«هذیان» شعری از مهسا معین
تاب بیاورید
دخترها، سگها، پرندهها
تالابهای رها شده
نخلهای بیسر
تاب بیاورید.
کسی نمیآید.
…
در جشن شیاطین
زنی که رقصید
سرش در دست
خنجر معشوق در دندان
به نجات ما میآمد.
…
کسی نمیآید
امید به سواری در افق بود
که تیری در گلو بر اسبش دوخته.
تاب بیاورید
…
در سرم مردی است
ژنده پتویی بر دوش
دود میسازد از آتش
هل من ناصر را
تاب بیاورید




















