ناخنهای گلی
در چشمانش انگار سوزنهای نازک و بیرحم بیخوابی را فرو میکردند، و بسترش را گویی پوشانده بودند از خارهای ناپیدایی که هر تکانش را به زخم تازهای بدل میساخت. بیداری مثل ماری زیر پوستش خزیده بود، خودش را پیچانده بود و گرمای تب مثل شعلهای آرام و ممتدد تنش را میسوزاند. تب به سرش هجوم آورده بود، به ریشههای موهایش، به آن موهای سیاه که حالا در ذهنش مثل ریشههای نیشکر از جمجمهاش روییده بودند و شریانهایش را پر کرده بودند از حشرههای ریز و داغی که بیوقفه میدویدند. چشمانش خیره مانده بود به تابلوی پدر، آن چهرهی تلخ و غم زده که انگار از پس قاب نگاهش میکرد و سرزنشش مینمود، و او از عمق جان پدر را لعنت میکرد. این درد، این بیخوابیهای بیپایان، این عذاب شبانه، تقصیر او بود، او بود که این بلای لعنتی را به جان پسر قلمه زده بود، همان طور که درختی زهرآلود را پیوند میزنند به شاخهای بیگناه.
کار ، کار پدر بود. مثل میکروبی جاویدان، مثل مرضی مزمن و بیدرمان، در جانش نشسته بود و حالا مثل غدهای بدخیم بزرگ شده بود و تمام تن و روانش را گرفته بود. دوست داشت شبها زودتر بگذرند، دوست داشت ساعات سیاه زودتر به پایان برسند تا نور روز او را از این کابوسهای مدام نجات دهد. اما کابوسها در بیداری هم رهایش نمیکردند. شبهایش میگذشت با چشمهای باز و وحشت زده، با ظلمتی که مثل سرب مذاب روی شقیقههایش میچکید و خاطرات خوش زندگی، آن اندک لحظههای روشنی که در گذشته داشت ، دیگر به کار نمیآمد. هر جا میرفت، هر گوشه تاریک ذهنش را که میگشت، باز همان ترسی بود که رو به رویش میایستاد. ترسی که مثل بغضی سنگین در گلویش گیر کرده بود، و باز یاد دختر میافتاد. چهرهی دختر، با دهانی باز که خاک در آن میریخت و چشمهایی که از میان خاکها به او زل زده بودند. انگار هر شب دختر با ناخنهای گلی خاکهای قبر را میخراشید و میخواست از دل خاک بیرون بیاید. صدای گریه ی دختر، گریهای که بوی خاک و نم میداد، در گوشهایش زنگ میزد. شش سال گذشته بود ، اما صورت دختر همان طور جلوی چشمانش بود، مثل روز اول، میخواست این ترس را از جانش بیرون کند ، اما نمیتوانست. ترس مثل باری سنگین ، مثل صخرهای عظیم، شانههایش را خم کرده بود و نمیگذاشت از تخت پایین بیاید. بزاق دهانش غلیظ شده بود و ترس مثل آبی شور از گوشه لبهایش بیرون میریخت. گاهی فکر میکرد کاش میتوانست آن دختر را از قبر بیرون بکشد و با دستهای خودش دهانش را ببندد تا دیگر صدای گریهاش را نشنود . آن صدایی که مثل نوک الماس مغزش را سوراخ میکرد. اما تخت اسارتگاهش شده بود. بدنش داغ بود، داغ داغ و حس میکرد مثل روحی بیجسم در این دنیا سرگردان است، بیوزن، بیوجود. حس میکرد مرگ را، نفسش را ، عبورش را در تن خسته ی چهل و پنج سالهاش. هر بار چشمهایش بسته میشدند، وحشت و صداها و همهمههای بیرون دوباره وادارش میکرد پلکها را بگشاید. دیگر نمیدانست آن چه میبیند ، هذیان است یا کابوس یا واقعیت:
دختر در میان نیزارهای نیشکر میدوید ، و او با هفت تیر و لباس ضد گلوله دنبالش بود. به او رسید ، بوی تن جوان دختر دیوانهاش کرد، تن پانزده سالهای که بوی باران میداد. دختر را انداخت روی خاک. دختر با هق هق و نفس نفس خودش را عقب کشید. چشمهایش وحشت زده بودند و صدا در گلویش میلرزید:
« تو رو خدا …نکن…ای کارو باهام نکن…تو رو قرآن»
صدای او اما دیگر صدای خودش نبود ، مثل صدای کسی بود که از درون پوسیده:
« همینی که میگم فقط…فقط دهنتو ببند»
نفسهای دختر بریده بریده بود، بدنش میلرزید، گفت:
« مگه آدم نیستی؟ آخه چرا؟…»
صدای شلیکها میان ساقههای نیشکر میپیچید و گم شدند میان صدای نیشکرها که از هم میدریدند، انگار خودشان هم نمیخواستند این را ببینند.و او فقط فشار آورد ،.سنگینی جسمش را دختر روی خودش حس کرد، و بعد ، دختر با چشمانیلبریز از اشک ، سرنیزه را از کمر او برداشت و در شکم خودش فرو کرد. خونش مثل باران جاری شد، به ریشههای نیشکر رسید و به زمین نفوذ کرد.
از آن روز دیگر شکر به دهانش تلخ آمد. از هر شیرینی، از هر میوه شیرین بیزار شد. حس میکرد تمام شکر جهان با خون دختر آلوده شدهاست. حس میکرد تمام میوهها، تمام شیرینیها ، طعم خون دارند. از کارش کناره گرفت، شاید آرامش بیابد. اما کابوسها دست بردار نبودند. باز از کنار نیزارها رد میشد، باز همان فریادها:
« منو ببخش….به خدا دست خودم نبود»
اما سودی نداشت. خلایی در دلش بود، تبی که میسوزاندش. سرنیزه را از روی پاتختی برداشت . حس کرد دستهای ظریف دختر، همان دستهای خاکآلود و ناخنهای گلی، کمکش میکنند. و خون، خون از تخت چکه کرد به زمین و به خاک پیوست.




















