یک شعر از محسن بافکر لیالستانی
کوچه های سراسیمه گرد
***
نشست دردل باغ اشتیاق آب زده
پس ازشبی همه ابری والتهاب زده
پس از شبی سحری تابناک و روشن وپاک
درختها شده شفاف و آفتاب زده
چه می شود که بگیری سراغ مارا باز
زکوچههای سراسیمه گرد خواب زده؟
چه کوچههای مهیبی! که می کند مارا
هراسناک هزار عابر نقاب زده
شعور کودکی صد هزار خاطرهایم
که نقش بسته به صد قصهی کتاب زده
نبسته اند اگر دست و پای ذهن مرا
ز چیست خاطره در خاطره طناب زده
اگرچه فاصله بسیارهست و ناهموار
چه چاره! جز که عبوری خوش وشتاب زده
نمیدهد دگرم دست برتو از ایام
از این سبب شدم از دهر اجتناب زده
نشستهام به کناری و دورم ازهمگان
چو نالهای به شبانگاه اضطراب زده
به ظاهریم چنین دلپذیر و خواستنی
چو ظرف نقش ونگار آمده لعاب زده
نیاورد پس ازاین نام ما کسی به زبان
که می رویم ز یاد همه عتاب زده
بهمن ۸۵




















