یک غزل از شهپر کارگریان
با حضورت واژگان عشق معنا میگرفت
بیتهای عاشقی در یک غزل جا میگرفت
شور یک مستی دیرینه درون ذهن من
در کنار تو چه بیصبرانه بر پا میگرفت
آیههای نور هر دم با تلاوت های تو
نقش جان میشد به روحم تا که فتوا میگرفت
در کنارت هر طلوع و صبح یک امید بود
گردش ایام با عشق تو فردا میگرفت
غربت و بیگانگی با روح من دمساز نیست
هر چه را با عشق بود در جان من پا میگرفت
#شهپرکارگریان




















