In touch with Diverse Iranian Community

اشعاری از محبوبه ابراهیمی

محبوبه ابراهیمی؛ متولد ۱۳۵۰  گیلان (کلاچای) است. او دارای مدرک  لیسانس سینما گرایش کارگردانی و دوره‌ی معادل ارشد فیلمنامه نویسی‌است. چند فیلم شانزده میلی متری کوتاه در کارنامه دارد (مستند _ داستانی و چند فیلمنامه سریالی) چند سال مدرس و مسئول بخش بانوان سینمای جوانان لاهیجان بوده است.  

دو مجموعه شعر او :

نسترن های زخمی ( نشر چله ) ۹۴

ما در صحنه بودیم ( نشر نصیرا ) ۹۶

 

:اشعاری از او

۱

نیامدی

نیامدی و 

ده اسب با یالهای پریشان

سم بر زمین می کوبند و سایه ی سیاهشان در من می دود

نتابیدی

نتابیدی و

گَرد ریز ها احاطه ام کردند و گِرد بادها بر من شوریدند

نباریدی

نباریدی و

چکه چکه آب شدم

سرب ها در من جوانه زدند و

فرو رفتم در من

 نم نم غرق شدم

پِچ پِچ های هیچ با چهار کنج انفرادی تن 

در باز داشت تنهایی

زمزمه های بی مزه

 گَس شور تلخ

سالهایی دور

دور ِ دوور  میآیی

میآیی ومرا  گرد میاوری

واژه به واژه ورق به ورق

از خوان هفتم می گذری

به آتش گلستان می رسی

گرد میآوری مرا

با مرغان ابراهیم از چهار کوه شک

 بدون ممیزی ارشاد

تکثیرم می کنی از نشری درپایتخت

و در تقاطع فضل الله و ستارخان در شیب دارترین پست برق

به وقت شرعی مشروطه

افشایم می کنی

در مصدق اخبار قاصدکها را ملی میکنی

روزی که

 درختان

در طبقه ی پنجم کوروش پارک شده اند

بی برگ و بار

فقط دار

در زنبیل ها

مُهرآهن سرخ

موهای ماه را تراشیده اند  و

 در بند هشتم هزار پایان زندانی ست

در سیاهکل

پنبه ی ابرها را زده اند

و ستاره ها ریسه ی سیم خارداراند

می آیی به وقت کیهانی دیگر که

ماهتاب

از گیس های اصلاح شده اش آویزان

 خودکشی شده و

پوپکها مترجم سلیمان اند

بیا

 بیا به سکوت نسیم

به جهش ِ قبل از جرقه ی قله ی طوفان که

سنگ ها سر سختانه شکوفه  می دهند و

میوهای تلخ دلمردگی ببار می آورند

 

۲

 

آن سال ها دودی از شهر ما بلند نشد

و بلندگوها مرثیه خواندند

آه های زیادی به آسمان رفت و دم بر نیامد

سال هزار و سیصد و کلمه

کلمات در خودکشی دست جمعی از کوه های اشکورات پریدند

و حروف در یک رژه ی نامنظم از ما عقب نشینی کردند

ما از جنوب و غرب هدیه هایی پیچیده در پرچم داشتیم

ما جنگ زده نبودیم

غرش هیچ هواپیمایی خواب های مان را آشفته نکرد

نپرس چرا شعرهای مان شاعر نداشت

نگو چرا آغوش مان دست نداشت

 

که موج های دریا پشت پنجره اتاق

خواب هامان را بصورت آماده باش در آورد

ما جنگ زده نبودیم

طبیعت زده بودیم

با سیلی های چپ و راست امواج

دریای سیاه در آبی خزر لبریز شد

سَر رفت سُر خورد خزید تا گورستانی

از خون جوانان وطن لاله دمیده

آنقدر پیشروی کرد تا اتاق خواب کودکی و رویا ها را با خود برد

ما اینجا خواب های نم گرفته ای داریم

هر که می خواهد دست به تعبیر ما بزند

بر ماسه های ساحل

هواپیما بکشد

قلب بکشد

 

که بمبی از آن عبور کرده است

معامله ی خوبی نبود

کلاغ های الدوز روی توسکاها خبر های خوشی را غار غار نکردند

و

دریا با ماهی سیاه کوچولو نامهربان بود

ما هم با کیسه های شن سنگر ساختیم

اما آهنگران ی برای جنگ با دریا همراه  قایقرانان نبود 

حالا

مرا پنهان کن

لابلای ورق های کتاب شعرت

پنهان تر

و صدایم را با هندزفری بشنو

و در خفای دهلیز و بطن بیادم باش

که خانه ی مخروبه ی ساحلی رو به خزرم

خیره در رفت و آمد موج ها

به سهم ۱/۲ ام فکر می کنم

فکر می کنم

که بین همسایگان تقسیم میشود

و من آجر آجر… قطره قطره کسر می شوم

و به مردانی میاندیشم غرق شده در چاه حیاط این خانه

اینجا منطقه ممنوعه ی شناست!

 

۳

برگرد

سر قولت بمان

معشوق عصیان عطر بهارنارنج

همزاد گل های چای به شبنم نشسته

به یاد بیاور

مراسم تدفین کتاب ها ی کتابخانه ی شهر کوچمان در تابوت صندوق های پرتقال

ونام آخرین کتاب

” برمی گردیم گل نسترن می چینیم”

خاک بر سر شدند کتاب ها

 گفتی “برمی گردیم” 

.

خدایی باید ما را در جنگل های سیاهکل رها کرده باشد

و بر هر درخت داری بر پا کرده باشد

خدایی باید ما را به عمق غار عالیصدر پرتاب کرده

وهیولای درونش را به ما نشان داده باشد

خدایی باید با رنگ نقش حکم و خاطره زده

و گفته باشد

سياه تر ازسپیدی پیراهنت که به جوخه می رفتی رنگی نیست

خدایی باید ما را به جشن گردن آویزها و پلا ک ها دعوت کرده باشد

که مادران برای دیدن فرزندانشان مشتاقانه به گور می روند

و خدایی دیگر باید ما رادر میان کاغذ های رای مچاله مچاله مچاله کرده باشد

وما را با انگشت اشاره ی جوهری به سخره گرفته باشد.

وهمه خدایان در تفاهمی

با فوتی قوی ستارها را خاموش کرده و در شب بخیری

و ما را به خوابی عميق عمیق عمیق فرا خوانده باشند

و خود به سلامتی این پیروزی پیکی بالا زده باشند

.معشوق جوخه های آتش

معبود چوبه های دار

طلوع کن

از پشت کوه های دماوند طلوع کن

بتاب

بر یاس های کبود کوچه باغ های تجریش بتاب

و موهای آشفته ام را،با تزیین گل یخ بباف

برف شو

 ببار

بر چنار های سر بهم آورده ی ولی عصر ببار

و انگشتان اشاره را که برای تعیین وزش باد به بالاگرفته شده اند سپید کن

جاری شو

از پل سر نخور، پرتاب شو

به عباس آباد برس

وبه ماشینی که از ما عبور کرد

سلامی نظامی بده

بخار شو

همراه سرب های معلقی که گلوله می شوند

به آزادی برس

و بنایش را ببین که هيچوقت غبار روبي نشد

در این میدان

هر مرد ی که یقه انگلیسی برتن می کند تویی

هر زنی که جزوه ی بچه اش را برای کپی می برد منم

لباس های چریکی چرک و چروک شد

اعلامیه ها بی جنگی علنی

مردود

مادر صحنه بودیم،  ما امتحان کردیم

ما از تابوت صندوق های پرتقال کتابها به صندوق های رای کوچ کردیم

ما رد شدیم، مردود

مردود، دود

دود های حلقه حلقه ی سیگار.

.

معشوق ساحل وسیگارهای نم کشیده شمال

معشوق شوق زده ی ایدئولوژی برابری

تاوان خوشه های خشم

برگرد

سرقولت بمان

وبا دست های مهربانت لابلای موهای کوتاه شده بعد از تو گل یخ بکار

.

.

من تغییر کرده ام

من در تکرار کابوس رگبار باران و گلوله 

و میدان های مینی که چوبه های دار جایش کاشتند

با پر پر شدن پیام پروانه های پر پولکی

دور شمع شعر

چون توسر بدار نشدم

من سر براه شدم

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال