دو شعر از نصرتاله مسعودی
۱
و نیز از گل های نبوییده
چقدر مرگ به این اعلامیه ها چسبیده است
و چه خاطراتی که جا نمی مانَد
بی حضور شماها از گل های نبوییده
و ” تاب ِبنفشه” که می توانست
در وزش ِ آن طره ی به تنگ آمده از خیرگی
خیره بمانَد.
و چقدر می توانست این ماه ِ لجوج
در نیلوفر ِآب ها
بی یک مشام کم
گونه ی خیس ِ گل را
ببوید وُ ببوسد
و یا ببوسد وُ ببوید.
آخ که چنان چسبیده اید به دیوار وُ
زل زده اید به هیچ
که انگار تا آن سوی هرگز
هیچ برق ِ چشم وُ لبی
روی رگ هایتان
لحظه ی آتشبازی عشق نبوده است
و در گیجگاه تان ِ تندی نبض
پیشانی ِ فواره را
ایستاده بر پنجه ی پا نبوسیده است.
از الفبای آن همه نامه ی مفقود در شب وُ
صورت های فرو رفته در بالش ِ اشک
چه کسی حتا یک بغض
به یادگار آویزه ی ِگلو کرده است؟!
من که گمانم روی دستم مانده است وُ
در آن را تخته کرده ام.
چه پاهای گیجی دارد آن مرد
که با اعلامیه های فوت ِبیخ ِ گوش اش
با ریزه ِ سنگی بین دو انگشت
به سنگ ِقبرهای فراموش شده
ضربه می زند.
و چه بی جواب به خاک رسیده است
دست های آن زن
که در تایید تمنایش
هرگز خطی صادر نشد.
مدرسه را کجا قایم کرده اند که
بند ِ بی رمق ِگردن ِ آن کودک
خط ِ ص
۲
در رگ ِرویا
پل خم شده بود
که آب را بغل کند
یا موج روی پنجه ی پا ایستاده است که
هلال ِ گردن ِپل را ببوسد، نمی دانم.
در خیال ِ زاییده رود بودم بین خواب وُ رویا
به روزگاری که رود
در خیال ِ ماه ِمرده بود.
خط خورده بود دیرینه ی خیال
خط خورده بود خواب
وسط ِچین ِپیشانی وُ
هاشورهای ِ پیچیده در هم
و سیاهی می وزید چون جامه ی عزا.
من کجای کجایم اکنون
و این بغض از کجاست که به تفنن
سیبک ِگلویم را می جود!




















