In touch with Diverse Iranian Community

کژتابی خاطرات

0 84

[clear]

تعطیلات عید را در لاهیجان شهر زادگاهم، سپری کردم. فرصتی به دست داد که در جوار لهراسب سیامکی شاعر، با دوست دیر و دور خود علی شادمان مدیر “انتشارات شادمان” دیداری داشته باشیم. سهم من از این دیدار گذشته از دوره کردن خاطرات مشترک و حظ بردن از کلام دوستان، چند کتاب التفاتی هم از جانب علی شادمان بود. کتاب هایی که انتشارات شادمان در این وضعیت اسفبار حاکم بر اوضاع نشر به صرف عشق و علاقه به چاپ رسانده است. طرفه اینکه در کتاب های التفاتی، دکتر هوشنگ منتصری همشهری ما دو سهم داشت. برای نسل من نام هوشنگ منتصری گذشته از وجه سیاسی و انتساب فامیلی با دکتر رادمنش معروف از رهبران حزّب توده، با ترجمه کتاب “زردهای سرخ” اثر هانری مارکات هم گره خورده است. کتابی که در دهه ی چهل انتشارات عطایی به چاپ رساند و یادادشت های رئیس سابق خبرگزاری فرانسه در شانگهای چین شالوده ی آن بود. نویسنده در کتاب به جریان ائتلاف دو حزب کومین تانگ و حزب کمونیست چین در طول هشت سال جنگ با ژاپن از سال 1937 تا 1945 می پرداخت و این ائتلاف جبهه ای را با همه جذر و مدهایش دنبال می کرد و … . این کتاب پر فروش در دو دهه ی چهل و پنجاه بنا به آمار بیش از پانزده بار تجدید چاپ شد و آن سال ها مورد توجه ی فعالان سیاسی و علاقمندان به مبارزه قرار داشت. البته هوشنگ منتصری گذشته از این کتاب ترجمه ای خواندنی هم از کتاب ” قدرت” برتراند راسل به دست داده است و تالیفاتی هم دارد که به گونه ای گذرا در این مقال اشاره خواهد رفت.

اکنون با این مقدمه به اصل مطلب می پردازم و اینکه نام هوشنگ منتصری برای نگارنده همواره در هاله ای از رمز و راز قرار داشته است و در این میان شایعاتی هم که در مورد او بر سر زبان بود و ساواک در رژیم گذشته سعی در گسترش آنها داشت، به این رازگونگی کمک می کرد. گذشته از بعد اشاره رفته، شخصیت چند وجهی منتصری از یک منظر ما را با فردی روبرو می سازد دارای تحصیلات آکادمیک که استاد دانشگاه بود و زمانی بر کرسی ریاست دانشگاه تبریز نیز تکیه زد؛ در دوره ای هم معاون دکتر مجتهدی دیگر همشهری نامدارش در دانشگاه صنعتی بوده و با پایه ی تحصیلی ریاضی دارای مقامی علمی و صاحب کرسی بوده است. از منظری دیگر خود را یک رجل سیاسی می نمایاند که در رژیم گذشته تا مقام استانداری کرمان پیش رفته و همواره  در دستگاه بورکراتیک آن رژیم شانس وزیر شدن را داشته است که گویا بخت سیاسی؟! یارش نبوده است و … . از منظر سوم با یک کنشگر سیاسی و معترض روبرو هستیم که بنا بر سوابق خانوادگی از دوران نوجوانی وارد کارزار مبارزه شده است و در این راه هم با نوساناتی به پیش رفته است و در وادی سیاست های جریانی و حزبی خاصی گام زده است. وجوه اشاره رفته در کنار سایر وجوه کم اهمیت تر به هوشنگ منتصری کاراکتر خاصی بخشیده و شرری در جانش ریخته، که گویا بر خود او هم پوشیده نبوده است و با این عزیمت گاه به درج خاطرات خود در مواردی پرداخته و کتاب حاضر را بر این سیاق در نود سالگی خود تنظیم و با عنوان “خاطره های ماندگار” در اختیار انتشارات شادمان قرار داده است. چنانکه در صفحه 99 کتاب می خوانیم:

“چنان که قبلا یاد آوری کرده ام، این کتاب با هدف روایت وقایع تاثیر گذار در چگونگی اندیشه های سیاسی و اجتماعی من که بر پایه و اساس فراز و نشیب های یک عمر نود ساله استوار می باشد تدوین گردیده است. شرح حال کامل زندگی من در کتاب خاطراتم با عنوان “تلاش های بی ثمر” در جریان انتشار است و در آن با استمداد از حافظه ام که خوشبختانه همچنان فعال می باشد، روند مسیر عمرم از اوان کودکی تمام و کمال درج گردیده است …”

  لازم به ذکر است تا جایی که نگارنده پیگیری کرده است گویا این کتاب وعده داده شده با عنوان دیگری به نام “سال های خاکستری” توسط نشر ایلیا در فروردین 94 دو روز قبل از مرگ منتصری به کوشش علی امیری به چاپ رسیده است و به نوعی از کتاب “خاطره های ماندگار” که نوبت اول چاپ خود را زمستان 94 قید کرده، از باب تاریخ چاپ پیشی گرفته است. این هدف گذاری منتصری که در چند جای دیگر کتاب هم خود را مطرح می سازد اشعار به این دارد که او خاطره هایی را گزینش کرده است که به زعم او  وقایع تاثیر گذار بوده اند و می خواهد این خاطره ها ماندگار شوند و به نوعی در ذهن و زبان دیگران یعنی مخاطبان کتاب او جاری و ساری گردند و به تعبیری چراغ راه آیندگان شوند.

اتفاقن سخن همین مقال همین جا شکل می گیرد که خاطره نویسی از اموری که بر کسی گذشته است چگونه ماندگار می شود و اصولن راز ماندگاری در چیست؟ چرا کتابی در حد یک خاطره نویسی و بیان امور گذشته می ماند و کتابی دیگر شریک ذهن و زبان خوانندگان می شود و به تعبیری مفهوم جمعی یافته و ماندگار می گردد؟ در تاریخ دست به قلم بردن ها و از خود نوشتن ها ما شاهد نوعی تراوش قلمی هستیم که بنای خود را بر آه و ناله و افسوس از عمر سپری شده می گذارد و با بیانی رمانتیک ضمن پناه گرفتن پشت نوستالژی های مرسوم تنها جنبه ای از احساسات گرایی را در بیان خاطره ای شکل می بخشد که در عالی ترین وجه خود فقط  رهایی از گذشته را رقم می زند و آنقدر شخصی می شود که ره به مفهوم جمعی نبرده و با خط فاصل کشیدن میان نگارنده اش با عنصر “دیگری” هیچ خوراکی را تدارک نمی بیند و با همان بیان نوستالژیک وار خود به گذشته، دلتنگی صرف را ترجمان می کند. این در حالی است که با تورق به آرای لکان در می یابیم: “نوستالژی یعنی بازگشت به وجود کسی که در گذشته زندگی می کند، یعنی نوسازی نگاه دیگران. در نوستالژی ابژه به ما نگاه نمی کند، دیگری به جای ابژه به ما نگاه می کند. نوستالژی یعنی چشم دیگری را وام گرفتن، به تعبیری رساتر چشم جوانی خود را در چشم دیگری به صورت گذاشتن و در یک کلام گذشته را پرتاب این زمانی کردن از طریق مفهوم جمعی است.با دقت روی این رای لکان و خوانش دقیق آن است که وقتی کتاب “ضد خاطرات” آندره مالرو فرانسوی را با ترجمه درخشان زنده یاد ابوالحسن نجفی در دست می گیریم، راز ماندگاری کتاب و خاطره ها را در می یابیم و از این زاویه است که مالرو در مقدمه ی همان کتاب می نویسد:  “من این کتاب را ضد خاطرات می نامم زیرا پاسخ گویی پرسشی است که خاطرات مطرح نمی کند و به پرسش هایی که خاطرات مطرح می کند پاسخ نمی دهد!همین بیان پارادوکسیکال مالرو کافی است که ما را به این هدایت کند که مالرو خاطرات خود را با هدف شخصی کردن موضوع و امور از سر گذرانده اش و مثلن برای دل خودش ننگاشته است. او به رابطه ی خواننده و متن وفادار بوده و مفهوم جمعی را می شناخت و با مولفه های اساسی دوران و مدرنیسم که همانا عنصر پرسشگری است، سخت آشنا بود و در کتاب خود سرنوشت بشر را از طریق فلسفه وجودی بشر کاویده است. باید توجه داشته باشیم که انسان هیچ گاه خود را بر اساس ترتیب زمانی نمی سازد بلکه ورای تجربه های تلخ و شیرین زندگی است که شخصیت و کاراکتر انسان ها متولد می شود و شکل می گیرد. مالرو در مقام نویسنده ای سیاست ورز در کتاب “ضد خاطرات” خود سعی می کند تا از خلال عناصری که بر پایه تجربیات زندگی خود در گذشته از سر گذرانده و تاریخی که در آن زیسته است، مطالبی را بیرون بکشد و به نگارش در آورد که با خواننده ی نوخیز اکنونی که از پس او آمده، در هر کجای گیتی به فصل مشترک برسد و او را شریک راه زیستن در آینده کند. اگر مالرو مفهوم مرگ را به سبب از دست دادن یاران خود در جنگ دوم جهانی و جنگ داخلی اسپانیا در ضد خاطرات برجسته می کند و برای از دست دادن همسر محبوبش و فرزندانش در تصادف از تألم خود و لاجرم پدیده ی مرگ می نویسد. قلم را چنان می دواند که هیچگاه به ورطه ی آه و ناله نغلطد. او با بیانی هنری و فلسفی از “مرگی” می نویسد که”زندگی” را به سرنوشت بشر مبدل کرده است. مالرو به پرسش هایی که مرگ درباره جهان از طریق نیستی و خاموشی یک باره یا تدریجی ناشی از وضعیت زیست آدمی بر کره خاکی مطرح می سازد، پاسخ گفته و به انسان نوید استیلا بر زشتی ها و تیرگی های جهان برای زیستن آگاهانه می دهد. تا زیست آدمی به تعبیر زیبای شاملو “دشواری وظیفه” گردد. مالرو در نگارش کتاب “ضد خاطرات” که در حقیقت خاطرات شریک شده خودش با مخاطبان است، راه و روشی را ملکه ی ذهن خود ساخته که با نوعی توارد و از منظر شریک شدن و جمعی نویسی دست مایه ی یکی دیگر از بزرگان عرصه فرهنگ یک پارچه ی جهانی در دوره ای دیگر می شود. لوئیس بونوئل فیلم ساز سورئالیست و شهیر اسپانیایی در کتاب “با آخرین نفس هایم” همان عزیمت گاه مالرو را بر می گزیند. او هم به سان مالرو در بیان خاطرات از خودش حرف نمی زند چرا که قبل تر هم در مصاحبه ای با دوستش ماکس عنوان کرده بود: “وقتی از خودم حرف می زنم، حالم بد می شود. این کار همیشه حالم را بد می کند”. بونوئل در این کتاب که در سال 1371 به فارسی ترجمه شده است، از همه بزرگان عرصه ی هنر و سیاست و فلسفه نظیر پل نیزان، ژان پل سارتر، آندره برتون، ژرژ سادول، چارلی چاپلین، گریفیث و … یاد می کند و خاطراتش را با آنان بر دایره می ریزد. اما این خاطرات یک وجه ممیزه بزرگ با خاطره نویسی هایی بر پایه از خود نویسی مرسوم دارد و خط فاصل خود را با آن گونه نوشته ها به درستی ترسیم می کند. او که زمانی به ژان کلود کارییر مشوق و همراه خود درباره ی نوشتن خاطرات گفته بود: “آرزو دارم زنده بمیرم”، چنان خاطراتی را به مخاطبان عرضه می کند که زنده بودن خود و حیات دوباره اش را در تک تک خوانندگان متن گواهی می دهد. بونوئل که ایده ی مرکزی کتاب خود را بر پایه رویاهایش قرار داده است، به تعبیرخودش بیست و دو ساعت رویابینی هر روز خود را در کنار دو ساعت کار، چنان در کتاب گسترش می دهد که ما خوانندگان با دغدغه های او شریک می شویم و با او در خیابان های پاریس و مادرید و … همراه می گردیم؛ کنارش در واگن قطار می نشینیم و چشم در چشم چارلی چاپلین می دوزیم تا شاهد اغواگری او برای دلربایی از چند دختر جوان مسافر قطار باشیم؛ همراهیش می کنیم با طبلی آویزان در گردن و در خیابان های باسک اسپانیا با کارناوال پیش می رویم؛ چگونگی شکل گیری فیلم “سگ اندلسی” را با زیر نور ماه ایستادن و تیغ زیر چشم انداختن را رویای خود کرده و با ژرژ سادول و گریفیث و خودش در کافه ای در پاریس سر یک میز می نشینیم برای دست انداختن و نامه ی پر از فحش نوشتن و احاله دادن به یک افسر متفرعن متحد می شویم تا میلیتاریسم فرانسه را به ریشخند بگیریم؛ دست آخر هم تن  می دهیم به این بیان او که می نویسد: “اگر امروز به خاطر بیاورم که عکسی را دیده ام که پل نیزان و سارتر در کنار من و در عروسی یک رفیق ایستاده اند که با آن دو هیچ آشنایی نداشت. هیچ تعجب نمی کنم. چون همه ما و آن ها تاریخن با هم رفیق هستیم.”

بونوئل در کتاب خود با تردستی رویاهای خود را از ناخودآگاه اش بیرون می کشد و با ناخودآگاه ما پیوند می زند و ناخود آگاه جمعی انسان را می سازد. بدین گونه است که مفهوم جمعی شکل می گیرد و متن پیش روی ما یعنی کتاب بونوئل به عنوان متنی گشوده که راه تأویل را باز می گذارد جلوه گری می کند و این می تواند خاطره نویسی مدرن باشد و ماندگاری به ارمغان بیاورد. کاری که همشهری ام به رغم ادعا از پس آن بر نمی آید. دکتر منتصری وقتی از ماندگاری سخن به میان می آورد نمی تواند با چنین غلطیدن هایی در دام احساسات گرایی صرف و وجه سانتی مانتالیستی آن، ماندگاری را برای خاطره ها به چنگ آورده و رقم زند. در همان  قسمت اول کتاب که با اطناب کلام و بر پایه ی ادبیاتی رمانتیک وار به شرح رفاقت خود با “حسن دوبل” می پردازد و سفرش را به حسن کیاده جزء به جزء با شیرینی بخشی به کام خود و پر کردن خلاء درونی اش ــ نه شریک کردن مخاطبان از طریق عنصر آگاهی بخشی ــ انشاء می کند، نثری مهجور بر پایه رمانتیسیسم ترجمه ای لامارتین را به نمایش می گذارد.

ـ دلم آن چنان گرفت که آن غذای لذیذ زهرمار شد و بشقاب غذا را کنار زدم و به پدر حسن با التماس گفتم خواهش می کنم که رعنا ـ خواهر دوقلو وفلج حسن ـ را به سر سفره ما بیاور، اشتهای من با شیندن داستان او کور شده است…یارای نگاه کردن به چهره حسن را به تصور اینکه شاید او از داشتن چنین خواهری نزد من خجالت بکشد نداشتم… بغضم ترکید و گریستم ، حسن دستم را گرفت و به نوازش پرداخت، احساس کردم که از توهمات بی مورد قبلی یعنی شرم داشتن یک خواهر فلج و ناتوان خلاص شده است… دراشوب افکاری که درآن غوطه ور بودم یقین حاصل کردم که رعنا اگرچه جسمش مرده است ولی با روح زنده به حیات خود ادامه می دهد. در شگفت بودم چنین موجودی چگونه توانسته است تاکنون به زندگی خود ادامه دهد و می خواستم از صورت پهن، پیشانی بلند و باچشم های سیاهش که در غبار غم فرو رفته بودند این راز را دریابم که البته چون با رموز خلقت درون آدمیان ارتباط پیدا می کرد توفیق نیافتم و درژرفای اندیشه ام به این باور رسیده بودم که طبیعت مکار برای میزان دوکفه ترازوی عدل و ظلم چنین ستمی را بر این دخترک سیزده ساله روا داشته است! ص21و 22 و 23

درست است که این خاطره از ذهن و زبان نوجوان سیزده ساله ای بیان شده ؛ اما از منظر دکتر منتصری سرد و گرم چشیده ی سیاسی که کرسی دانشگاهی داشته، نوشته شده است. اگر خاطره ای نتواند خود را پرتاب این زمانی کند به چه درد می خورد؟ برونینگ شاعر در جایی سروده است: “حال لحظه ای است که خود را در گذشته فرو می ریزد”. برای دکتر منتصری روز 21 اسفند 1391 که قسمت اول کتاب را نوشته است، وقت نوشتن و پناه گرفتن در “حال” بود که با نقب زدن به “گذشته”، در “آینده” ای که ما مخاطب او هستیم فرو ریخت. واژه هایی چون “رموز خلقت” ، ” طبیعت مکار” و… که دیدی احساسی و غیر واقعی را به نمایش می گذارد و همواره در آثار ترجمه ای سطحی نویسان رمانتیک شاهدشان بوده ایم، بسامد این پاساژ است و … . در همین قسمت کتاب وقتی به دیگر افراد حقیقی هم می رسیم دکتر منتصری از همان دو گانه ی خیر و شر و نگاه احساسی و قطعی نگر بهره می برد و در نظرگاهش پیرامون شخصیت رضوی طوسی مدیر مدرسه ی حقیقت و نقش ایشان به عنوان مدیر و نظام تعلیم و تربیت آن دوره چنان راه اغراق را می پیماید که گویا با یک سیستم پداگوژیکی در دهه های اول و دوم قرن در لاهیجان روبرو بوده ایم و در این مقصود وقتی توسن سخن را به شاهنامه می رساند از هیچ گونه جانبداری ناسیونالیسم هویت گرا هم در تقابل با جنبه ی حکمت گرایانه ی کار فردوسی فرو گذاری نمی کند. جالب اینجاست که به فاصله چند سال قبل تر از دکتر منتصری،  نیما یوشیج  در لاهیجان سکونت داشت و اتفاقن در نامه اش به دوست خود رسام ارژنگی که در ذیل تاریخ 29 دی ماه 1308 را دارد از مدرسه حقیقت هم نام برده و از مدیر قبلی مدرسه که کدیور نامی است به عنوان یکی از دوستان محلی خود یاد می کند و برای ارژنگی می  نویسد: “سومی کدیور، مدیر مدرسه ی “حقیقت” جوانی است که خیلی در کار خود جدی است میل دارد همیشه چیزهای بکر بنویسد” . نام کدیور در کتاب “خاطره های ماندگار” منتصری هم آمده است به عنوان کسی که آقای رضوی طوسی جای او را گرفت. اما آنچه که به نامه ی نیما هویت می دهد نه اسم بردن از این افراد است و نه تاریخ نگاری مرسوم. او در همان محدود نامه های خود که از لاهیجان به مادر و برادر و دوستان خود می نویسد تصویر نسبتا جامعی از طبیعت لاهیجان و خلق و خوی مردمانش به دست می دهد و به سان ناظری بیطرف موشکافانه مردم را تحلیل می کند. نیما در نامه ها سعی می کند از کلی گرایی دوری کند و به روش استقرایی از جزء به کل رسیده و در دام روش قیاسی و کلی بافی و خیر و شر کردن نیفتد. چیزهایی که در خاطره نگاری دکتر منتصری حلقه ی مفقوده است. در اینجا ما کمتر با عنصر جامعه شناسی روبرو هستیم و بیشتر بالاخص در قسمت اول با نگاهی توریستی روبرو هستیم.

ــ رضا قلی پدر دوستم حسن با فشردن دست هایم به من خوش آمد گفت. او که صبح آن روز از دریا با کشتی کوچک خودش لودکا دو ماهی سفید بزرگ صید کرده و برای نهار به خانه آورده بود تا مادر حسن آن ها را به سبک محلی پخته و غذای ظهر را تهیه کند… ص20

 همین متن بالا نگاه توریستی نویسنده را به وضوح نشان می دهد. قایق پارویی که در زبان محلی بیشتر به “لوتکا” معروف است همان “لودکا” واژه ی سفرکرده ی روسی به گیلان است و تازه به کشتی کوچک؟! هم ارتقا می یابد که اساسن با قایق هیچ سنخیتی ندارد. و در جمله ی بعد از غذا به سبک محلی؟! سخن به میان می آید که نشان از کلی گویی و دورنویسی محض دارد.  آیا خواننده حق ندارد نام این غذا را بداند که مثلن گرده بیج شکم پر بود یا ملاته یا سرخ کرده یا …؟ بر همین سیاق دورنویسی و نگاه توریستی و فاصله گرفتن از برسازی خاطره هاست که در فراز دیگری از این قسمت کتاب برای همراه کننده اسب ها، واژه ی تصویری و برساخته ی ” چارپا دار” را اختراع می کند که تلفظ درست و بومی آن “چارودار” است و الخ.

 دکتر منتصری در قسمت های بعدی خاطرات مدون خود به تحصیل در مدرسه ی دارالفنون تهران تا تحصیل دانشگاهی و ترک ایران برای ادامه تحصیل و بازگشت به ایران و گرفتن کرسی دانشگاهی و نقش پردازی در سیاست می پردازد. گرچه در این قسمت ها ما با بافت کلامی منسجم تری روبرو هستیم و از باب خاطره پردازی با مواد خام بیشتری روبرو می باشیم و پر جاذبه تر از قسمت اول نگارش یافته است؛ اما از آنجاییکه این خاطرات هم بر پایه ی یادآوری گذشته و بنا بر همان آبشخور بینشی که در قبل اشاره رفت به نگارش در آمده است، لاجرم دچار لغزش هایی است که به اختصار اشاره می گردد. در قسمت دوم کتاب  که منتصری به دارالفنون و تحصیل خود در آن مدرسه می پردازد. از فعالیت های فوق برنامه در مدرسه ای که به همت امیر کبیر ایجاد گردید سخن به میان آورده و می نویسد:

ــ در دبیرستان دارالفنون علاوه بر برنامه های رسمی درسی، دانش آموزان کلاس ها و رشته های مختلف موظف بودند حداقل در یکی از شش انجمن مدرسه فعالیت های ثمربخش داشته باشند. این انجمن ها که هریک با نظارت یکی از دبیران سرشناس انتخاب شده توسط آقای مدیر قرار داشتند عبارت بودند از: انجمن علمی، انجمن ادبی، انجمن ورزش، انجمن هنری و انجمن تعاون ص57

ضمن اینکه باید ارج گذاری کرد به این قسم از خاطرات پیش رو، برای دادن اطلاعات از وضعیت آموزشی در آن دوران و یاد کردن از بسیاری بزرگان عرصه علم و ادب این مرز و بوم نظیر استاد محیط طباطبایی، گل گلاب و …که دکتر منتصری با دقت خاصی همراه با اکرام در جای جای کتاب به آنان پرداخته است، باید به لغزش هایی هم اشاره کرد که آن دقت اولیه را زیر سئوال می برد.

ــ … چند نمایشنامه از نمایشنامه نویسان فرانسوی مانند مولیر و راسین ترجمه کردم که به تناوب توسط دانش آموزان در دبیرستان به صحنه آورده شد. ولی نمایشنامه ای که مورد استقبال عموم قرار گرفت یک اثر فارسی نوشته میرزاده عشقی شاعر و نویسنده طنز پرداز بنام حعفر خان از فرنگ آمد بود که … ص64

با اندکی دقت در متن بالا متوجه خواهیم شد که منتصری هم اسم نمایشنامه را غلط نوشته که درست آن “جعفر خان از فرنگ آمده” می باشد و هم نام نویسنده اش را غلط  ذکر کرده است که “حسن مقدم” بود و ربطی به میرزاده عشقی نداشت که برایش صفت طنز پرداز را هم تراشید. در رابطه با همین نمایشنامه در صفحه ی بعد هم وقتی به گرفتن جوایز از دست فرزند ارشد رضا شاه اشاره می کند، دوباره دچار خطا می شود و شاهپور عبدالرضا را به گمان خود فرزند بزرگ معرفی می کند. این درحالی است که او فرزند چهارم رضا شاه بود. این لغزش ها در کتاب باز هم تکرار می شود. در صفحه 81 آزادی جعفر پیشه وری از زندان را بعد از شهریور 1329 ذکر می کند، در صورتی که چنین نیست و پیشه وری که در سال 1309 زندانی شده بود در سال 1319 بعد از ده سال زندان کشیدن به کاشان تبعید می شود و بعد از سقوط رضا شاه در شهریور 1320 دوباره فعالیت سیاسی خود را ازسر می گیرد. باز در صفحه 89 در رابطه با انشعاب از حزب توده می خوانیم:

ـــ … با خلیل ملکی، انور خامه ای و دکتر اسحق اپریم بود که دو نفر اول جزو گروه پنجاه و سه نفر و بعد از رهایی از زندان از موسسین حزب توده بودند و …

اینکه ملکی و خامه ای جزو گروه 53 نفر بودند فاکت درستی است؛ اما هیچکدام از این دو نفر از موسسین حزب نبودند. خلیل ملکی در سال 1325 بعد از 5 سال به حزب توده پیوست و عضو کمیته ی اجرایی شد و انورخامه ای هم سر دبیر روزنامه ی رهبر ارگان حزب بود ــ همان روزنامه ای که دکتر منتصری بنا به مندرجات کتاب به اصرار دکتر رادمنش برای آن گزارش تهیه می کردــ  و هیچ گاه در تشکیلات حزب و رهبری و تاسیس آن نقشی نداشت.

منتصری اولتیماتوم ترومن رئیس جمهور آمریکا به استالین را در خاتمه ی غائله آذربایجان کارساز می داند و با ایقان از آن سخن می گوید این درحالی است که بسیاری از نوشته ها در مورد آذربایجان و ختم غائله آن بیشتر به نقش پردازی قوام و تغییر سیاست های شوروی اشاره دارند و اساسن وجود چنین اولتیماتومی و صحت آن را زیر سئوال می برند.

ـــ بالاخره ماجرای آذربایجان که در سطح جهانی موجبات تشویش خاطر دنیای غرب در رابطه با آشکار شدن اهداف پنهان شوروی که به هیچ وجه حاضرنبود با وجود پایان جنگ ارتش خود را از ایران خارج کند فراهم ساخت. اولتیماتوم ترومن رئیس جمهور آمریکا به استالین دیکتاتور روسیه و تهدید او به جنگ اتمی کارساز گردید و پیشه وری و همراهان مزدورش که تا شب قبل شعار مرگ هست بازگشت نیست سر می دادند سرافکنده و با شتاب خاک ایران را از مرز جلفا در مدت چند ساعتی که برای خروج آنها از طرف اربابان تعیین شده بود ترک کردند… ص 91

با خوانش متن بالا تناقض رفتاری و نوشتاری منتصری مشخص می شود. او ابتدا از “شوروی” سخن به میان می آورد اما در سطر بعدی آن را به روسیه تقلیل می دهد. از سوی دیگر بر تمام اسناد پاشیدن فرقه قلم بطلان می گیرد و با منش رفتاری ساده انگارانه و ژورنالیستی به تسامح می نویسد: “… با شتاب خاک ایران را از مرز جلفا در مدت چند ساعتی…” ترک کردند. این در حالی است که ترک اعضای فرفه دموکرات از نقاط مرزی جلفا، خداآفرین، پیله سوار و آستارا توامان صورت گرفت و بنا به توافق 48 ساعت فرصت به اعضای فرقه داده شده بود که ایران را ترک کنند و اتفاقن در مواردی هم از 21 آذرماه 1325 تا 28 آذر هم به طول کشید.

مخلص کلام که سخن از کتاب “خاطره های ماندگار” دکتر هوشنگ منتصری بسیار است. آن پاساژهایی که دکتر منتصری خاطراتش را با افراد بدون حشو و زواید و هیچ گونه روتوشی می نویسد از صمیمیت نثری خوبی برخوردار است به عنوان نمونه می توان به دیدارها و ملاقات با  محمدرضا پهلوی، رضا رادمنش، شاپور بختیار، مهدی بازرگان ـ به اتفاق رادمنش ـ و استاد محیط طباطبایی در دانشگاه تبریز و… اشاره کرد. هرچند این آخری از جنبه ی فانتزیکی برخوردار است. خاطره هایش از اشغال سفارت ایران در فرانسه و نامه دکتر مصدق برای ختم تحصن، راه پیمایی برای غائله آذربایجان و چند تای دیگر هم برای خواندن حلاوت خاص خود را دارند و به سبب بکر بودن خود اطلاعات تاریخی خوبی را به خواننده می دهد؛ اما جاهایی که سخن به بیراهه می رود،  بر خلاف آن ادعای اولیه ی کتاب که می خواهد مهر “ماندگار” ی بکوبد، قصه دیگری آغاز می شود و کتاب سقوط می کند و از جنبه ی امانت داری تاریخی هم خارج می شود.  البته در این میان نقش مدرن نویسی خاطرات به سیاق دو کتاب “ضد خاطرات” و “با آخرین نفس هایم” حدیث دیگری است که برای نگارنده شأن دیگری دارد و بر این تصورم که آیا اگر یکی از دو نفر “مالرو” یا ” بونوئل” نویسنده این خاطرات بودند و با دیدن شاهکاری چون فیلم سینمایی “هیروشیما عشق من”، آیا فقط به پیوندی نخ نما از طریق جناس لفظی برای رسیدن به عبارت “خرمشهر عشق من” بسنده می کردند؟ یا اینکه امانتداری کرده و بر خلاف دکتر منتصری که فقط به عنوان فیلم در این یادآوری اشاره کرده است از مارگریت دوراس نویسنده و آلن رنه فیلمساز، دو هنرمند پیشرو در هنر مدرن سخن به میان آورده و از عنصر زمانی می گفتند که در فیلم بی مقدمه و پاره پاره پیش می آید تا انقلابی در فرمال فیلم بر پا کند و به سناریویی مدد برساند که مارگریت دوراس چون یک” دونوازی” تنظیم کرده است تا در آن صدای زن و مرد روی تصویرها درهم بدوند و از این دویدن ها به جنگ و مصیبت برسند و من خواننده را از حس آلام و مصیبت و درد و… پر کنند که شریک تمام دویدن ها در تاریخ شوم و متن گشوده ای بر این پا شکل بگیرد با خاطره ای که در من خاطره می شود برای خاطره ای دیگر و دیگرتر … .

در پایان می ماند تشکر از انتشارات شادمان برای چاپ کتاب، با ذکر اینکه هرچند نویسنده از عباس عبدی داستان نویس ساکن قشم در مقدمه نام به میان آورده است که در ویرایش کتاب کمک کرده است و الخ؛ اما انگار جای ویراستاری و نمونه خوانی در این کتاب خالی است که گذشته از کژتابی های زبانی و ایرادهای فاحش دستوری که کم هم نیستند و پیش تر به گونه ای گذرا به آنها اشاره رفت، اینجا هم فقط به یک مورد اشاره می شود که ناشی از “نمونه ناخوانی” است. درکتاب شاهدیم که آندره مالرو نویسنده فرانسوی ص 100  به اندره مارلو در ص 117 تغییر یافته است و … .

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال