Advertisement

Select Page

یک شعر از زینب ساعدی

یک شعر از زینب ساعدی

 

«آبانِ سبزِ خشم»

من،
نه زنِ خانه‌ام،
نه زنِ خیابان —
من،
زنِ واگنِ انحراف‌ام:
جایی که نور،
با زنجیرِ سایه می‌جنگد
و هر ذره‌ی گرد و غبار،
نامِ یک دخترِ سوخته را فریاد می‌زند

آبان،
با دست‌های خیسِ بارانِ پاییزی،
سرِ من را به زمین فشار داد
و گفت:
«خم شو»
اما من،
مثل رودِ ساری،
از دلِ کوهِ سکوت،
با صدایی که هیچ‌گوشی نشنیده،
تپیدم —
نه برای جاری شدن،
برای اینکه
خاکِ کثیفِ شهر،
بوی گلِ باتلاق بدهد

در این واگنِ تاریک،
من،
آینه‌ی شکسته‌ی خورشید شدم
هر شکستگی‌ام،
پرتویی بود
که به چشمِ حکومتِ سایه،
خون می‌چکاند

و امروز،
که همه می‌گویند:
«خزان آمد،
همه چیز خاکستر شد» —
من،
در دلِ پیله‌ی خاک،
طوفانِ سبز را زادم:
طوفانی
که نه باد دارد،
نه صدا —
فقط
تپشِ رودهاست
که در سینه‌ی من،
خورشید می‌سازد

اگر فردا،
کسی دید که
در میانِ ریل‌های خالی،
چیزی سبز می‌روید —
نپرس: «این چیست؟»
بگو:
«این،
آبانِ جاودان است
که
زنی،
با خشمِ سبزِ خود،
خورشید را از دلِ خاکِ سوخته
طلوع داد»

#س_شاپرک
#زینب_ساعدی

 

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights