صفحه را انتخاب کنید

داستان کوتاه «بی وزنی» نوشته آتوسا مشعشعی

داستان کوتاه «بی وزنی» نوشته آتوسا مشعشعی

یادداشت کوتاه محمد محمدعلی داستان‌نویس درباره داستان بی وزنی

شخصیت اصلی داستان بی وزنی، نه راوی در نقش نگهدار در سرزمینی ماورایی واقعیت، نه زنی تازه رسیده به جهان آبی پس از مرگ، نه حادثه دلهره آور در 23 ثانیه بین شلیک دو موشک به هواپیمای احتمالا اوکراینی، نه یافتن صدف‌های درشت و ریز و ساختن قلعه توسط دختربچه آن زن گنگ خواب دیده و مستقر شده به ساحل مواج ارواح بلکه زبان سیال داستان است که ارتباطی تنگاتنگ میان راوی و دیگر شخصیت‌ها از جمله خوانندگان داستان برقرار کرده است. نگاه کنید به شیوه توصیف راوی و لحن انتخابی او در ساختار زبانی که بی وزنی و سیالیت را در لحظه‌هایی ایستا القا می‌کند.

زمانی که نویسنده یا گوینده‌ای، الف به درختی عمودی و ب به درختی افقی تشبیه کرد ادبیات زاده شد و خیال‌پردازی اوج گرفت. آنگاه قصه و داستان با نقل رویداد‌ها خلق گردید. چیدمان گفتگوها نیز ابزاری شد برای انتقال نوعی اطلاعات به خواننده.

حذف در ذات این داستان نهفته است چراکه اساس آن مستقر در یک موقعیت است نه بر پایه رخدادها.

آن روز صبح گل‌های سرخ باز شده بودند و عطرشان همه جا را برداشته بود. روی تخت نشستم و به رویایی که دیده بودم فکر کردم. شاید دیگر وقت آن رسیده بود که با او صحبت کنم. پنجره باز بود و نسیم ملایمی پرده های حریر را به رقص درآورده بود. بلند شدم و کش و قوسی به کمرم دادم و چرخی زدم. صدای ویولن مسحورکننده ای از دور شنیده می شد. از پنجره سرکی کشیدم تا مطمئن شوم طبق معمول همانجا در حیاط جلوی خانه شان کنار گلهای سرخ ایستاده و با دقت برگهایشان را وارسی می کند. سه روزی می شد که با دخترش به اینجا فرستاده شده بودند و هر صبح ساعتی را در حیاط می گذراند. حیاط جلویی همه خانه های این منطقه به دریا مشرف بود. کلاه آفتابی ام را برداشتم، صندلهای سبکم را به پا کردم و زدم بیرون.

یک پیراهن سپید برتن داشت که روی یقه و سرآستینهای آن گلدوزی شده بود. موهایش به عقب جمع شده و کمی از آن روی پیشانی اش ریخته بود. درست وقتی که حس کرد دارم نزدیک می شوم سرش را بلند کرد و لبخند زد. چشمهایش غم آلود بود ولی سعی داشت به روی خودش نیاورد.

امروز خیلی بهتر به نظر می رسین!

ممنون.

با سر اشاره ای به دخترش کرد که توی ساحل داشت با دوست جدیدش بازی می کرد و گفت: “او حالش خیلی خوبه.”

با یک پیاده روی سبک چطورین؟

بله حتمن خیلی هم خوب! ایستادن در یکجا کسالت باره.

موقع راه رفتن به پایین خیره شده بود. صندل های ظریفی به پا داشت که گلدوزی های مشابهی مانند پیراهنش داشتند. هوا مثل همیشه لطافت بهاری داشت، مطبوع و کمی خنک.

تو این سه روز همه چیز مرتب بود؟ به چیزی احتیاج ندارین؟

نه ممنون، همه چیز روبراهه، اینجا واقعا احساس راحتی می کنم فقط…

فقط چی؟

نمی دونم چطور بگم..

راحت باشین، اینجا صحبت کردن یکی از کارهای اصلی ماست.

شما چند وقته اینجا هستین؟

خیلی گذر زمان رو اندازه نمی گیریم ولی اگر منظورتون اینه که چند وقته منتظرم باید بگم مدت زیادیه. شما باز هم اونکار رو کردین.

چه کاری؟

موضوع رو عوض کردین.

من فقط سه روزه اومدم اینجا. شما رو اصلا نمی شناسم. بهم حق بدین برام سخت باشه خیلی راحت صحبت کنم.

اینجا خیلی ها تنهان، اینطوری تنهاییمون رو پر می کنیم.

خیلی چیزها عوض شد، من …

و سکوت کرد.

می دونم یاداوری اون روز براتون عذاب آوره.

ایستاد و چشمهای زلالش رو به چشمهام دوخت: نه نمی دونین! هیچکس نمی دونه!

بدون معطلی تاییدش کردم: “بله درست می فرمایید. هیچکس نمی تونه خودش رو جای شما بگذاره.”

چهره اش آرام شد و لبخند محوی بر لبش نشست. کمی چرخیدم و به دریا چشم دوختم. موجهای سپید، به نرمی و لطافت بر ساحل شنی بوسه می زدند و رهایش می کردند و ساحل دوباره منتظر بوسه بعدی می ماند… در این افکار بودم که گفت: “ادامه بدیم، قدم زدن رو دوست دارم.”

مسیری که انتخاب کرده بودیم سنگفرشی بود که کنار ساحل ادامه داشت. کمی برگشت که مواظب دخترش باشد، به او اطمینان دادم که: “می دونین اینجا لازم نیست مراقبش باشین. هیچ اتفاقی براش نمیفته.”

اوه بله ممنون. و به راه رفتن ادامه داد.

چرا انقدر به این موضوع علاقمند هستین؟

به نظرم دیگر باید صریح صحبت می کردم.

من نگهدار شما هستم.

چی هستین؟

نگهدار.

اون دیگه چیه؟

هرکسی میاد اینجا یک نگهدار براش در نظر گرفته میشه برای اینکه هواشو داشته باشه. مسائل رو بهش یاد بده و کمکش کنه با خودش بتونه کنار بیاد.

با خودش؟ یک عالمه مساله دیگه هست که من نمی تونم باهاشون کنار بیام. این چرای لعنتی ولم نمی کنه…

مساله اصلی همینه. قوانین اینجا فرق می کنه. تمام چیزهایی که شما نمی تونین باهاش کنار بیایین دیگه نمود خارجی ندارن.

کمی گیج شده بود.

به علاوه من مدتیه هرشب خواب همون صبح رو می بینم. نگهدار ها اینطوری متوجه می شن باید مراقب کی باشن.

چقدر عجیب! شما خواب هم میبینین؟

بله. وقتش که برسه شما هم میبینین. فقط باید اول کمی ذهنتون رو آرام کنین.

ایستاد و گفت: “تا حالا شده تو یک روز آفتابی خیلی گرم که آفتاب داره پوستتون رو می سوزونه یک ابر بیاد جلوی خورشید و یکهو تا مغز استخونتون یخ بزنه؟”

نه!

من اون حس رو داشتم. تو اون بلبشو و هیاهو، تا مغز استخونم یخ زد!

همینطور که نگاهش می کردم، برای لحظاتی در رویایی که دیده بودم غرق شدم، صدای مهیب و تکان شدید، جیغ مسافران، چشمهای وحشت زده و چهره های خیس از شک، دستها بر سر، تاب خوردن ماسکهای اکسیژن و تلاش بیهوده برای گرفتنشان، فریادهای متناوب، صدای خواندن دعا و ناله های ضعیف…

صدای مهیب انفجار برای بار دوم!

سکوت مرگبارو دوباره فریاد، خداااااااااااا …

درمیان همهمه، دخترک فریاد می زد:ماااااماااان من می ترسم!!! و مادر با چشمهای وحشت زده دخترک را سفت می فشرد و می گفت هیچی نیست عزیزم، چشمهاتو ببند و سفت منو بچسب! و به من چشم می دوخت… و همین لحظه از خواب می پریدم. به خودم آمدم دیدم اشک در چشمهایش حلقه زده.

در همین حال دخترش از دور صدایش زد : مامان مامان!! و با سرعت به سمت مادرش دوید. تا رسید همدیگر را محکم در آغوش گرفتند گویی مدتها از هم دور بودند.

مامان، مامان! ببین چی پیدا کردم! می خوام اینها رو گردنبند کنم!

و دوتا مشت کوچکش را باز کرد تا گوشماهی هایی که پیدا کرده بود را به مادرش نشان دهد. موهای قهوه ای مواج بلندش روی شانه اش ریخته بود و وقتی با چشمهای درشتش و لبخندی که به پهنای صورتش پخش شده بود به من نگاه کرد، احساس کردم درخشش آفتاب بیشتر شد و همه چیز زیبایی و لطافت دوچندانی به خودش گرفت.

عزیزم خیلی قشنگن! چه کار خوبی! برو باز هم جمع کن.

دخترک با همان سرعتی که آمده بود برگشت و توی راه دوستش را صدا زد که حتمن باید یک قلعه درست کنند.

چطور هیچی یادش نیست؟ روزی که اومدیم اینجا، شب خوابید و صبح بلند شد و اومد پیش من که مامان یه خواب بد دیدم!

میبینید؟ اونها نگهدار لازم ندارن.

دوباره به چشمهای من دقیق شد. بالاخره یک چیزهایی داشت دستگیرش می شد. برای مدتی روی سنگی نشستیم و به دریا خیره شدیم.

براتون خیلی سخته می دونم ولی احتیاج زیادی به شما در آنطرف هست. باید بتونین رویا ببینین و اینطوری هنوز آماده نیستین. از اون چند ثانیه آخر برام بگین.

خیلی کلافه و گر گرفته بود. سرعت باد بیشتر شده بود و ابری جلوی خورشید را گرفته بود. موهایش روی صورتش پخش شده بود و تلاشش برای مرتب کردنشان بیهوده بود. کمی ماسه ها رو با پاهاش اینطرف و آنطرف کرد، به دریا چشم دوخت و گفت:

“توی عمرم انقدر وحشت نکرده بودم، دلم برای خودم و بقیه می سوخت. نمی دونستم در اون لحظه چه کسی رو باید مقصر می شمردم و کمکی هم نمی کرد. دخترک بیچاره ام، به گریه افتاده بود و سفت منو چسبیده بود. خیلی فرصتی برای فکر کردن نداشتیم، بعضیامون حتی دیگه فریاد هم نمی زدیم. می دونستیم یه فاجعه در انتظارمونه ولی جرئتش رو نداشتیم بگیم. شاید با خوش باوری دنبال نشانه ای بودیم. شروع کردیم به هم نگاه کردن، این تنها قوت قلبی بود که می شد به هم بدیم. بعد از انفجار دوم فرصت بینهایت کم بود ولی دیدیم که چه اتفاقی افتاد.

انگار اون ثانیه های آخر به اندازه تمام عمرمون کش اومد. اولش بینهایت داغ بود ولی خیلی زود همگی آروم شده بودیم و یک حس بی وزنی داشتیم، همهمه قطع شده بود و صدای موسیقی ملایمی می اومد. چیزی شبیه لالایی خوندن یک زن. شاید هم خودم بودم که داشتم برای دخترکم لالایی می خوندم.”

صحبت کردن را قطع کرد و لبخند زد. موهایش را که باد پریشان کرده بود از پیشانیش به عقب داد و از روی سنگ بلند شد.

حق با شما بود. الان احساس بهتری دارم. برگردیم طرف خانه، باید کمی دراز بکشم. آنطرف به من خیلی احتیاج هست.

15 نوامبر 2020

نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی:

ویدیویی

بارگذاری...

آرشیو شهرگان