نگاهی به نمایش «بازی آخر» به کارگردانی فرشته وزیرینسب
یکسانسازی بر بستر بیهویتی و سرگشتگی:
نگاهی به نمایش «بازی آخر» به کارگردانی فرشته وزیرینسب
نمایش بازی آخر کار فرشته وزیرینسب به موضوعی پرداخته که دغدغهی امروزهی زندگی بشری است: اسارت انسان در فضای مجازی و چیرگی آن بر زندگی او و در واقع تسلط ماشین بر انسان. مهمترین پرسش در مواجهه با یک اثر هنری، به ویژه نمایش این است که آیا آن اثر توانسته مضمونش را در اجرا منتقل کند و چه تدبیرهایی به این مهم کمک کردهاند. پس باید دید که این چیرگی چگونه در این اثر به نمایش درآمده است.
در ابتدا شخصیت زن که از قبل صدایش میآید، با ورودش جلوهی عادی و طبیعی به صحنه میدهد. با این ورود، نمایش در واقع به ما یادآوری میکند که این فضا گویا در جهان امروز عادی است. فضایی که با ورود شخصیت مرد و رفتنش به سوی لپتاپهایی که از قبل در آن وجود دارد، کنجکاوی و تعلیق ایجاد میکند و در بطن ظاهر عادیاش، واقعیت غیرعادی بودنش را به ما میفهماند. با آغاز دیالوگ بین شخصیتها، با فضایی ابهامآور و ناشناخته مواجه میشویم که نورپردازی صحنه ابهام آن را برجستهتر کرده و تداعی فضایی کافکایی میشود که این تردید را میرساند که آیا در واقعیت زندگی به سر میبریم یا در خواب؟ آیا انسانیم یا فقط دادهای در فضای ماشینی؟ در ادامه با تضاد بازی شخصیت مرد، که با شوخطبعی در پی فهم و تحلیل فضا است و شخصیت زن که نگران و مضطرب در پی یافتن هویت خود است، دلهرهی پینتری و طنز یونسکویی به آن افزوده میشود. ابهام و دلهره و طنز در هم تنیده میشوند و آمیختگی آنها، دلهرهای همراه با اندیشیدن به وجود میآورد. دلهرهای که فکر را به تکاپو وامیدارد و آن را میتوان دلهرهی فکری نامید و با این پرسش شکل میگیرد که ما به راستی کجاییم؟ درنگهایی نیز در حین پرسشها در ذهن شکل میگیرد. درنگ به هویت انسانی داشتن یا فقط پروفایلی بودن در دادهها و اینکه در جهان امروز آیا این ماشین است که به جای ما ارادهورزی میکند یا هنوز اختیاری برای ما باقی مانده. فضای مهآلود نگاهی فلسفی میافزاید در این درنگها به عمق زندگی که رابطهی ما با واقعیت آنچه ساختهایم چیست و آیا برخلاف تصورمان، این ما نیستیم در چیرگی ماشین. فراموشی حافظه چه چیزی میرساند جز گمگشتگی عمیق زندگی ما در تسلط آنچه که ما را پروفایلی ساخته که باید خود را در آن جستجو کنیم. نمایش فقط نقدهای گذرا نیست به شبکههای اجتماعی که در آن هوشمندانه به عنوانهای دیگری خوانده میشوند از جمله باگهاوس که اشاره معنیداری به جریان گفتگوها در شبکهای است و یا آیبوک که پشت دادهها حقیقت ما ممکن است پنهان شده باشد و نیز کنترل ما از سوی چشم ناظر یادآور تلهاسکرین اثر اورول.
- صحنهای از نمایش بازی آخر
- صحنهای از نمایش بازی آخر
- صحنهای از نمایش بازی آخر
- فرشته وزیرینسب – کارگردان
نمایش همچنین نقدی است بر عمق زندگی در جهانی که رابطهها در دل پروفایل و داده معناپذیر شده است و هشداری است به تبدیل شدن ما به ابزاری در دل ماشین و کنترلمان از سوی کنترلگرانی که نمیتوانیم دریابیم. هشدار به گونهای دیگر از کنترل ما و در واقع پیشبینی آنچه ممکن است بر ما آوار شود، چون پیشبینی اورول در ۱۹۸۴. فضای شیشهای صحنه، نمادی از کنترل ما هم میتواند باشد که خود و زندگیمان چون دادهای قابل استخراج است از سوی سیستم ماشینی که هرا نام هوشمصنوعی در این نمایش، تداعی آن میتواند باشد. به نظر میرسد اتاق نشان از فضای بستهای دارد که از شبکههای مجازی ساختهایم و خود را در آن زندانی کردهایم. اما اسارت ما نه در تاریکی که در روشنایی است، در فضایی شیشهای و در واقع در فضایی شفاف. صدایی که در ادامه میشنویم، این تداعی را ایجاد میکند که این صدای کنترلگر ماشین، همانند صدای کنترلگر اثر اورول است در قالبی پذیرفتنی و در واقع به دلخواه خود و نه در تحمیل، با این تفاوت که در سیستم رمان اورول میدانیم چه کنترلمان میکند و در این فضا حتا کنترلگر را هم نمیبینیم و تصویری از آن نداریم.
نور آبی صحنه از سردی روابط در نظمی میگوید که به ظاهر آرام است، اما در بطن آن خشونت ریشه میدواند و در نور قرمزی که شکل میگیرد فاجعه را پیشبینی میکند، فاجعهای که دیر یا زود بر دنیای ما غالب خواهد شد. افزون بر آن نور آبی و قرمز همچنین نماد و یادآور شبکههای اجتماعی هستند. تصویر درخت در پسزمینهی صحنه نماد زندگی گمشدهای است که فقط تصویری از آن در ذهن باقی مانده. و میتواند ساختگیبودن آنچه نمایش داده میشود با اصل آن هم باشد. آیا ما در جهانی از شبکهها چون تصویر درخت، به شکلی ساختگی و غیرواقعی هستیم و اصل ما در نگاه هم دور از دسترس است؟ هیچ چیز در این فضا گویا واقعی نیست گرچه واقعیت امروزهی زندگی بشر است. فضایی که ذهن را برای تامل و پرسشهایی که قرار است شکل بگیرد در تعلیق نگه میدارد و در صحنههای بعد این تعلیق و کنجکاوی آرام و در پیوستگی به اندیشهورزی میرسد با تعلیقی جدید، تعلیقی که در تامل و اندیشه شکل میگیرد، نوعی تعلیق فکری با این دید که شخصیتها چه خواهند کرد و در برابر اجبار و فشار چه انتخابی خواهند داشت.
فلسفهی کهن جبر و اختیار در این نمایش نیز در شکل امروزهاش نمایان میشود با کنش شخصیتها که یکی در پی انتخاب آنچه ماشین به او القا میکند، است و دیگری در پی یادآوری انسان بودن، نه داده یا پروفایلی برای انتخاب بودن یا نبودنش. در طول نمایش پرسشهایی مطرح میشود که ذهن را به تکاپو میکشد. پرسشهایی چون”زندگی بهتر چیه؟ کی میتونه چنین چیزی رو تعیین کنه؟” پرسشهایی ساده اما عمیق و در واقع فلسفی که ما را به پرسشهای بیشتری در ذهن وادار میکند. مگر توتالیتاریسم زندگی بهتر را تعیین نمیکند؟ ما با آن پرسشها به این پرسشها هم میرسیم با توجه به فضای تسلط ماشین در نمایش و شباهت آن با سیستمهای توتالیتر در گرفتن هویت انسانی از ما. اما توتالیتر این بار به شکل دیگری از ما هویت میگیرد، در بیگانهسازی از هم. یکسانسازی توتالیتر این بار نه در ایجاد هویت جمعی که در بیهویتی بیگانهوار و تنها از هم شکل میگیرد.
تامل به تسلط ماشین بیشتر میشود با اشاره بهجا و دقیق در دیالوگی به آوازهخوان طاس. در آوازهخوان طاس نیز شخصیتها هویتباختهاند و یادآور تباهی هویت انسانی که دغدغهی یونسکو در نمایش کرگدن هم بود. مضمون یکسانسازی در نمایش کرگدن، در این نمایش نیز با کارکردی متفاوت و امروزی به خوبی بیان میشود. از دست دادن هویت در دنیای به ظاهر رنگارنگ امروز هم به گونهای دیگر و پنهانیتر و با انتخاب خودمان اعمال میشود در قالب ابزارهای ماشینی و قدرت شبکههای اجتماعی که انسانها را به قالبهایی یکسان در میآورد، بیهویت و بیگانه از هم، با نماهای به ظاهر گوناگون و در واقع بر بستر بیهویتسازی، شکل دیگری از یکسانسازی که در بیهویتسازی از انسانها و از دست رفتن هویت انسانی آنان در تسلط ماشین معنا مییابد. هویتی که با ماشین تعربف شود چه تفاوتی دارد با از دست دادن هویت در نمایش یونسکو؟
نمایش در مجموع درخشان بود با بازی خوبی که کارگردان از بازیگران گرفته بود. نقش بازیگران فرا میرود از مکان و ملیت و به بازی نوع انسان میرسد در هماهنگی با مضمون نمایش و در چرخش ایجاد تامل و فراز و نشیبهای احساسی. در حقیقت بازیگران نمایانگر نوع انسان میشوند، نمای انسانها در هر گوشهی این جهان و به گونهای نمایانگر اندیشهاند. تصویر و اندیشهای که به صورت انسانها نمایان شدهاند تا ما را درگیر این تامل کنند که چه بر سر هویت انسانی ما در تسلط ماشین آمده یا قرار است بیاید؟ ما کاهش هویت انسانی را به داده و پروفایل میبینیم با بازی خوب بازیگران و دیالوگهای طبیعی اما هدفداری که به خوبی مضمون نمایش را منتقل میکنند.
صحنهی تماشایی رقص که مفهوم نمایش در سرگشتگی انسان را بازگو و برجسته میکند، صحنهای بهغایت تئاتری، به خوبی اسارت و استیصال را میرساند با انتخاب موسیقی متناسب با آن، که تصویری است از درماندگی و ناتوانی و سرخوردگی و تنهایی نوع بشر. رقص در هماهنگی با نورپردازی و موسیقی، خشونت نهایی اسارت انسان را نمایان میکند در آشفتگی تفکیکناپذیر و تنیده در برانگیختن تامل ما به مضمون نمایش، بدون به کار بردن حتی یک واژه. رقص تکاندهندهی پایان نمایش نشان میدهد که ما همچنان سرگشته و در استیصال بین اسارت در آنچه خود ساختهایم و یافتن هویت انسانی خود ماندهایم. نورها در صحنه هم حکایت داشتند از فضاهای مجازی و هم از سردی و آرامش ظاهری و خشونت نهفته در آن.
نمایش به ما میفهماند که ماشین ما را کنترل میکند، پوشیده و نهان و بدون اینکه ناچار به خشونت شود. خشونت آن نهان است که با اسارت ما و به کمک خودمان ایجاد شده و در نمایش با رنگ سرخ نشان داده میشود، اما پاسخی به پرسشهای ما نمیدهد، ما را با صحنههای دلهرهآورش به درگیری و تکانهای فکری میکشد. هشداری تکاندهنده از آنچه در پیش است و اندیشهی ما را با هشدارش تکان میدهد به ویژه در صحنهی درخشان پایانی آن.
در کلیت این نمایش فکر ما درگیر این امید هم میشود که میتوانیم از آونگ بین وجود واقعی داشتن و دادهبودن خود را برهانیم نه با انتخاب، با نه گفتن به اجبار انتخاب که در واقع نهگفتن به نابودی هویت انسانی ماست. آخر بازی را ما انسانها خود میتوانیم رقم بزنیم اگر بخواهیم. نمایش اما با این پرسش بیپاسخ ذهن ما را بر جا میگذارد که آیا بازی آخر را که عنوان نمایش هم هست، ما رقم خواهیم زد یا …؟
در پایان در پاسخ به این پرسش که آیا نمایش توانسته آنچه را که خواسته بگوید؟ باید گفت این نمایش، کاملا موفق بوده است در نمایاندن مضمون خود با صحنههای به خوبی پرداختشده در قالب تئاتری دیدنی و زیبا.
























