داستان کوتاه چلچلا
چلچلا [۱]
لای چشمانم را باز میکنم. نور سفید لامپ بالای سرم آزار دهنده است. چیزی حس نمیکنم. سبکم یا سنگین؟ چرا اینجا هستم؟ اینجا کجاست اصلا؟ خوابم میآید. زنی با روپوش سفید بالای سرم ایستاده است. میپرسد:” بیدار شدی؟” و بلند میگویید: “به هوش اومد”.
بیدار؟ نمیدانم. مگر خواب بودم؟ من نباید میخوابیدم.
میخواهم بگویم آره بیدارم. آخر امروز مهمانی داریم. اما نمیتوانم. تشنهام. گلویم خیلی خشک شده. زن چیزی در سِرُم میریزد و میرود. چرا اینقدر خوابالودم؟
نخواب سکینه، نخواب. بلند شو. کار داری. مهمان داری. خودت دعوتشان کردی. چشمانم را باز میکنم. من اینجا چه کاری دارم؟ اینها که هستند؟ مگر توی مهمانها پرستار هم دعوت گرفته بودم؟ گمان نکنم.
صدای پرستار را میشنوم: “داروهاش رو دادم.” به خانوادش خبر دادین به هوش اومده؟”
صداها دور میشوند. نمیدانم چرا اینجا هستم. حتی نمیدانم کجا هستم. چرا چیزی به یاد نمیآورم؟ چشمانم را میبندم. نور سفید بالای سرم اذیتم میکند. میخواهم بلند شوم. نمیتوانم. درد ندارم. فقط خواب دارم. نخواب سکینه مهمان داری. نخواب سکینه. خورشت فسنجان ته میزند.
مهمان دارم؟ آره مهمان دارم. همه دعوتند. آن سفره بزرگ را باید اتو کنم. خودم دورش را با چرخ سینگر گلدوزی کرده بودم. خیلی تمیز دوختمش. برای همین مهمانی دوختمش.
چشمانم را باز میکنم. میخواهم بگویم مهمان دارم. کمک کنید بروم. سفره را باید اتو کنم. فسنجان ته میزند اگر حواسم به دیگش نباشد. گلویم خشک است. نمیتوانم. دهانم باز نمیشود.
باید دستانم را تکان بدهم، ببرم سمت صورتم. هر روز خال روی صورتم را لمس میکردم. حیف که بچه، خال من را ندارد.
شلنگهای سِرُم و چیزهایی را به دستم وصل کردهاند. دست دیگرم را حس نمیکنم. گمانم محکم چیزی را به آن بستهاند. گردنم خم نمیشود که ببینمش.
دلم میخواهد فریاد بزنم. میخواهم بروم. مهمان دارم. نمیتوانم اینجا بمانم. من سکینهام. همه از کدبانوگری و آشپزی و خانهداریم تعریف میکنند. نباید فسنجان مهمانیام ته بگیرد.
محمدکجاست؟ شوهر بیلیاقت من کجاست؟ حتما خوابیده. حتما دوباره جلوی تلویزیون لم داده، خوابش برده. شاید هم یواشکی رفته آن زن دیوانه پاپتی را ببیند.
دلم میخواهد اسمش را داد بزنم. وقتی آمد، به او نگاه نکنم و بگویم گلدانها را بچین دور حیاط، در را نیمه باز بگذار، مردم بیاید داخل، گل بخرند. گلهایی که خودم میکارم و میفروشم را بخرند. سرکوفتش بزنم. بگویم تو که عرضه نداری پول در بیاوری. لااقل گلدانها را مرتب کن.
میخواهم امروز بلوزی که تازه دوختهام را با دامن کلوش سفید بپوشم. دور تا دور دامن را خودم گلدوزی کردهام. باید بپوشمشان و زنان محله آن را توی تنم ببینند. بعد دلشان بخواهد یکی مثل همین را به من سفارش بدهند تا برایشان بدوزم. شابلون این گلها را از بوردای جدید برداشتم. بورداهایم را خیلی دوست دارم. باید بورداها را جمع کنم. قبل از اینکه بچه به چهاردستوپا بیفتد.
چقدر خوابالودم. چقدر دلم آب میخواهد.
” مه چلچلا ره بَوِردِنه، مه چلچلا ره بوردنه”[۲]. این چه صدایی است که توی سرم دارد هی تکرار میشود. چرا گریهام میگیرد؟
“مه چلچلا کِجه دَری؟[۳]” اشک در چشمهایم حلقه زده. گرمیاش را توی چشمهایم حس میکنم. این صدای کیست که توی سرم دارد هی تکرار میشود؟ دلم میخواهد فریاد بزنم نخوان. نخوان، دلم دارد خون میشود. نخوان. چرا شبیه دیوانهها میخوانی؟
اصلا نباید میگذاشتم کار به اینجاها بکشد. نباید میگذاشتم بچه را ببیند. که بعدش هوای آوازخوانی برش دارد. تقصیر خودم است.
چشمهایم تارتر شده. پرستار میآید بالای سرم. میگوید:” گریه نکن. نباید گریه کنی. برای پانسمانت خوب نیست” میخواهم بگویم به من آب بده. آب میخواهم. نمیتوانم. لبهایم را حس نمیکنم.
پرستار میگوید:” ایشالا زودتر خوب میشی. گریه نکن مادر.”
مادر؟ به من میگوید مادر؟ من همسن خودش هستم. من سکینهام. لباسهای زیبا میپوشم. خودم میدوزم و رویشان را گلدوزی میکنم. از روی جدیدترین بورداها لباسهایم را میدوزم. بورداها را از تهران میآورم. دستم سبز است و کلی گل و گیاه پرورش میدهم. به من نگو مادر. من را نمیبینی؟ من سکینهام.
پرستار میگوید:”شوهرت تا صبح اینجا بود. الان که به هوش اومدی زنگ زدیم. داره با عجله میاد.” شوهرم. وای از شوهرم. او سیاهبختم کرده. به من آب بده تا برات بگویم چقدر اقبالم سیاه است. به من آب بده تا بگویم چطور همین مرد، ریشهام را تبر زده.
کاش شوهرم میرفت جنگ و هیچ وقت برنمیگشت. مثل شوهر صفورا، همسایهمان. الان یک زن شلخته و پنج تا بچهاش ماندهاند. بچههای صفورا همه زشت و کثیف هستند. ولی صفورا به اندازهی من بدبخت نیست. شوهر ندارد اما بدبخت نیست. کاش یکی از بچههای صفورا، بچهی من بود. هر روز حمامش میکردم. برایش لباس میدوختم. دور مچ آستین همهی لباسهایش را با چرخ سینگر گلدزیهای رنگی میزدم.
پرستار میگوید” آروم باش مامان جان. نباید گریه کنی. برای زخمهات خوب نیست”. مشغول کاری است. تا جایی که چشمم میبیند، دارد با وسایل و لولهها و سیمهایی که به من و اینور و آنور وصل است، ور میرود.
به من آب بده تا بگویم که من “مامان ” نیستم. هیچ وقت مامان نشدم. آب بده تا بگویم شوهرم بیعرضه است. هم بیعرضه و هم هوسچران. به من آب بده تا برایت بگویم که یکسال تمام، چطور گردن و ماهیچه پختم تا با زن پاپتی صیغهایش در اتاق من بخوابد. نه یک بار، نه دو بار، که صدبار. به من آب بده تا خیلی چیزها را برایت بگویم. بگویم هر چه کردم نشد که نشد. من “مامان” نشدم.
انگار خودم نیستم. خستهام. سکینه خسته نمیشود. سکینه پرطاقت است. سکینه دل و قلوه دادنهای شوهرش را با آن زن دیوانه و پاپتی میبیند و دم نمیزند. دم نمیزنم. چشمانم را میبندم. به خواب میروم.
” مه چلچلا ره بَوِردِنه. مه قشنگ ریکا ره بوردنه[۴]“
نخوان دیوانه. نخوان. لعنت به تو و صدایت. نخوان. این صدای کیست؟ چرا دارد این چیزها را میخواند؟ چرا صدایش از سرم قطع نمیشود؟
من ناهار مهمان دارم. غذاهایم را دیشب پختم. پیازچهها و تربچههای سبزی خوردن را شکل یاس و قارچ برش زدهام. همه چیز آماده است، جز اتو کردن سفره. ساعت را کوک کردهام که پنج صبح بیدار شوم. همه دعوتند. صفورا و بچههای قد و نیمقدش را هم گفتهام بیایند. همه را دعوت گرفتهام، جز آن زنیکه دیوانه پاپتی. جای او دیگر اینجا نیست. برود به درک اصلا. نباید بخوابم. نباید خوابم ببرد. نباید دیگ فسنجان ته بزند.
چشمانم را باز میکنم. محمد کنار شلنگ سِرُم ایستاده. چشمانش پر از اشک است. چرا گریه میکند؟
میگوید:”سکینه جان. درد داری؟” میخواهم بگویم نه. درد ندارم. مهمان داریم. باید سفره را اتو کنم. چیزی به آمدن مهمانها نمانده. باید از محمد بپرسم حیاط را جارو کردی؟ گلدانها را مرتب دور حیاط چیدی؟
چرا نمیتوانم حرف بزنم؟ انگار به زبانم سرب چسبیده. دلم میخواهد التماسش کنم محمد به من آب بده. به چشمانم نگاه میکند. به پرستار میگوید ” لبش خیلی خشکه. ترک ترک شده.” پرستار میگوید ” پنبه رو خیس کن، بزن به لبش. نباید مایعات بخوره”.
محمد میگوید” صدام رو میشنوه؟”
پرستار میگوید :” اره احتمالا. به هوش اومده. اما بهش خوابآور تزریق کردیم. هر چی کمتر بفهمه چی شده، بهتره”.
محمد محمد صدایت را میشنوم. بگو. تو بگو چی شده؟ چرا از اینجا سردرآوردهام؟ بچه کجاست؟ زیر دیگ فسنجان را کم کردی؟ ته نزند خدای نکرد. میبینم پنبه را دارد با بطری آب معدنی خیس میکند. من از خیسی متنفرم محمد. به من نگو وسواس داری. از دمپاییهای دستشویی هم متنفر بودم، وقتی زن صیغهای پاپتیات خیسشان میکرد. از خیسی کف حمام هم متنفر بودم، وقتی بعد از کارتان روی لحاف و تشکم، زن پاپتیات با پوزخند خودش را توی حمام میانداخت. پنبه را به سمتم میآورد. روی لبهایم میکشد. چیزی حس نمیکنم.
از بین دو لبم، قطرهای آب داخل دهانم میچکاند. میخواهم فریاد بزنم و بگویم من تشنهام. محض رضای خدا یکیتان یک لیوان آب به من بدهد، نه یک قطره.
چشمانم را میبندم. نور سفید بالای سرم اذیتم میکند. نمیدانم خوابم یا بیدار.
دارم برای پسرم لالایی میخوانم. شیرخشک را در شیشه میریزم. خوب تکانش میدهم. چند قطره شیر را روی آن یکی دستم میپاشم. باید مطمئن شوم نه داغ است و نه سرد. هیچ کس به خوبی من از یک نوزاد نگهداری نمیکند. مهمان دارم. چند ساعت دیگر همهشان میرسند. ساعتم را کوک کردهام. زودتر از کوک ساعت بیدار شدهام؛ با صدای گریهی نوزادم.
نوزاد را روی بالشت کوچک سفید میگذارم و در آغوشم تکان میدهم. دور روبالشی را خودم گلدوزی کردهام. بخواب پسرم. تو حالا پسر من شدی. تو پسر منی. آن زن پاپتی را فرستادیم برود پی کارش. پولش را گرفت و رفت. من مادر تو هستم. من مامان سکینه تو هستم. برایت جشن دَه حمام گرفتهام. همه را دعوت کردهام که بیایند و تو را توی بغلم ببینند. نباید بخوابم. چقدر خوابم میآید.
“مه چلچلا ره بوردنه مه قشنگ ریکا ره بوردنه”
نخوان دیوانهی پاپتی. نخوان. گورت را گم کن و برو. چشمانم را باز میکنم. پر از اشک شده است.
محمد میپرسد:” گریه میکنی؟” بعد بلند داد میزند: “خانم پرستار داره گریه میکنه؟”
باید از محمد بپرسم بچهام کجاست؟ مهمانها چه شدند؟ زیر قابلمه فسنجان را کم کرده؟ نکند ته بزند. چشمانم را میبندم. خوابم میآید. نباید بخوابم. صدای دو سه نفری را میشنوم. محمد دارد برایشان پچ پچ میکند.
” صدای انفجار جوری بلند بود که همسایهها همه بیدار شدن. فکر کردن صدام راکت انداخته.” یادم میآید. شیر را که به پسرم دادم، خوابش برد. آرام روی دوشم گذاشتمش. چند بار با کف دستم پشتش زدم تا باد گلویش بیرون بیاید. پسرم را روی تشکش گذاشتم. دور تشکش را خودم گلدوزی کرده بودم. بعدش رفتم توی آشپزخانه. ناهار مهمان داشتم. خودم همهشان را دعوت کرده بودم. صدا خیلی بلند بود. محمد راست میگوید. صدای انفجار خیلی بلند بود. نوزادم هم بیدار شد. بمیرم برایش. لابد خیلی ترسیده.
باز هم دارم صدای محمد را میشنوم:” یه دستش موقع انفجار از بازو کنده شد و پرت شد بیرون خونه. لای گلدونا پیداش کردیم. نشد پیوند بزنن. پوست بالای بازوش هم به دستش بود. عینهو یه دستکش بلند”.
دارد دربارهی دست من حرف میزند؟ منظورش پوست دست من است؟ لابد مثل دستکش بلند توری که توی بورداهایم دیدهام بوده. مثل همانی که روز عروسیام با محمد دستم کرده بودم. چقدر خوابم میآید. نباید بخوابم. مهمانها کمکم سر و کلهشان پیدا میشود.
چشمانم را باز میکنم. پسرم در آغوش زنی است. همان زن پاپتی که آن روز مدام میخواند و سر و صورتش را چنگ میانداخت. لابد برای جیبمان کیسه بزرگتری دوخته بود. صدایش حالم را به هم میزد. صدای آوازش دارد دوباره توی سرم تکرار و تکرار میشود. میخواهم فریاد بزنم نخوان زن. خفه شو. بچهام را در آغوشت نگیر. برو. بچه را همین جا بگذار و برای همیشه برو. خوابم میبرد.
چشمانم را باز میکنم. صدای زن هنوز میآید. دارد با کسی پچ پچ میکند. میخواهم فریاد بزنم پسرم را به من بده. تو باغ پدری چند هزار متری من را گرفتی، عوضش پسر چهارمت را دادی. قول و قرارمان از اولش هم همین بود. پس حالا پسرم را بده. بده و گورت را گم کن. او پسر من است. پسر قشنگ من است. من مامان او هستم. من مامان سکینه او هستم. هیچ کسی اندازهی من خوب نمیتواند بچه بزرگ کند.
صدایش مدام دارد در سرم میپیچد. مه چلچلا… مه چلچلا….میخواهم بگویم تا آخر عمر برایت مجانی لباس میدوزم. رویش را هم گلدوزی میکنم. فقط بچهام را به من بده. و برو. برو و هرگز این اطراف آفتابی نشو.
باز هم صدای زن پاپتی صیغهای شوهرم را میشنوم. دارد از پرستار میپرسد:”واقعا همه جاش باندپیچیه؟ خوب میشه؟”
صدای پرستار را میشنوم که به زن میگوید:”طفلکی جوون هم هست. مگه اینکه معجره بشه. طبق علم پزشکی محاله بمونه. تقریبا امکان نداره. کل اندامهای داخلیش سوختن و از کار افتادن. نهایتش تا فردا بمونه.”
محمد بچه را از دست زن صیغهای پاپتیاش میگیرد. باید به او بگویم مهلت صیغه تمام شده. باید به او بگویم آن دیوانه دیگر زنش نیست و نباید به او دست بزند. من زنش هستم. من، سکینه، زنش هستم. من مادر پسرش هستم. محمد صورت پسرم را سمت صورتم میآورد. دلم برای بغل کردنش، بو کردنش، لک زده. بو میکشم. اما چیزی حس نمیکنم.
زن پاپتی صیغهای شوهرم، بچه را از محمد میگیرد و میگوید:” بچه گرسنهس. خدا رو شکر هنوز شیر دارم. خشک نشده.”
اشک در چشمم حلقه میزند. نور سفید بالای سرم…
——————
[۱] چلچله، پرستو. در این داستان استعاره از نوزاد است.
[۲] چلچهی من را بردند. چلچلهی من را بردند.
[۳] چلچلهی من کجا هستی؟
[۴] چلچلهی من را بردند. پسر قشنگ من را بردند.




















