قایقرانی در کُهنهرود
شب، شبِ بیستاره، نصف شب است. شهر در خوابِ شبِ پاییزی. هستهی شهر مسجد جامع. تپّههای چهارگانه. در کوچه پسکوچههای تنگ و تاریکِ پیچدرپیچ پرسه میزنم. چراغ سردرِ یکی از خانهها روشن است. درب دولتّهیی چوبی و کلون و کوبهی زنانه مردانه بهشکل کلّهی شیرو انگشتان دست، کوبهی کلّهی شیر را میکوبم. هواپیمای مسافربری با چراغهای روشن در فرودگاهِ شب بخیر اوج میگیرد به¬سوی فرودگاه صبح بخیر میرود.
مرد بلند بالایی با ریشِ پشمِ نارگیل در را باز کرد. ردای گَلوگشاد تنش بود.
گفت: “تو کی هستی این وقت شب؟ “
گفتم: “ای شاعر، زنم مُرده شعری بگو هانیه زنده بشه.”
برّوبرّ بهام خیره شد.
در سکوتی که پیش آمد چند تا کودک برهنه¬ی¬ کوییدو¬ی تیروکمان بهدست دوروبرم بال و پر زدند.
هشتی نیمهتاریک و خوشههای انگور پلاسیده ریسه شده با نخ قیطان آویزان از دیوار کاهگلی پنجرهها از چوب سفید روسی و روی آبچک پنجره گلدان حُسن یوسف و شمعدانی و زبان در قفا و اندرونیِ خانه.
اینجا اتاق مقدّس شاعر است کارگاه ریسندگی و بافندگی شعر.
روبروی هم روی زیرانداز پشم گوسفندِ دشت مغان نشسته بودیم و از تلویزیون فیلم مستند پخش میشد.
زن جوانی در ساحل اقیانوس پنگوئنِ امپراتورِ بال شکسته پیدا کرده بود.گویا نهنگ قاتل به¬او دهان زده بود. آورده بود خونهاش. کناراقیانوس تک و تنها زندگی میکرد. بال شکستهاش را آتلبندی کرده بود. تروخشکاش کرده بود. بهاش کولی¬ماهی داده بود. پنگوئن با او انیس و مونس شده بود. میاره ساحل میذاره روی ماسهها. پنگوئن میدوه لب دریا مکث میکنه برمیگرده میدوه طرف زن جوان مکث میکنه برمیگرده میدوه اقیانوس. چند بار این کار را تکرار میکند و میدود و دل به¬امواج اقیانوس میدهد و زن جوان لبخند میزند.
میگویم: “روی شعرهای تو روکش طلایی¬¬ست. “
میگوید: “کسب و کارت چیه؟ “
میگویم: “شکارچی وزغ برهنه.”
میگوید: “بهزبان بوکسبازها حرف میزنی.”
میگویم: “جنگ از من اینطور آدم ساخته.”
زنم عاشق آب بود. بیآنکه تشنه باشد آب میخورد. نصف شب بیدار میشد میرفت دستهایش را با آب میشست. با آب حرف میزد. آب را میبوسید. خانهی ما کنار کشتزار بادام زمینی و پای تپّههای پوشیده از درخت توت سفید است ودَمدست کُهنهرود. تابستان با فروافتادن آب در بستر باریک اینجا و آنجا خرپُشتهها چون کوهان شتر سر از آب بیرون میآورند. بهار آب پهنای بستر رود را میپوشاند. فصل کولیگیری تنهی پوسیدهی درختان کنار رودخانه پُر از دارکِرم است. خیزران بهدست در طول رودخانه پرسه میزنم. روی علفها مینشینم. کرم درخت، خمیر نان فانتزی به¬قارماق میزنم و در سطح آب به¬شیطانک رنگیِ میکال خیره میشوم. کپور، کولمه، زالون، زردپَر، ای شیطانک سرخ و سفید و آبی، چرا درآب صاف و لبالب از اکسیژن، دوروبرت چین و شکن برنمیدارد. چرا بیتابی نمیکنی. زنم در سکرات مرگ دماغش دراز شده بود. اوف کشید گفت او را در بستر رود دفن بکنم. در خرپشتهیی استوانهیی شکل گودالی کندم گورخانه با سنگ لحد. خرپشته را بهشکل اوزونبرون درآوردم و قلوه سنگهای گِرد و بِکرِ بستر رودخانه را دور و برش تنگ هم ردیف کردم. در فصل بهار خیزران بردوش در طول کُهنهرود بالا و پایین میروم. تنهی درختانِ پوسیدهی کنار آب پُر از دارکِرم است. تابستان بستر بزرگ رود خشک میشود. اوزونبرون سر از آب بیرون میآورد و شبها در تاریکی، نور ماه قلوه سنگهای بکر را که نصفه نیمه در گِلولای فرو رفتهاند روشن میکند. ای شاعر، از دوری زنم دلتنگم. شعری بگو هانیه زنده بشه.
یارو قافیهباف شکارچی وزغ برهنه را ورانداز میکند. با نُک ناخن بهاستخوان جمجمهاش ضربه میزند و با خودش میگوید، یکی از لامپهای دفینه خاموش شده. اسم اون آسیمهسر چی بود؟ حس میکنم بهمن نزدیکتره. زندگی و بیگانگی. در خط مقّدم جبههی جنگ جنگاوری بهخاک میافتد و او کتابت میکند، آه جنگ چه دوست داشتنی¬ست. او از پدری ناشناس و مادری سلیطه، بددهن وخودآرا و حاضر بهیراق جنگ و دعوا پا به این جهان سهبُعدی گذاشت. عاشق دختری بیخبر از جهانهای درهم تنیده شد.دختره برای فرار از خُرده فرمایش شاعر بهکنارهی اقیانوس رفت و بال شکستهی پنگوئن امپراتور را آتلبندی کرد و او کتابت کرد، عشق من و تو، باید آن را بهیاد آورد؟ ترکش خمپاره جمجمهاش را سوراخ میکند. او جان بهدر میبَرد و از سایهی ناپیدای عشق سوخته، از اندوه از دست دادن آن زن مینویسد و از بیماری گریپ اسپانیایی میمیرد. اسم اون شاعر چی بود؟ گیوم آپولینر؟ شکارچی برهنه؟
در هستهی شهر قلبم موتور هواپیما شده است. هواپیمای مسافر بری با چراغهای خاموش ارتفاع کم میکند و در فرودگاه روز بخیر فرود میآید. شهر کشوقوس میرود از خواب بیدار بشود. چراغ سردرِ کلمهباف خاموش است. شب بیدار و روز در خواب.




















