دو شعر از اعظم ملکپور
۱
چرا این نبضِ منحرف،
این جریانِ سرد
که فصل به فصل
در من میچرخد را،
کسی نمیفهمد؟
هرچه به من نزدیک میشود
جذب میگردد
بیآنکه بداند از کدام سمتِ نیستی آمدهام
به پرسشِ سلولها اهمیتی نمیدهم
چند سال بعد
به چگونگیِ مرگم دست خواهی یافت
شاید باید دوباره
به زیستن فکر کنم
عکسم را به کسی نشان نده،
اگر این شهرِ حسود
خواست استخوانهایم را
به کسی هدیه کند
حروفِ چشمانت را
در چشمانم بچین
و به سلولهای مردهام
قدری مهربانی تعارف کن
زمانش که برسد،
ژنهایم با نامِ تو جهش میگیرند
هورمونهای تازه،
راهی به سوی نبضها باز میکنند،
و دوباره،
من… زندگی میشوم
۲
کودکیِ معلق بودیم،
تا زمانی که ذهنِ زمان زاده شد
لمسِ جهان،
نرمتر از آن بود
که در گردابِ گناه بمیریم
چوبِ جادویش
به آسمان میرسید،
و دستِ احساس ما
در سایهاش کوتاه ماند
ما لطیفتر از نوزادِ گل بودیم
که در بندِ دل، تگرگ شویم
ابرِ درونمان بارید،
از معصومیتِ گمشدهمان
و ترانهها روییدند
بازیِ مرگ، گَس بود
و زندگی گرسنه،
که در خواب،
گردتر چرخیدیم
زمزمهی نجابتمان،
سرفصلِ داستانی شد،
که جاذبههایش
به راستی گفتوگو میکردند
#اعظم_ملڪ_پور




















