In touch with Diverse Iranian Community

سه شعر از اعظم بهرامی

0 187

۱

سه شعر از اعظم بهرامی
اعظم بهرامی

در اين روزهاي شناور
من درست توي آن تابوتي بودم كه گلوله خورد
گلويم پرخون شده بود
پر از بوي گس خون دلمه بسته ي صبح
بر چهار ديوار مترود چوبي
داشتم از سوراخ گلوله ها به تو نگاه را
گلو گلو
و دستم روي زخمم بود.
چه حس كوچك و خوشبختيست
مردن از پس باز مردن
و اينكه

به استثناى آخرين چوبك ، ديوار بپاشند روى پشتت.
چه ساده بود آن درخت دورتر گيلاس از اين نزديك .
من تمام روزها خط ميخوردم و هى صاف و كشيده
بالا مى اوردم در گوش آن همه زمزمه اى كه به سختى به من ميرسيد.
من در تكثير تو ، در تكثير ارضاء از كلمه ى ارگاسم،
در لذت از آن شمارش نيم بند ، تكه تكه به تو پيوند ميزدم.
حقيقت را فراموش كن رفيق
جمله ات را ساده تكراركن
پيچيده منم به قانون هاي مدام لذت تو.
پيچيده منم در انكار اين همه شب،
طولانىِ اولِ تابوت ،
طولاني خسته آورِ سرخى كه يائسه ميشود
از فرزند كوچك تبليغ نهار
تبليغ كاندومهاي رنج آورِ امروز من ، فردا من .
درختها به مادرم نزديكترند،
درختها به آن زنان تكه تكه در اينه هاى بد شگون هفت سال iنزديكترند،
به اعداد مميزدار،
به سينه هاى پرشير منبسط شده در اتوبوس
به ممنوعيت واژه هاى دراز و ختنه شده.
ما همه به هم نزديكتريم و در اينه هاي محدب
از آنچه ميبينيم هم به هم نزديكتريم ،
كاش از آن سوراخهاي گلوله ميرفتم!
كاش از تابوت مفعول غمگين،
از آن تكثير نابهنگام عشق بازى با سوزن دوزى تو،
از سكوت مست و خلوت ديسكويي در رم ،
از تناقض دلبستن به بوها، طعمها، و بعد ريدنشان ،
كاش از ان انتظار خيابان انقلاب، ميدان مادر ، ميرفتم.

۲

***

سرگذشت تو در استمرار من،
چرا براى آن همه رويا
در صفهاى طولانى
قطارى رد نشد؟
من از يكيشان لزج و خسته سر خوردم
تا انتهاى تعبيرش
و شفاف در خيال روبانهاى آبى دور گيسوانت
فرو رفتم.
چقدر پاييزها ساده از من عبور ميكنند
چقدر فصلها و ماهها ساده
روزهاى بى تو بودن ميشوند
و تو
از آخرشان سر بيرون مى آورى.
اين اندوه ادامه دار را به گيسوانت
اين گيسوانت را به ادامه ى اندوه
اين تركيب گيسوانت در انبوهى از اندوه.
خسته نشو
از خواندن اين همه اندوه خسته نشو
تا روزگار برايمان سرنوشتهاى ريسيده اش را
پنبه كند
خسته نشو.
قربان آن نگاه استمرارى ات،
آن شبهايى كه در من تكرار ميشدند و تاريكم نميكردند،
آن شريانهايى كه قلبم را به ضربان نمي انداختند
آن حروف كه كلمه و كلمه هايى كه جمله نميشدند
آن و اين و تمام نگاههاى استمرارى ات،
قربانت نقطه.

۳

****

چقدر از رويم ميگذرد
من كلاه مشكى هميشگيم
و آن موهاى بلند هميشگى ام
و آن خيابان متفاوت و كلمات و نگاههاى متفاوت بودم
از موزه اى در مصر كش امده بودم كنار تو
كنار تو اى پل معلق بر روى راين
و تصوير لب كارون ، چه گل بارون
اما باران نباريد
ما به حروف حلقى تو اهواز !
به نوشته هايت روى نخلهاى سوخته
به استدلال باغهاى مركبات ات بعد ازتانك
كلاه از سر برداشتيم
مشكى شديم و بوى پرتقال گرفتيم
جنوب شديم
شبيه آن پسرى كه در آنطرف پل بود و هرگز رد نشد.
تانكها انتظار ميكشيدند
سوار اتوبوسها شدند ، راه افتادند
از راه افتادن .
مسير شدند و ما را به خنده انداختند
و براى آنكه روبروى گلويشان ايستاده بود ،
صداى گاز اشك اور درآوردند.
چطور اين همه پل و جنوب و رود در نقشه ى تو جا ميشود
چطور نقشه بر ديوارت سنگين فرو نمي پاشد
چطور
معلقها پل شده اند از اين سوى تانكها به آنطرف
خطوط روي ما پياده روى ميكنند
و كلاههاى مشكى ما به خنده.
من اين ترانه هاى مانده را در چمدانم
آن جويبار كوچك را كه هيچكس در نقشه جا نداد
ان روزهاى بي طرفِ عصر گلوله ، صبح اشك
همه ى آن ديوارهاى بي طرف را
جا ميدهم در خودم
از روى اين جنوب رد ميشوم
از روي مجموعه جزاير سيسيل و تنب بزرگ
و فرو ميروم به دهان آن ماهى كوچكى
كه برايم از دور باله تكان مى داد.

[clear]

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال