یک شعر از حسن فرخی
در این جهان
هنوز جایی برای شعر هست
عزیرم!
و من با چشمانی که نشان از غزل دارد
از راه می رسم
اگر چه دیرهنگام
نگو خسته ای!
این خواب من است
ببین نقش آبر و درخت را
برای تو
زمین گذاشته ام
به وقت هواخوری
به انتظار شنیدن سمفونی پنجم بتهوون
می چرخیم در دایره
و لذت می بریم
از طعم شیرین یک سیب سرخ
باز آمده
از باغ بی بی جان!
من به روح جوان تو فکر می کردم
به وقت شکنجه ی مدام
حالا برای سرودن یک شعر با هم توافق می کنیم
تقریبا” یک شبانه روز وقت داریم.
من پشت پنجره ی مسافرخانه ایستاده ام
و برای دختر قرمز پوش دست تکان می دهم
روی سنگ تو
دست بریده ی حلاج افتاده است
اینجا امضایی گذاشته ام
که همه گریه می کنند!
و تجربه ی یک مرگ شجاعانه را
زیر باران
نشان می دهم
به وقت یک ملاقات خصوصی
خوب لباس بپوش!
حالا مرگ هم
علاقه اش را
به خلوت تو نشان می دهد
و بعد آفتاب را خاموش می کند
و همه خلاص می شویم.
روی سنگ تو
شاملو نوشته اند
اینجا کلمات پراکنده را جمع می کنم
دیر آمدی!
سکوت شایعه ای ست
در رنج من
خون جاری می شود
انگار جنگ است
و این تلخ ترین شعر جهان است.
حسن فرخی
آبان ۱۴۰۴




















