دو شعر از فرشته امیری
۱
ماه از پشت لبهای من سر خورد
و در لیوانِ چینی افتاد
که مادرم،
سالها پیش
در خواب شکسته بود
حافظهام
با یک قاشق شکر
کمرنگ شد
پروانهای از دیوارِ تقویم پرید
بر آینه نشست
و خودش را ندید
من
در انعکاسِ انعکاس
به دنیا آمدم
نه گریه کردم
نه نفس کشیدم
فقط بوی باران گرفتم
و صدای افتادنِ یک سیب را شنیدم
که از شاخهی بیدرختی افتاد
حالا
زبانم را هر شب
میگذارم زیر بالشم
تا شاید
صبح، با یک شعر
بیدار شوم
۲
چرا هنوز اینجایی؟
با این همه سایه
که حتی نامت را نمیدانند
چه میجویی
در اتاقهایی
که درِ خروج ندارند
دست بردار از شمردنِ ثانیهها
وقتی ساعتها
جرأتِ حرکت ندارند
مگر چندبار باید
نفس بکشی تا بفهمی
زنده بودن
همیشه زیستن نیست؟
تو همیشه مینویسی
تا چیزی را فراموش کنی
یا
تا چیزی تو را فراموش نکند؟
گاهی فکر میکنی
اگر واژهها را از خودت جدا کنی
سبکتر خواهی شد
اما
هیچکس از ریختنِ خودش
سبک نشد
صدایت را میشنوی؟
همان که
میان دو تپشِ بیدلیل
زمزمه میکند
“هیچکس منتظرت نیست،
اما برگرد…”
برگرد به خودت
به همان نقطه
که هنوز نمیدانستی
کجا گم شدهای
#فرشته_امیری




















