یک شعر از نفس موسوی
من همیشه در صحنهای ماندهام
که تماشاچیانش رفتهاند
پرده پایین کشیده میشود
و تنها نور کمرنگ پروژکتور
سایهی مرا
روی دیوار خالی میکشد
مثل میوهای که در بالاترین شاخه
یخ میزند
و هیچ دستی برای چیدنش نمیرسد
آویزانم
میان بودن و افتادن
شبها خیابانها قول پیادهروی میدهند
با کفشهایی خسته
و سیگاری که خاکسترش
تمام زخمهای پنهانم را روشن میکند
نمیدانم
خوابهایم
چند ریشتر لرزیدهاند که
مرا کشانکشان میبرند
به عمیقترین رویاهایم
نازکتر
بلندتر
بیصداتر
تا جایی که گم میشوم
در تداوم هیچ..
#نفس_موسوی





















