چند شعر از عباس قبادی
۱
چون پارچهی تُردی در آفتاب مانده
به زهر هزارسالهای
در ازدحام زخمهای پابهزا
بندبندم از هم گسستهاست.
بی غسل و بیکفن
پیش از غروب
چون دفن جزامیان
دور از دیدگان مضطرب ماه
این همنشین رازهای سربه مهر
خاکم کنید
۲
به این دریغِ ناگزیر،
به این پهنای تیرهی نشسته بر پیشانی،
به این ژرفای تنهاییِ ناآرام،
به این مرگِ خاموش،
تن خواهم سپرد.
من کامِ خشکِ ناکامی جهانم.
ای آغوشِ خوشایند شبانههای دور
تو نیستی
و من کابوس به کابوس
با دهانی پر از واژههای معلق
بر طنابی سرگردان تاب میخورم
۳
چه کردهای با من،
ای تقدیر
ای اضطراب بی رحم
ای آشوب ماندگار
که دعای هیچ مادری حتی
عاقبت بخیرم نمیکند؟!
#عباس_قبادی




















