صفحه را انتخاب کنید

بردگان دیگر


گفتی که ما نیز در روزهای جنگ به دنیا آمدیم
آری
در روزهای سیاه جنگ
دربه در کوچه های تنگ و بطالت عمر
آواره ی صف های شلوغ نان و
پیت نفت و
کابوس کنکور

خسته از ترکه های خشم معلم های جوان
که از عصر انقلاب آمده بودند
و می خواستند که چون حاکمان شرع
پیش از دادرسی
به دار بکشند.

گله های سپاه نوآموز
شعارها و زوزه های حیوانی
و ترانه های باران بمب آسمانی
و سوختن ناگهانی خانه ی همسایه ها و همکلاسی هایمان

کجای شهر غم آلوده به یاد تو مانده است؟
کدام آشنای گمشده؟
کدام خنده ی بی دریغ؟

کودکان فریب خورده و
مردان پر آرزو
که از شربت شهادت می مردند؟!
یا زنان بی پناه
که از فرط مصیبت
جز آهی مرده از دلهاشان برنمی خاست؟!

اندوهی به گستردگی شب
شبی بی سحر
که نه آفتابی از پی داشت،
نه گرمای عطوفتی.

و اکنون،
که نه نانی به کف ها مانده است،
نه نفتی بر سفره ها
و نه آبی،
که از پس یک عمر دویدن و دریده شدن،
عطش از تن فرو بنشانی.

حکایت روباه و کلاغ،
دیر آمدن حسنک،
کوچ پرستوها و
برگریزان و
یار مهربان را فراموش کن.
داستان مرا بشنو
که نه از انفجار نور،
از چوپانی برایت بگویم،
که شب و روز،
پنهانی و آشکارا،
دار و ندار ما را ربود و
از گرگ ها مان ترساند.

پدر پیرم هنوز
با پیکان فرسوده مسافر می کشد.
نفس های مادرم به ساعت قلبش مانده.
و خواهرم غریب و
برادرم به هرز،
در این عصر تهی،
بر این سرزمین غارت شده،
از این درد بی مرز.

بشنو!
من و تو زنده مانده ایم،
همین.
و در این دوزخ بی زمان،
هنوز،
به جان کندن مشغول.

آری.
کودکانت را بیار و بمیر.
آنها نیز
بردگان دیگری.

بهمن1399

Advertisement

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی:

ویدیویی

بارگذاری...

فرم اشتراک ایمیلی

آرشیو شهرگان

مطالب شهرگان را مشترک شوید

برای دریافت تازه‌ترین مطاالب و به‌روزرسانی‌های مطالب شهرگان، به لیست پستی ما بپیوندید.

اشتراک شما با موفقیت انجام شد

Pin It on Pinterest

Share This