Advertisement

Select Page

یک شعر از معصومه ارتش‌رضایی

یک شعر از معصومه ارتش‌رضایی

 

گوش کن!
صدای مظطرب انگشتانم را می‌شنوی؟
که از پس آن شبِ هولناک
در ازدحام دردهای ناگفته
پیکر تاریکی را شکسته و
در بامداد سپید
به چهار ضلع اتاق
چنگ می‌زنم
و به نورِ کاذبِ فلق
که از جرز دیوار به محبس فراموش شده‌ام خزیده است

دیوانه نیستم
پریشان که هیچ
بلکه در زوایای خاموش زخم‌های زنی که
از دیروزها خسته،
از فردا ناامید است
پنهان شده‌ام

نمی‌دانم تنِ فرسوده‌ام
چند وقت دیگر تاب می‌آورد؟
از تو هم خبری نیست که نیست

من اما از بداقبالی دیگر هراسی ندارم
و در دلم هنوز جرقه‌ای هست

شبیه امید به دوباره زنده شدن،
شبیه تراشه‌های زنی بی‌نفس که
بدهکار زندگی‌ست،
شبیه وعده‌های دلفریب پاییز
و…
شبیه برفِ نشسته بر رویِ
درختِ انار
که خواستنی و پرستیدنی‌ست.

#معصومه_ارتش‌رضائی

 

 

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights