In touch with Diverse Iranian Community

نگاهی به شعری از فرناز جعفرزادگان

رئوف محمود پور؛ شاعر و منتقد ادبی

0 105

دست هایش را

در عقربه ها می ریزد و 

روی شانه ام مکث می پاشد 

کرکسی 

که هر روز 

برای خاک غذا می برد 

شعری  است کوتاه‌. تنها با به‌کارگیری چند واژه‌. اما در گزینش و چیدمانی شاعرانه‌. واژه‌گانی که‌ در میدان بازی زبانی، هرکدام ژستها گرفته‌ و نقش ها ایفا می کنند. در شعر نیز هرکدام تداعی کننده‌ی مدلول هایی پرتاویل. دست بردن برای نوعی استاتیکای ادبی و شاعرانه‌ که‌ موجب زیبایی و چشمگیری میدان بازی است.

ریختن د‌ست در عقربه‌….

دست ــــــــــــ نمادی انسانی. تداعی کننده‌ بودن،کار و تلاش، بقا ، دفاع ، گرفتن و دادن، و….

عقربه‌ ـــــــــ نماد زمان. ساعت. شمارش. انتظار. زندگی. عمر و….

مکث نمودن روی شانه‌ی راوی.راوی؛ همچون انسان نوعی…

و اما این حکایت کرکسی است که‌ در انتظار لاشه‌یابی است برای بقا …!!

موجودی که‌ هر روز برای خاک غذا می برد؟! آشنایی زدایی غریب در فلسفیدنی حکیمانه‌!!!

و در این بین مبارزه‌ای برای ماندن و بقا در بین انسان و گوشتخوار و خاک…. نهایتی گریز ناپذیر و تلخ و اما شیرین در این آفرینش ادبی. دنیایی که‌ در خوانش اولیه‌ همه‌ چیزش در هم ریخته‌. دست و زمان در اختیار کرکس!!. خاک در انتظار غذا.  و انسان موجودی بی اراده‌ !!

اما در عمق نظمی پایدار و غریب.

این بود که‌ این شعر در نظرم جالب آمد. از راه‌ ترجمه‌ به‌ خوانندگان کرد معرفیش کردم.

مریوان، زمستان 1394

 

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال