. دست و صورتم را که پر از فلس ماهی شده با آب می‌شورم.
یک مشت نمک روی ماهی می‌پاشم. به ساعت نگاه می‌کنم. نه و بیست دقیقه صبح .
گوشی تلفن را برمی‌دارم. انگشتم نمکی است. انگشت را به شلوارم می‌مالم. پولکی به مفصل انگشت اشاره‌ام چسبیده. چند بار به شلوارم می‌کشم. جدا نمی‌شود. انگشت را به دهنم می‌برم و با دندان فلس را از پوستم جدا می‌کنم و آن را تف می‌کنم روی قالی لاکی رنگ پهن شد هی توی سالن. تلفن زنگ می‌خورد بوق… بوق‌… بوق….
– سلام بابا چطوری .
– …..
– خسته نباشی. بوشهری یا ماموریت .
– …..
– امروز از دریا ماهی تازه برام آوردن، برای شما هم برداشتم. گفتم تو راه که میری خونه بیای با خودت ببری، تا تازه است بخورین .
– …..
– باشه بابا جان. نه زیاده مگه یه نفر آدم چقدر ماهی می‌خوره.
– …..
– پس می‌گذارم فریزر هر وقت اومدی ببر .
– …..
– یه سری به بابای پیرت بزن. شاید ما مردیم حداقل بفهمی.
– …..
– سلام خانمت و بچه‌ها برسون .
دانه‌های نمک روی دستم خشک شده. به دستشویی می‌روم دستم را آب می‌کشم. پولک ماهی‌های خشک شده به بازو و ساعدم هم چسبیده. حوله‌ی چرک‌مرده را ازکنار آینه برمی‌دارم و محکم روی دست‌هایم می‌مالم. چند پولک در کاسه‌ی روشویی می‌افتد. شماره‌ی مرجان را می‌گیرم زنگ می‌خورد بوق … بوق… بوق…
– چطوری بابا بچه‌هات خوبن .
– …..
– زنده باشن الهی. براتون ماهی تازه برداشتم امروز، گفتم اگه ماشین زیر پاته بیای ببری تا تازه است بخورین .
– …..
– اگه شوهرت وقت نداره ببره تعمیرگاه تا بگم اسا علی بیاد خونه نگاش کنه ببینه چشه .
– …..
– باشه بابا پس هر وقت تونستی با بچه‌ها یه سر بیا. خیلی وقته ندیدمشون. ماهی‌هات می‌زارم تو فریزر.
– …..
– چه شد چرا گریه می‌کنه. گوشی بدش ببینم .
– …..
– باشه بابا برو حواست به بچه‌هات باشه .
فلاکس را از روی کابینت برمی‌دارم تا استکانی چای بریزم. در فلاکس خیلی باز شده. می‌افتد و یکهو چای از استکان فرانسوی شره می‌کند روی کابینت. استکان را کمی هورت می‌کشم و حبه‌ای قند در دهن می‌گذارم. چای قطره قطره از کابینت روی موکت آشپزخانه می‌چکد .
زنگ بلبلی حیاط صدا می‌کند و پشتش صدای اسماعیل می‌آید.
– ناخدا خونه‌ای!
– ها اومدم .
«اگه تو هر از گاهی یه سری به من بزنی .» دکمه آیفون را می‌زنم. به حیاط می‌روم. استکان را روی سکوی جلوی در حال می‌گذارم . اسماعیل وارد حیاط می‌شود. با عرقچینی که دور سرش بسته و شلواری که تا روی زانوهایش تا خورده و زیر پیراهنی خیس از عرق.
– سلام عامو از دریا می‌اومدم گفتم سر راه بیام هم یه سری ازت بزنم هم به تورهایی که اون روز گفتی بدردت نمی‌خوره یه نگاهی بندازم .
ـ خوش اومدی. بیا داخل .
با دست به تورهای ماهیگیری گوشه حیاط اشاره می‌کنم. اسماعیل قسمتی از تورها را بلند می‌کند. تور پاره می‌شود و خاک در حیاط پخش می‌شود . قسمت دیگری را بلند می‌کند که آن هم جدا می‌شود و سه بچه گربه میو میو زیر شکم مادرشان می‌خزند. اسماعیل گرگورها را نگاه می‌کند .
– عامو، فقط گرگورها بدرد می‌خوره. چند جاش پاره ان که می‌شه درستش کرد. اما تورها نه اگه می‌خوای تا ببرم که تو دست و پات نباشه .
به بچه گربه‌ها نگاه می‌کنم که زیر پای مادرشان می‌لرزند .
– نه! اگه نمی‌خوای خب بزار بمونه همین‌جا .
اسماعیل سرش را بطرف کوچه می‌چرخاند .
– علی! بابا بیا این گرگورها بزار پشت ماشین !
– ماشاالله!! مردی شدی علی‌آقا .
دستی به پشت کمر گوشتالوی علی می‌کشم، که با دو دست گرگوری را بلند کرده و از خانه بیرون می‌برد .
– ناخدا تا بریم خونه نهار قلیه داریم .
– خیلی ممنون نه ماهی گذاشتم. حالا عصر یه سر می‌آم طرف بابات .
– خوش اومدی اگه می‌خوای تا خودم بیام دنبالت .
– نه خودم می‌آم سلامت باشی. بیا داخل یه چایی بخور.
بوقی می‌زند و دستی برایش تکان می‌دهم .
خدا رحمتت کنه مانسا! خوب بچه بزرگ نکردی، بهت گفتم اساعیل بچه‌ی ککامه، می‌شناسمش. مرد زندگیه، بیا معصومه راضی کن. می‌خواستی ندیش به بچه‌ی ککام بیا حالا چه شد .
گنجشک‌ها گوشه‌ی حیاط زیر سایه‌ی درخت لیمو جمع شده‌اند. جیک جیکی راه انداخته‌اند.
از سطل قرمز کنار در انباری کاسه‌ای ارزن برایشان می‌ریزم.
شیر آب را باز می‌کنم. انگشت اشاره‌ام را لبه‌ی لوله می‌گیرم تا فشار آب زیاد شود. روی ساعدم آب می‌پاشم تا فلسی که بین موهای دستم چسبیده بیافتد و سپس لوله را در باغچه زیر درخت لیمو می‌گذارم. امسال درخت لیمو خیلی ثمر داده و شاخه‌هایش تا نزدیکی زمین رسیده. به انباری میروم. درش را باز می‌کنم. باریکه‌ی نور میافتد روی قرابه‌های خاک گرفته که بعضی‌هاشان هم ترک خورده‌اند .
صدای مانسا در حیاط می‌پیچد «معصومه، مرجان بیاین آبلیموها صاف کنین بریزین تو قرابه‌ها! از دیروز آب گرفتم خراب می‌شه.»
معصومه پتویی زیر سایه‌ی لیمو پهن می‌کند و رو به مرجان می‌گوید «توقیف رو نگه دار، تا من آبلیموها رو بریزم.»
نردبان چوبی را از انباری بیرون می‌آورم، و زیر شاخه‌ی سنگین لیمو می‌برم و یواش یواش به سمت بالا هل می‌دهم تا شاخه را از روی زمین بلند کنم. شاخه نیم متری از زمین فاصله می‌گیرد. نردبان را به تنه‌ی درخت تکیه می‌دهم و نگاهی می‌اندازم «خوبه بسشه .»
توپ پلاستیکی راه راه شوت می‌شود وسط حیاط. قیل و قال بچه‌هایی که در کوچه فوتبال بازی می‌کنند، قطع می‌شود. چند لحظه بعد مشت‌های کوچکی به در می‌کوبد .
مرجان با پیراهن چیت گلدار و موهای دو گیس بافته‌اش می‌دود توپ را برمی‌دارد.
کشیده‌ای به صورتش می‌زنم «پدر سگ چرا می‌خوای بری دم در.»
مرجان توپ را پرت میکند و برمیگردد داخل خانه، از خورجین وسایل ماهیگیری روی موتور، چاقو را بیرون می‌آورم و توپ پاره را پرت میکنم تو‌ی کوچه. «فقط ببینم یه بار دیگه تو پتون بافته تو حیاط ما»
مانسا از داخل خانه داد میزند «چکارشون داری‌؟ بچه‌ی خودتم توپش می‌افته تو حیاط خونه‌ی مردم.»
صدای بچه‌ها از پشت در می‌آید.
– ناخدا خونه‌ای؟
در را باز میکنم و توپ را دستشان میدهم. با جیغ و جاغ دوباره به بازی برمیگردند.
سه دختر مدرسه‌ای با مانتو شلوار و مقنعه‌ی سورمه‌ای از کنار بچه‌ها رد می‌شوند. یکی از پسرها به پشت باسن دختر چاق‌تر شوت می‌کند. دختر جیغ می‌کشد و پشتش را می‌مالد. دختر کناریش بر می‌گردد.
– چه می‌کنی تخم جن؟
صورتی گرد با چشم و ابروی مشکی دارد. گیس بلندش هم از زیر مقنعه بیرون زده، مثل معصومه وقتی بالغ شده بود و همین اسماعیل خواستگاریش کرد. در قایق بودیم. ظلمات شب بود و دریا سکوت داشت. کلی هن و هن کرد تا بالاخره توانست حرفش را بزند.
چقدر بهت گفتم «مانسا! با ای دختر حرف بزن سر عقلش بیار!»
در حیاط را روی سر و صدای دخترها و خند هی پسرها م یبندم. لولهی آب را از زیر
درخت لیمو برمیدارم وزیر درخت موز می‌گذارم. خوشه‌ی موز بزرگ شده. تا یک هفته‌ی دیگر موزهایش می‌رسند.
مانسا از داخل آشپزخانه داد می‌زند «سهم همسایه‌ها جدا کن» مرجان و معصومه میدوند طرف حیاط و هرکدام درشت‌ترین موزها را از دستم می‌گیرند و همانجا توی حیاط می‌خوردند و از شیرینی و رسیده بودنشان به به! چه چه! می‌کنند .
برمیگردم به آشپزخانه. ماهی نمک زده را میشورم. به گوشتش زبان میزنم. شور شده. زیادی در نمک مانده دوباره با آب می‌شورمش. می‌گذارم در آبکش تا آبش کشیده شود. یک سیب از داخل پلاستیک توی یخچال برمیدارم و به شلوارم میمالم، برق میافتد، میخواهم گازش بزنم که پولک چسبیده به پوستش وارد دهنم میشود. پولک را از روی زبانم برمیدارم و انگشتم را با گوشه‌ی بلوزم پاک میکنم. دم در آشپزخانه روی مبل می‌نشینم.
مانسا و دخترها پیچیده در چادر سیاه کنار زری امام رضا در قاب عکس به من نگاه میکنند. این سفر مشهد را خوب یادم هست. مانسا نذر کرده بود که اگر لنج خودم را خریدم، همگی با هم به زیارت امام رضا برویم. چادرش را طوری با دست چپ نگه داشته که النگوهای کویتی‌اش پیداست .
پشت سینگ ظرفشویی ایستاده و میگو پاک میکند. پیراهن گلدار سرخی که برایش خریده‌ام به تن دارد. موهای بازسیاهش تا قوس کمرش میرسد‌. دستم را دور کمرش حلقه میکنم و به سمت خودم برش میگردانم. لاله‌ی گوشش را می‌بوسم. بوی صابون لایف بوی میدهد . می‌گوید «رسیدنت بخیر کی رسیدی صدات نشنیدم؟» نمی‌گذارم حرفش تمام شود.
میبرمش توی اتاق و خودم را در بوی صابون و بوی میگوی دستش و عرق پستان‌هایش غرق میکنم. با وجودی که یک‌سالی از عروسی‌مان گذشته هنوز با من راحت نیست. از جیب شلوارم پنج جفت النگوی کویتی را در می‌آورم. جلوش می‌گیرم” می‌خواستم اولین فروشم تو کویت برای تو چیزی بخرم» سرش را می‌گذارد روی شانه‌ام و النگوها را خوابیده دستش میکند.
صدای مشت‌های بچه‌گانه‌ای به در حیاط می‌آید و صدای بلبلی زنگ که یک‌ریز سوت میزند از جا بلند می‌شوم و سیب گاز زده را روی مبل می‌اندازم.
– اومدم بابا جان چه خبرتونه .
– ناخدا کوچه آب برداشته .
به باغچه نگاه میکنم. آب از لبه‌ی باغچه سرریز شده در حیاط، و راه گرفته به کوچه. شیر آب را می‌بندم و لوله را جمع می‌کنم .آب ماهی‌ها کشیده شده. ماهی‌تابه را روی اجاق میگذارم. روغن میریزم. به هر سه ماهی آرد و زرد چوبه میزنم و می‌اندازم در روغن داغ. برنج را هم آبکش می‌کنم و طبق معمول پنج شنبه‌ها دو ظرف یکبار مصرف از کابینت برمیدارم.
مانسا کف آشپزخانه نشسته و در ظرف‌های یکبار مصرف دورش، برنج دم کرده کامفیروزی می‌کشد. رو به مرجان می‌گوید «زعفرون خوب بریز برای خیرات همیشه باید غذای خوب بدی تا به امواتت برسه.»
از داخل کابینت زعفران ساییده شده را بیرون می‌آورم. در یک استکان آب جوش حل میکنم. یک نعلبکی رویش می‌گذارم تا دم بکشد. ماهی‌ها را زیر و بالا می‌کنم که هر دو طرفش سرخ شود .
مرجان بالای سر ماهی‌ها ایستاده. میگویم «نسوزونیش دختر» سنگین جواب میدهد «معصومه ماهی برشته دوست داره».
مانسا ماهی‌ها را در ظرف روی برنج‌ها می‌گذارد. یک قاشق هم پیاز داغ و کشمش کنارش می‌ریزد و یکی یکی ظرف‌ها را در پلاستیک می‌چیند. گفتم «ای غذای ما بکش تا بخوریم، بخوابیم. عصر می‌خوام برم دریا.»
رو به مرجان می‌گوید «غذای آقات بکش تا برم سر خاک و بیام » دو سالی می‌شد که با من حرف نمی‌زد. مرجان دوید سمت اتاقش .
– خوب بچه بزرگ نکردی مانسا! یاغین هر کدومش یه جوری .
دو ظرف غذا را در کیسه میگذارم و میروم سمت قبرستان. از دور دو زن با چادر مشکی را می‌بینم که بالای قبری زیر سایه‌ی درخت گل ابریشم نشسته‌اند. شانه‌هایشان تکان می‌خورد. نزدیک می‌شوم. دو ظرف غذا را روی سنگ قبر می‌گذارم.
سرشان پایین است و چادر کل صورتشان را پوشانده. تکه سنگ کوچکی را از روی زمین برمیدارم و اول به سنگ مانسا سه ضربه می‌زنم. سوره فاتحه را زیر لب می‌خوانم بعد به سنگ قبر معصومه میزنم و حمد و توحید را بلند میخوانم.
معصومه وسط سالن ایستاده بود و در صورتم داد می‌زد «زن اسماعیل نمیشم هر کاری میخوای بکن‌ ازش خوشم نمی‌آد.»
ـ غلط کردی! به ککام قول دادم .
کشیدمش تا در خانه‌ی همسایه .
مانسا جیغ میزد «مرد ولش کن غلط کرد باشه حرفت گوش میده. معصومه داد م یزد» نه نمیخوام زن اسماعیل بشم. »
با مشت کوبیدم به در خانه همسایه. پسرش در را باز کرد. از مانسا شنیده بودم که همدیگر را می‌خواهند. گفتمش «تو اینو میخوای؟» سرش را پایین انداخت. چیزی نگفت. مادرش با یک چاقوی آشپزخانه و دست و صورتی که پر از پولک ماهی بود. دوید توی حیاط و جلوی پسرش ایستاد. خودش را حایل بین من و پسر کرد.
زن‌ها گریه‌شان تمام شده، بلند شده‌اند که بروند. زن چاق‌تر می‌گوید «اما مادر! دختر باید همیشه احترام باباش نگه داره احترام پدر بر اولاد واجبه.» زن لاغرتر می‌گوید «مامان خودت ناراحت نکن زنداییه دیگه از اول ای بچه‌ها درست بزرگ نکرد»
آهار گل ابریشم با نسیمی که از دریا می‌وزد روی سر وصورتم فرود می‌آید. گربه‌ی سیاهی که بوی ماهی فهمیده، کنار قبر موس موس می‌کند. یکی از ظرف‌ها را جلویش باز میگذارم و به طرف پیرمرد قرآن خوان می‌روم که چند قبر آن‌طرف‌تر سوره نسا می‌خواند. ظرف غذا را جلویش میگذارم و راه میافتم.
– خدا رحمتش کنه بهشت بهرش باشه، اسمش چیه؟ تا براش نماز بخونم. بی‌آنکه برگردم میگویم:
– معصومه

۱۴ تیرماه ۱۴۰۴

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights