یک شعر از حسن سهولی
گم شدن
در رنگ ها
در روشن رنگ ها
با فاصله از چند درنگ ، از چندین رنگ
حدس می زنم تو را
در هوای پر از رنگ
و این مهر زرد
بساط شلوغ من
چند دفتر است
از جنس من
از جنس مداد
صفحه های من بی برگ شده اند
شاخه های تو در تو
درخت بزرگ بی رنگی است
من!
با شلوغی برگ ها و آدم ها
به کوچه عادت دارم
زردتر بی رمق تر
آهسته و زرد قدم برمی دارم
آسمان،
آسمانی که همزاد من است
آسمانی نیست
من نیستم
همراه تو نیست
در شب ریخته ام بیداریم
و تمرین می کنی
تا به خواب هایم سر بکشی
خواب های من زرد زردند، نیمه زردند،
نیستند
کم رنگ اند،
پاییز در من است
و
من خودم برگی از یک رنگ
چند صفحه دفتر هستم
پاییز
چند برگ، چندین برگ
کنار مدادی و دفتری
تا صبح
تا آفتاب تا پاییز تا برگ های ریخته
تا ریخته اند برگ ها
کشیده در من
کشیده در کشیده ی رنگ ها
در پاییز





















