صفحه را انتخاب کنید

پیرزنی با پیراهن گُل­گُلی

پیرزنی با پیراهن گُل­گُلی

برای رضا عابد

فردا صبح هر دو ماشین با هم رسیدند. دکتر سلیم تا پیاده شد چشمش افتاد به همان پیرزنِ دیروزی که سر نبش کوچه روی زمین نشسته بود. آدم­های ماشین پشت­سری هم پیاده شده، شروع ­کردند به درآوردن وسایل از صندوق. سرپرست­شان سیگاری روشن کرده بود و با آنها حرف می­زد. جلیقه­ای به تن داشت و کلاه لبه­داری بر سر. دکتر سلیم صدایش کرد. وقتی نزدیک شد، دکتر­ گفت: «آقای اتابکی طرف را دیدی؟» و به پیرزن اشاره کرد.

اتابکی گفت: «اگر همین­جا بنشیند خوب است. ما کارمان را بی­دردسر انجام می­دهیم.»

«یعنی سرمان را بیندازیم پایین و برویم توی خانه­اش.»

«ما که نمی­خواهیم به چیزی دست بزنیم. کارمان را انجام می­دهیم و یک چیزی هم می­گذاریم کف دستش؛ مثل دیروز.»

دکتر سلیم سر تکان داد.

دیروز دکتر سلیم و اتابکی با هم آمده بودند اینجا تا یک­ بار صحنه را با هم مرور کنند. دکتر کنار پیاده­رو ایستاده بود. دستی به کت و شلوار خود کشید و به دور و اطراف نگاهی انداخت؛ چند سرباز، باتوم­به­دست پیاده­رو را رو به بالا رفتند. دکتر گفت: «چقدر جالب.» و سربرگرداند تا همراهش را بیابد. اتابکی کنارش بود.

دکتر به او گفت: «همین کوچه است.»

گفت: «چه کوچة خوبی!»

«درست مثل همان وقت؛ یک نبش کوچه دندانپزشکی و نبش دیگر شرکت تعاونی.»

مرد لبخند زد.

دکتر پیاده­رو را رد شد و سر کوچه ایستاد. اسم کوچه «بن­بست بت­شکن» بود.

گفت: «هنوز هم همان­­طور است. این کوچه بن­بست نیست. ته آن باز است؛ اما باریک می­شود. ماشین­رو نیست؛ برای همین نوشته­اند بن­بست.» و خندید.

اتابکی سری تکان داد و از جیب جلیقه­اش بستة سیگاری بیرون آورد. یک نخ از آن بیرون کشید و بسته را گذاشت توی جیبش. گفت: «اسم جالبی­­ست.»

دکتر سلیم لبخند زد.

اتابکی گفت: «ما باید نشان بدهیم که شما از این بن­بست عبور کرده و به سوی آینده رفته­اید.»

«بله همین­طور است. چقدر خوب مطلب را گرفتید.» همان­جا که ایستاده بود دورتادور خود را نگاهی انداخت. چشمش افتاد به گوشه­ای از خیابان که شلوغ بود. به اتابکی گفت: «مثل اینکه بگیر بگیر است.»

اتابکی سر تکان داد.

دکتر سلیم به او گفت: «بعد از سی سال.»

او خندید. سیگارش را روشن کرده بود و از آن کام می­گرفت.

وقتی یکی دو قدم داخل کوچه گذاشتند دکتر ایستاد؛ همراهش نیز. دکتر سلیم کمی مکث کرد. گفت: «صبر کنید.» کمی فکر کرد. گفت: «از مهر سال شصت و پنج تا مهر سال نود و پنج.»

همراهش گفت: «سی سال.»

دکتر گفت: «تا نود و هشت.»

او باز گفت: «سی و سه سال.»

دکتر گفت: «الان هم که آبان نود و هشت.»

همراهش گفت: «سی و سه سال و یک ماه.»

دکتر سلیم گفت: «بعد از سی و سه سال من آمده­ام اینجا.»

آقای اتابکی سیگارش را خاموش کرد و گفت: «کار درست همین است.»

دکتر سلیم گفت: «خانة ما بعد از چهارراه اول بود.» و با دست به روبه­رو اشاره کرد.

کوچه را پیش رفتند. کوچه­ای باریک و کوتاه بود با دیوارهای کاهگلی. تا چهارراه اول دو قواره بیشتر نبود. به چهارراه کوچکی رسیدند. دکتر ایستاد و به هر چهار سو نگاه کرد. نفس عمیقی کشید. با دست خانة نبشیِ سمت راست را نشان داد و گفت: «اینجاست.»

اتابکی سر تکان داد. او هم دورتادور آنجایی که ایستاده بود چرخید. با نگاه دقیق هر چهار سو را نگاه می­کرد. یکی از راه­ها کوتاه بود و بن­بست؛ یکی دیگر تاب برمی­داشت و گم می­شد؛ یکی هم که از سر کوچه شروع شده بود و آن دیگری مسیری بود که دکتر رو به آن شروع کرد به پیش رفتن.

گفت: «فضای خوبی دارد.»

دکتر سلیم قوارة نبشی را نشان داد و گفت: «همین خانه بود. اما آن ساختمان را تازه ساخته­اند.» با دست به یک ساختمان تازه­سازِ دوطبقه اشاره کرد که کنار آن قطعه، ساخته شده بود. دو سه قدم برداشت، روبه­روی بَرِ خانه ایستاد. گفت: «همین خانه است. اما توی این کوچه هم یک در داشت که حالا نیست. ما از آن رفت و آمد می­کردیم.»

اتابکی دست­به­سینه ایستاده بود.

دکتر گفت: «ما و صاحبخانه با هم زندگی می­کردیم. اتاق­های صاحبخانه آن سمت حیاط بود.» با دست به روبه­رو اشاره کرد و ادامه داد: «اتاق­های ما این سمت.» با دست چپ به این سو اشاره کرد: «اما درِ ورودی یکی بود؛ هم برای ما بود هم برای آنها.» حالا، از این بَر که به زمین نگاه می­کردی دری نبود؛ یک دیوار کاهگلی بود و بعدِ آن یک ساختمان تازه­ساز دوطبقه.

اتابکی گفت: «این ساختمان را تازه ساخته­اند.»

دکتر سلیم گفت: «بله همین خراب کرده.»

اتابکی چیزی نگفت.

دکتر گفت: «درست همان­جایی ساخته­اند که خانة ما بود.»

اتابکی لبخند زد.

دکتر ادامه داد: «ببینید چطور خاطرات آدم را خراب می­کنند.»

اتابکی گفت: «بله؛ همین­طور است.»

دکتر گفت: «جالب است. من می­خواهم در برابر همین کارها بایستم.»

هر دوی آنها سر تکان دادند.

دکتر گفت: «همین­جا یک درِ آبی رنگ بود. باز که می­شد دست راست دستشویی بود و دست چپ یک ساختمان دواتاقه. درِ آن ساختمان به یک اتاقک باز می­شد که کرده بودیمش آشپزخانه. بعد در این سمت و آن سمتش دو در بود که هر کدام به یک اتاق باز می­شد. یکی را کرده بودیم انباری، یکی هم اتاق­مان بود. اتاق­مان دو تا پنجره داشت. یکی به حیاط باز می­شد، یکی هم به کوچه؛ به همین کوچه که حالا ما ایستاده­ایم. اگر خرابش نکرده بودند الان پنجره را می­دیدید.»

هر دو ساکت ماندند. بعد دکتر سلیم از او پرسید: «حالا باید چه­کار کرد؟»

اتابکی گفت: «می­توانیم برویم خانة دیگری پیدا کنیم.»

دکتر سلیم گفت: «خانة دیگری؟»

«کسی چه می­داند. اگر دوست یا آشنایی دارید برویم خانة آنها فیلم­برداری کنیم.»

«آخر خانة ما اینجا بود.»

«حالا که خرابش کرده­اند. ما یک خانة کاهگلی قدیمی می­خواهیم. زیاد هم مهم نیست شما آنجا بوده­اید یا نه.»

دکتر سلیم کمی فکر کرد. بعد گفت: «راستش را بخواهید سی و سه سال است اینجا نیامده­ام. از دوست­ها و همکلاسی­ها بی­خبر بی­خبر هستم.»

اتابکی گفت: «برویم در شهر چرخی بزنیم؛ شاید کسی را دیدید.»

دکتر سلیم گفت: «بعد سی و سه سال بروم بگویم من فلانی هستم. آمد­ه­ام اینجا تا فیلم­برداری کنم. به من یک خانه بدهید.»

اتابکی چیزی نگفت. دکتر گفت: «نمی­شود.»

اتابکی گفت: «ببینید؛ این همه فیلم می­سازند؛ خانه می­خرند؛ خانه اجاره می­کنند. شما هم یک روز یک خانه اجاره کنید. کاری ندارد که.»

دکتر سلیم کمی فکر کرد و گفت: «اما آن خانه که خانة من نمی­شود.»

اتابکی گفت: «نمی­شود که نشود.»

دکتر سلیم چیزی نگفت

اتابکی دوباره گفت: «بیایید زنگ همین خانة کناری را بزنیم ببینیم چه می­شود.»

همان­جا خانة پیرزن بود و همان پیرزنی که حالا سرنبش کوچه نشسته بود به آنها نگاه می­کرد و نگاه نمی­کرد. انگار نه انگار که دیروز آنها را دیده بود. پیراهن گُل­گُلی پوشیده بود و روسری رنگی به سر انداخته بود.

اتابکی گفت: «دکتر جان، امروز دیگر شما باید حرف ما را گوش بدهید.»

دکتر گفت: «چشم.» و اضافه کرد: «متوجه شدید که من چه می­خواهم؟»

اتابکی گفت: «بله.»

دکتر پرسید: «از کجا شروع می­کنیم؟»

اتابکی رو کرد به بچه­های گروه و با صدای بلند از آنها خواست وسایل را بیاورند. یکی دوربین و پایه­اش را دست گرفت و به آنها پیوست. اتابکی جایی در پیاده­رو را به او نشان داد و گفت: «سیامک، همین­جا. درست روبه­روی خط وسط کوچه، دوربین را سوار کن.»

سیامک مشغول شد.

اتابکی به دکتر سلیم گفت: «دستی به موهایتان بکشید و آماده شوید.»

دکتر رفت تا در آینة ماشین سروسامانی به خودش بدهد. وقتی برگشت دیگر هم­گروهی­ها هم آمده بودند. یکی پسر چاقی بود که میلة بلندی در دست داشت که سر آن میکروفون بسته شده بود؛ انگار قلاب ماهیگیری باشد. دیگری هم پسر ریزنقش قدکوتاهی بود که کمی سیم برق و یک جعبة مشکی دستش بود. همه دور دوربین ایستاده بودند و اتابکی داشت برای آنها حرف می­زد . چند سرباز باتوم­به­دست که از سر کوچه رد می­شدند کنار آنها ایستادند. یکی از آنها گفت: «اینجا چه­کار می­کنید؟ فیلم­برداری ممنوع است.»

اتابکی رو به سربازها دکتر سلیم را نشان داد. دکتر سلیم از جیبش برگه­ای درآورد و آرام درِ گوش سربازها چیزی گفت. همان سرباز برگه را خواند و پس داد. گفت: «زود تمامش کنید. این روزها خیلی شلوغ پلوغ است.»

سربازها که رفتند اتابکی گفت: «شروع می­کنیم.»

نگاهی به بچه­های گروهش انداخت و بعد به دکتر سلیم گفت: «دکتر جان، سر کوچه می­ایستید؛ وسط وسط. ما از روبه­رو می­گیریم. وقتی گفتم شروع، شما در دل، تا سه می­شمارید و بعد با یک لبخند شروع می­کنید به حرف­هایی که باید بزنید تا تمام شود. آن وقت با یک لبخند به دوربین نگاه می­کنید تا من بگویم تمام.»

دکتر سرتکان داد.

اتابکی گفت: «دوربین.»

سیامک داشت با دوربین ورمی­رفت. دهانة کوچه را نشان رفته بود؛ اما پیرزن همچنان سرنبش نشسته بود. به اتابکی گفت: «پیرزن هم می­افتد.»

اتابکی رو به پسر ریزنقش گفت: «بهمن، برو از آنجا بلندش کن ببرش آن­طرف­تر.»

بهمن رفت سراغ پیرزن و گفت: «مادر، فیلم­برداری می­کنیم. کمی آن طرف­تر بنشین.»

پیرزن با دست به بهمن اشاره کرد که برود پی کارش. گفت: «من همیشه اینجا می­نشینم. چشم به راه پسرم هستم.»

بهمن به دوربین اشاره کرد و گفت: «فیلم­بردای است.»

پیرزن رویش را کرد آن طرف. اتابکی به آنها نزدیک شد و گفت: «مادر، شهر شلوغ است. برو خانه­ات.»

پیرزن گفت: «یک از خدا بی­خبری جلو خانه­ام ساختمان ساخته. جلو آفتاب را گرفته. من می­آیم اینجا تا آفتاب بخورم.» و دوباره رو به سویی دیگر کرد. اتابکی از جیبش کمی پول درآورد و به پیرزن گفت: «این­ها را بگیر و برو آنجا بنشین.» و با دست چند متر آن طرف­تر را نشان داد. پیرزن که جابه­جا شد اتابکی به سیامک و دکتر اشاره کرد که زود سر جایشان بایستند. سیامک پشت دوربین ایستاد و دکتر سر کوچه. آن پسر چاق هم از جایی میکروفون را با میلة بلندش طوری دست گرفت که بالای سر دکتر سلیم باشد؛ انگار بخواهد ماهی بگیرد. سیامک توی دوربین نگاه کرد و به او گفت: «ببر بالاتر، بالاتر.» پسرک کمی میکروفون را بالاتر برد.  وقتی از رفت و آمد مردم خبری نبود، اتابکی گفت: «شروع.»

دکتر لبخند زد و پس از کمی مکث گفت: «سلام. باید به شما بگویم که همه چیز از همین کوچه شروع شد. کوچه­ای که پشت سر می­بینید اسمش بن­بست بت­شکن است. درست سی و سه سال پیش من از اینجا شروع کردم.» سپس با لبخند به دوربین نگاه کرد تا اتابکی گفت: «تمام.»

دکتر همانجا ماند؛ آرام با لبخندی بر لب. اتابکی رفت پشت دوربین و یک بار فیلم را دید. گفت: «خوب است؛ خوب.»

پیرزن زانو­هایش را در آغوش گرفته بود و به آنها نگاه می­کرد. اتابکی از سیامک خواست دوربین را بگذارد جایی که دکتر سلیم ایستاده؛ یعنی درست سرکوچه؛ وسط وسط، تا بتوانند داخل کوچه را بگیرند. به او گفت که نیازی به پایه نیست چون خودش باید پشت سر دکتر حرکت کند. به صدابردار گفت: «اینجا فقط صدای راه رفتن دکتر ضبط می­شود.» و از او خواست تا جایی که می­تواند میکروفن را هم­سطح کف کوچه و همگام با دکتر پیش ببرد. دکتر سلیم توی کوچه، با کمی فاصله، پشت به دوربین ایستاد. اتابکی به دکتر سلیم گفت: «دکتر جان وقتی گفتم شروع، شما سینه را جلو می­دهید و آرام اما محکم راه می­روید. از چهارراه هم بگذرید.»

دکتر سرتکان داد. همه آماده بودند. پیرزن آمده بود سر کوچه و داشت به آنها نگاه می­کرد. اتابکی به بهمن سپرد که حواسش به پیرزن باشد.

اتابکی گفت: «سه، دو، یک … شروع.»

دکتر سلیم پس از کمی مکث شروع کرد به راه رفتن. پشت­ سرش صدابردار دولادولا پیش می­رفت و پشت سر او هم فیلم­بردار دوربین­به­دوش حرکت می­کرد. وقتی دکتر از چهارراه گذشت و به در خانه نزدیک شد، اتابکی گفت: «تمام.»

همه ایستاند. پیرزن هم آمده بود جلوتر. اتابکی به سیامک گفت: «ببینیم.»

یک دور فیلم را دیدند. اتابکی گفت: «خوب نشده. دوباره.» و بعد رو به دکتر گفت: «دکتر جان، انگار دارید می­روید خرید یا از سر کار برمی­گردید خانه. خیلی شل و ول راه می­روید.»

دکتر سر تکان داد.

اتابکی گفت: «فکر کنید با یک آدم بزرگ قرار دارید و در حال رفتن به اتاق او هستید.»

دکتر سر تکان داد.

اتابکی دوباره گفت: «شما می­خواهید راه سختی را شروع کنید. باید خیلی استوار باشید.»

وقتی برگشتند عقب پیرزن میانة کوچه بود. همه به هم نگاه کردند. سیامک به اتابکی نگاه کرد و سر تکان داد. اتابکی به بهمن اشاره کرد که پیرزن را ببرد یک گوشه­ای.

بهمن به پیرزن گفت: «مادر، بیا برویم اینجا.» و با دست سر کوچه را نشان داد.

پیرزن گفت: «چرا؟»

بهمن گفت: «برویم جلو آفتاب بنشین؛ برایت خوب است.»

پیرزن گفت: «از بس آفتاب خورد به سرم گیج شدم. نمی­خواهم.»

بهمن گفت: «بیا اینجا بایست. اینجا سایه است.»

پیرزن گفت: «نمی­خواهم. خانة من آن طرف است.»

بهمن گفت: «پس برو خانه.»

پیرزن گفت: «می­روم.» و کنار دیوار راه افتاد سمت خانه­اش. اما به سر چهارراه که رسید سر نبش نشست روی زمین. گروه فیلم­برداری دوباره همدیگر را نگاه کردند. اتابکی رو به دکتر زد زیر خنده.

گفت: «دکتر جان، کار ما از کار شما سخت­تر است.»

دکتر گفت: «همان قبلی خوب نیست؟»

دکتر و اتابکی یک بار دیگر در صفحة دوربین فیلم ضبط­شده را دیدند. اتابکی گفت: «نه. محکم و استوار راه نمی­روید.»

دکتر گفت: «همین خوب است.»

اتابکی گفت: «نه، خوب نیست.»

دکتر گفت: «پیرزن را چه­کار کنیم؟»

اتابکی رفت بالای سر پیررزن. از جیبش چند اسکناس درآورد و گفت: «اگر بیایی سر کوچه اینها را می دهم به تو.» اسکناس به دست راه افتاد سر کوچه و منتظر پیرزن شد. بهمن به پیرزن گفت: «بلند شو برو پول­ها را بگیر.»

پیرزن با بی­میلی راه افتاد به سمت سر کوچه. بهمن هم کنار دستش بود.

اتابکی از آنجا از آن سه نفر خواست که آماده باشند. هر کدام سر جای خودشان ایستادند. وقتی پیرزن به سر کوچه رسید اتابکی و بهمن دورش را گرفته بودند.

اتابکی با صدای بلند داد زد: «دکتر جان، محکم و استوار.»

پیرزن چشمش به دست اتابکی بود.

اتابکی با صدای بلند گفت: «سه، دو، یک … شروع.»

فیلم­برداری شروع شد.

اتابکی رو به پیرزن گفت: «مادر، پسرت کجاست؟»

پیرزن گفت: «نمی­دانم.»

دستش را نیمه دراز کرده بود سوی اتابکی. اتابکی چشم گرداند داخل کوچه. دکتر چهارراه را هم رد کرده بود و پیش می­رفت. اتابکی داد زد: «تمام.»

آنها ایستادند.

اتابکی یکی از اسکناس­ها را داد دست پیرزن و بقیه را داد به بهمن. گفت: «سرگرمش کن.»

خودش راه افتاد کنار دوربین. فیلم را دید. خیلی بهتر از قبل بود. دکتر را صدا زد و با او هم یک بار نگاه کرد. خوب بود. حالا از دکتر خواست درست میانة چهارراه بایستد. به سیامک گفت برود سر کوچه و با اشارة او به سمت چهارراه بیاید. از صدابردار خواست پشت دیوار خودش را پنهان کند و میکروفون را بالای سر دکتر نگه دارد. بهمن و پیرزن هنوز سر کوچه بودند. پیرزن خیره به دست بهمن بود.

اتابکی به دکتر گفت: «حالا کمی راحت باشید. لبخند به لب داشته باشید و وقتی به شما اشاره شد، شروع کنید.»

دکتر سر تکان داد.

اتابکی از بچه­ها خواست آماده باشند. بعد، از سه تا یک شمرد و گفت: «شروع.»

سیامک دوربین­به­دوش شروع کرد به حرکت؛ به چهارراه نزدیک می­شد و دکتر سلیم بیشتر و بیشتر به چشم می­آمد. تا اینکه اتابکی دو دستش را باز کرد. دکتر سلیم هم دست­هایش را به دو سو باز کرد. سیامک سرعتش را کم کرد و تا جایی پیش رفت که دکتر تمام صفحة دوربین را پر کند. آنجا ایستاد. اتابکی دوباره اشاره کرد. دکتر سلیم گفت: «این چهارراهِ زندگی من است. من می­توانستم از هر کدام از این مسیر­ها بروم؛ اما این کار را نکردم و مسیر درست را انتخاب کردم. راهی را که آمده بودم، برنگشتم. نه به چپ رفتم نه به راست، بلکه همین مسیر را ادامه دادم. هرچند سر کوچه نوشته شده این کوچه بن­بست است، اما من به راهم ادامه دادم؛ چون به آن ایمان داشتم. باور کنید کوچه بن­بست نیست. ارادة من ته این کوچه را باز کرد.» دکتر سلیم به اینجا که رسید لبخند زد و روبرگرداند و راهش را ادامه داد. سیامک هم با کمی مکث شروع کرد به حرکت. رفتند و رفتند تا اینکه اتابکی گفت: «تمام.»

اتابکی به بهمن اشاره کرد که پول را به پیرزن بدهد. او هم این کار را کرد. پیرزن پول­ها را کرد توی لباسش و کنار دیوار راه افتاد داخل کوچه و همان­طور که زیرچشمی به آنها خیره بود، گذشت و رفت سمت خانه­اش. در خانه را باز کرد و رفت توی خانه. اتابکی با دکتر و سیامک یک­ بار فیلم ضبط­شده را دیدند.

دکتر گفت: «چطور شده؟» و خندید.

اتابکی گفت: «عالی.»

دکتر گفت: «خوب نمایش بازی می­کنم؟»

اتابکی گفت: «حرف ندارید.» و همان­طور که برای بار دوم فیلم را می­دید گفت: «دکتر جان، نمایندگی را بی­خیال شوید و بیایید بازی­گری بکنید.»

دکتر سلیم خنده­کنان گفت: «می­خواهم همین کار را بکنم.»

اتابکی رو به همه گفت: «خسته نباشید» و از بهمن خواست برود چند بطری آب بخرد و بیاورد. همگی سر چهارراه ایستاده بودند و استراحت می­کردند. اتابکی گفت: «یک صحنه فقط از درِ خانه می­گیریم. بعد دکتر در را باز می­کند. یک نما هم از حیاط می­گیریم؛ یک نما هم از داخل اتاق­ها. بعد دکتر راهش را ادامه می­دهد و به سوی ته کوچه می­رود. همان­جاها تمام می­کنیم و می­رویم مدرسه.»

دکتر سلیم گفت: «اگر پیرزن راهمان نداد چه؟»

اتابکی دستش را برد توی جیب و چندتا اسکناس بیرون آورد. گفت: «کلید خانه دست من است.»

همه خندیدند.

اتابکی رو به دکتر گفت: «دکتر جان، این فیلم­برداری خیلی برایمان خرج برداشت. رفتید آن تو باید هوای ما را داشته باشد.»

دکتر خندید. گفت: «خیالتان راحت باشد.»

سیامک به دکتر گفت: «آقای دکتر، چرا از تهران آمدید اینجا درس خواندید؟»

دکتر گفت: «من دوست داشتم پزشکی قبول شوم. تهران سخت بود. آمدم اینجا، چون اینجا منطقة محروم بود و من توانستم از سهمیۀ اینجا برای ورود به دانشگاه استفاده کنم.»

همه سر تکان دادند. دکتر رو به آن سه نفر که جوان بودند گفت: «باید برای خودتان اهدافی داشته باشید و با برنامه­ریزی به سوی آنها گام بردارید.»

باز همه سر تکان دادند.

سیامک گفت: «خانۀ­تان کدام است؟»

دکتر سلیم به اتابکی نگاه کرد. اتابکی یک در آبی رنگ را نشان داد  و گفت: «اینجا.»

اما دکتر سلیم و اتابکی می­دانستند که آنجا خانة دکتر نبود.

خانه­ای که دکتر در آنجا درس خوانده بود دست­خوش ساخت و ساز شده بود؛ اما آنجا یک خانة قدیمی بود با دیوار کاهگلی. درِ خانه به رنگ آبی تیره بود. دیروز که دوتایی با هم آمده بودند، به آن خانه هم رفتند. دیروز وقتی دکتر سلیم وامانده بود چه­کار کند، اتابکی به او گفت: «بیایید زنگ همین خانة کناری را بزنیم ببینیم چه می­شود.»

لای در باز بود. دکتر دکمة زنگ را فشار داد. صدای تیز زنگ در خانه پیچید. کمی گذشت اما صدایی از کسی درنیامد. یکی دو بار این کار را کرد بعد با دست بر در ضربه زد. یکی داد زد.

دکتر سلیم با صدای بلند سلام داد.

کمی گذشت اما کسی نیامد. دکتر دوباره در زد. باز صدایی از خانه به گوش رسید.

دکتر لای در را کمی بیشتر باز کرد. حیاط خانه بی­سروسامان بود. نگاه گرداند. دیوار اتاق­ها فروریخته و آشفته بود. در را چفت کرد.

اتابکی داشت سیگار می­کشید. گفت: «کسی نیست؟»

دکتر گفت: «هست.»

«پس چرا نمی­آید؟»

دکتر شانه بالا انداخت. کمی ایستادند تا اینکه دکتر دوباره در زد. باز صدایی به گوشش رسید. در را باز کرد و «یاالله یاالله»گویان پا به داخل حیاط خانه گذاشت. اتابکی هم پشت سرش در آستانة در ایستاد. دکتر میان حیاط ایستاده بود و دورتادور خانه را نگاه می­کرد. دو ساختمان کاهگلی کوچک در دو سوی حیاط بود؛ هر دو درب­و­داغان و نیمه­مخروب. خانه حیاط کوچکی داشت با پستی و بلندی­های زیاد. گوشه­ای از حیاط، زمین، تا نیمة دیوار کشیده بود بالا و در گوشه­ای دیگر همسطح ساختمان­ها بود. وسط حیاط پستی و بلندی داشت. میان حیاط شیر آبی بود که سرش شلنگ بسته بودند. شلنگ دور لولة آب تاب خورده و در هوا ایستاده بود. زیر آن یک تشت بود. از سر شلنگ قطره قطره آب می­چکید توی تشت. دکتر سلیم که خم شد تا شیر را ببندد، درِ یکی از اتاق­ها باز شد و پرده کنار رفت. پیرزنی چارقدبه­سر بیرون آمد و جلو در اتاق ایستاد. گفت: «من پول آب نمی­دهم.»

دکتر سلیم سلام داد. پیرزن هم سلامش را جواب داد. نگاهی به اتابکی انداخت و گفت: «از ادارة آب آمدید؟»

دکتر سلیم گفت: «نه.»

پیرزن گفت: «من پول آب نمی­دهم. می­خواهید قطع کنید، قطع کنید.»

اتابکی خندید. دکتر سلیم گفت: «نه مادر، از ادارة آب نیامده­ایم.»

پیرزن گفت: «من پول برق هم نمی­دهم. می­خواهید قطع کنید، قطع کنید.»

دکتر سلیم گفت: «نه مادر، ما از ادارة برق هم نیامده­ایم.»

پیرزن گفت: «پس اینجا چه­کار می­کنید؟» و نشست روی خاک. پیراهن گل­گلی و دامن چین­چین به تن داشت. جوراب نپوشیده بود. زخم پاشنه­هایش را حنا گذاشته بود.

دکتر سلیم گفت: «من همسایۀ­تان هستم.»

و با دست به سمت راست اشاره کرد. جایی که خانة تازه­ساز بالا رفته بود.

با این که صورت زن پرچین­وشکن بود، وقتی شنید آنها همسایه هستند اخم پیشانیش باز شد و لبخند روی لبش نقش بست. گفت: «مبارکت باشد. خانة قشنگی­ست.»

دکتر سلیم سر تکان داد.

پیرزن گفت: «اما جلو آفتاب را گرفته. دیگر آفتاب به خانة من نمی­تابد.»

دکتر سلیم گفت: «الان نه. سی و سه سال پیش.»

پیرزن گفت: «من کسی را نمی­شناسم. کسی درِ خانة من را نمی­زند.»

  دکتر سلیم رو به اتابکی کرد و خواست بیاید تو. بعد رو به پیرزن کرد و او را معرفی کرد. گفت که از دوستانش است و آمده بودند اینجا سری بزنند که تصمیم گرفتند حالی از پیرزن بپرسند. اتابکی رو به پیرزن خم شد و سلام داد. پیرزن جواب سلامش را با لبخند داد و عذرخواهی  کرد که چیزی در خانه ندارد تا از آنها پذیرایی کند.

گفت: «من هیچی ندارم؛ هیچی.»

دکتر سلیم دست کرد در جیب و کمی پول درآورد و داد به او. پیرزن پول­ها را گرفت توی لباسش جاساز کرد. گفت: «هیچ­کس به من چیزی نمی­دهد؛ نه بنیاد نه کمیته؛ هیچکس.»

دکتر سلیم گفت: «پسر نداری؟»

پیرزن گفت: «پسرم را کشتند.»

دکتر سلیم چیزی نگفت.

اتابکی به دکتر سلیم گفت: «عجب سوژة خوبی.» و  اضافه کرد: «خوش فیلم هم هست. جان می­دهد برای فیلم­برداری.»

دکتر سلیم گفت: «به درد کار ما که نمی­خورد.»

اتابکی گفت: «دکتر جان، وقتی رأی آوردی باید هوایش را داشته باشی.»

دکتر گفت: «من برای همین وارد گود شدم. اما اینجا حوزة انتخابی من نیست. من فقط سی و سه سال پیش اینجا درس می­خواندم.­»

اتابکی گفت: «سی سه سال و یک ماه پیش.»

دکتر سلیم گفت: «بله سی و سه سال و یک ماه پیش.»

پیرزن دست کرده بود زیر لباس­هایش و انگار دنبال آن چند تکه پول می­گشت. وقتی پیدایشان کرد، بلند شد و بدون اینکه حرفی بزند برگشت توی خانه. دکتر انگار فرصت پیدا کرده باشد، رو به اتابکی گفت: «خانة ما هم درست همین­طور بود؛ اما زمینش بزرگتر بود.» رو به ساختمانی که زن چند لحظه پیش جلو آن نشسته بود کرد و گفت: «ما هم چنین جایی زندگی می­کردیم؛ البته چند متر بزرگتر بود؛ اما درست مثل همین بود. برف می­بارید و تا نزدیک کمر بالا می­آمد.» دستش را تا نزدیک کمر بالا آورد. «دو سال اینجا زندگی کردم و درس خواندم؛ برای اینکه آینده­ام را بسازم و بتوانم به کشورم کمک کنم.»

اتابکی پرید وسط حرفش: «حالا آمده­اید که به این­ها کمک کنید.» و اضافه کرد: «البته شما سال­هاست که با طبابت به مردم کمک می­کنید، حالا می­خواهید وارد گود سیاست بشوید و آیندة کشور را بسازید.»

دکتر سلیم گفت: «بله درست است؛ همین. من همین را می­خواهم.»

اتابکی سری تکان داد و نگاهی به دورتادور خانه انداخت.

دکتر گفت: «من سی و سه سال پیش آمدم اینجا و درس خواندم تا در دانشگاه رشتة پزشکی قبول شدم. بعد در دانشگاه درس خواندم و به کار پزشکی مشغول شدم و حالا می­خواهم کشورم را بسازم. می­خواهم شما نشان بدهید که من از کجا شروع کردم؛ همین.»

به او خیره شد.

پیرزن دوباره برگشت و کف حیاط جلو در اتاق نشست و به آنها نگاه کرد.

دکتر سلیم به اتابکی گفت: «الباقی با شما. کارتان را بکنید و پولتان را بگیرید.»

اتابکی سری تکان داد و گفت: «فردا اول می­آییم اینجا یک صحنه از کوچه برمی­داریم؛ یک صحنه هم از این خانه. یک سر کوچولو هم می­رویم تو خانه و از اتاق­ها فیلم­برداری می­کنیم. بعد دوباره کوچه و از آنجا می­رویم مدرسه. یکی دو صحنه هم از مدرسه می­گیریم.»

دکتر گفت: «الان یک سر می­رویم مدرسه.» به او خیره شد و پس از کمی مکث پرسید: «خوب است؟»

اتابکی گفت: «بله خوب است.»

دوباره نگاهی به دورتادور خانه انداخت و به دکتر گفت: «پس خانه همین خانه شد؟»

دکتر گفت: «بله، همین­جا خوب است.»

حالا روبه­روی درِ همان خانه ایستاده بودند. اتابکی از دکتر و صدابردار خواست بروند توی حیاط و در را ببندند. از دکتر خواست وقتی صدای او را شنید تا هفت بشمارد و سپس در را باز کند و به دوربین لبخند بزند؛ همین؛ و به صدابردار گفت: «پشت در بایست و میکروفون را توی دستت نزدیک قفل نگه دار. می­خواهم صدای باز شدن در کامل ضبط بشود.»

دکتر سلیم و صدابردار رفتند توی خانه و فیلم­برداری این بخش بدون دردسر انجام شد. بعد همه وارد خانه شدند.

پیرزن از ساختمان بیرون آمد و گفت: «شما کی هستید؟»

اتابکی گفت: «مادر ما از بنیاد آمدیم. آمدیم به شما سر بزنیم.»

پیرزن گفت: «بنیاد به من پول نمی­دهد. می­گویند: “برو از پسرت بگیر”.»

اتابکی گفت: «پسرت کجاست؟»

پیرزن گفت: «نمی­دانم. شاید او را کشته باشند.»

اتابکی به­جز فیلم­بردار از همه خواست بروند بیرون. همه رفتند، حتی دکتر. بعد به سیامک گفت: «من پیرزن را می­فرستم داخل خانه و خودم هم می­روم توی کوچه. تو یک صحنه از دورتادور حیاط بردار. از درِ کوچه شروع کن برو سمت راست تا برسی به در ساختمان. بعد برگرد و دوباره از در کوچه برو سمت چپ تا از این طرف باز برسی در ساختمان. بعد یک نما هم فقط از در ساختمان بگیر. اول نزدیک بگیر و کم­کم دور شو. بعد دوباره کم­کم بهش نزدیک شو. زود شروع کن تا پیرزن بیرون نیامده.»

این را گفت و رفت نزدیک پیرزن. از جیبش اسکناسی درآورد و داد به پیررزن. گفت: «مادر جان ببر بگذار توی اتاق.» پیرزن که برگشت سمت اتاق اتابکی از در حیاط زد بیرون. سیامک دست به کار شد. از در به سمت راست و بعد از در به سمت چت؛ دست آخر هم روی در ساختمان نشان رفت. وقتی داشت به در نزدیک می­شد، پیرزن پرده را کنار زد و در ساختمان را بازکرد و آمد بیرون ایستاد و خیره شد به دوربین. با آن پیراهن گُل­گُلی و روسری رنگارنگ توی دوربین خوش آب و رنگ به نظر می­رسید. سیامک حیفش آمد از او فیلم­برداری نکند. چند ثانیه هم از پیرزن ­گرفت و بعد دوربین را قطع کرد و رفت در کوچه را باز کرد و رو به اتابکی گفت تمام شد. وقتی آنها برگشتند توی حیاط دیدند که پیرزن جلو در ساختمان ایستاده است. اتابکی با تعجب به سیامک گفت: «خراب شد؟»

سیامک با چشم به دوربین اشاره کرد. گفت: «بیایید ببینید.»

اتابکی رفت پشت دوربین فیلم ضبط­شده را نگاه کرد. وقتی به آخر فیلم رسید زد زیر خنده. قه­قه می­خندید. به سیامک گفت: «خدایی به تو می­گویند فیلم­بردار.» و همان­طور که می­خندید از دکتر و بروبچه­های دیگر خواست فیلم را ببینند. آنها هم دیدند. صحنة آخر پیرزن با لباسی رنگارنگ جلو در ایستاده بود و همان­طور  که دست­ روی­ دست گذاشته بود، خیلی آرام به روبه­رو نگاه می­کرد.

اتابکی گفت: «حالا مانده­ام داخل خانه را چه­کار کنیم.»

دکتر گفت: «چطور؟»

اتابکی گفت: «آخرین سنگر این پیرزن را نمی­توانیم بگیریم. از جلو در کنار نمی­رود.»

دکتر گفت: «آن با من.»

اتابکی نگاهش کرد.

دکتر گفت: «من می­روم تا با پیرزن صحبت کنم و وارد اتاق بشوم. شما فیلم­برداری کنید. آخر سر یک چیزهایی را کم کنید و یک چیزهایی را هم اضافه کنید تا تمام بشود برود.»

اتابکی گفت: «اول بگذارید من تلاش کنم ببینیم می­توانم دست­به­سرش کنم یا نه.» و از بچه­ها خواست آماده بشوند. به دکتر و سیامک و آن پسرک میکروفون به دست گفت: «خودتان بروید توی اتاق و ادامة کار را انجام بدهید.»

بعد پیش رفت و به پیرزن نزدیک شد. گفت: «مادر بیا برویم توی کوچه زیر آفتاب بایستیم.»

پیرزن گفت: «این خانه خراب بشود که جلو آفتاب را گرفت. من جایی نمی­روم. همین­جا هستم.»

اتابکی گفت: «بیا برویم سر کوچه میوه بخریم.»

پیرزن گفت: «من میوه نمی­خورم.»

اتابکی گفت: «بیا برویم من برایت لباس بخرم.»

پیرزن گفت: «من لباس نمی­خرم.»

اتابکی گفت: «بیا برویم سر کوچه من برایت برنج و روغن بخرم.»

پیرزن گفت: «من برنج و روغن نمی­خورم.»

اتابکی گفت: «بیا برویم از نانوایی نان بگیریم.»

پیرزن گفت: «من نان دارم. نمی­خواهم.»

اتابکی گفت: «بیا برویم توی کوچه من بهت پول بدهم.»

پیرزن همان­طور خیره به اتابکی دستش را دراز کرد.

اتابکی ماند که چه کند. برگشت و نگاهی به بچه­های گروه انداخت. دکتر سلیم صدایش کرد. وقتی اتابکی به آنها نزدیک شد، دکتر سلیم گفت: «تا اینجا با شما بود. حالا از اینجا به بعد با من.» بعد رو به سیامک گفت: «من می­روم ببینم که چه­کار می­توانم بکنم. تو از همین اول شروع کن به فیلم­برداری.» بعد رو به صدابردار گفت: «راستش از کار تو سر درنمی­آورم؛ اما هر چه خودت فکر می­کنی درست است انجام بده.» بعد به اتابکی گفت: «دست آخر هم شما بِبُرید و بدوزید تا یک چیز به­درد­بخوری درآید.»

دستی به موهایش کشید و از اتابکی پرسید: «سر و وضعم خوب است؟»

اتابکی براندازش کرد و گفت: «خوب.»

دکتر از سه تا یک شمرد و شروع کرد؛ به پیرزن نزدیک شد و سلام داد. پیرزن جواب سلامش را داد و به او خیره ماند.

دکتر گفت: «مادر جان، من از بنیاد آمده­ام تا به شما پول بدهم.» و دست کرد و از جیبش پاکتی درآورد.

پیرزن خوشحال شد و دست دراز کرد. گفت: «دست شما درد نکند.»

اتابکی گفت: «برویم داخل خانه تا کمی هم با شما گپ بزنم.»

پیرزن کنار کشید و گفت: «اینجا خانة خودتان است.»

دکتر سلیم وارد ساختمان شد و پیرزن پشت سرش.

اتابکی رو به بچه­های گروهش گفت: «حالا بروید داخل.»

فیلم­بردار و صدابردار به سمت ساختمان پیش رفتند. وقتی وارد ساختمان شدند که دکتر سلیم و پیرزن داخل اتاق نشسته بودند. دکتر سلیم چهارزانو پایین اتاق نزدیک به در نشسته بود و پیرزن بالای اتاق روی رختخوابی که پهن بود. دکتر سلیم سرمی­گرداند و دورتا­دور اتاق را نگاه می­کرد. اتاق تاریک بود و درهم برهم. گوشه­ای لحاف و تشک چیده بودند و گوشه­ای بخاری نفتی بود. یک سفره و چند ظرف کنار بخاری بود و در گوشه ای دیگر چند بقچه کنار هم افتاده بود. روی دیوار تیره و تار، یک ساعت دیواری بود که کار نمی­کرد. همچنین از میخی یک رشته اسفند آویزان بود. پیرزن دست روی زانو گذاشت و گفت: «بلند شوم برایتان چای دم کنم.»

دکتر سلیم گفت: «دست شما درد نکند. چای نمی­خواهم.»

پیرزن گفت: «خشک و خالی که نمی­شود.»

دکتر سلیم گفت: «چرا می­شود.»

سیامک برق اتاق را که روشن کرد پیرزن به آنها نگاه کرد. گفت: «اینها چه­کار می­کنند؟»

دکتر سلیم گفت: «از تلویزیون آمده­اند.»

پیرزن سرتکان داد و گفت: «من که تلویزیون ندارم.»

دوربین یک علاءالدین را نشان رفت که رویش یک کتری بود. بعد رفت روی پنجره؛ آنجا خیلی شلوغ بود؛ تعداد زیادی کاسه بشقاب چیده بودند. دوتا لامپا هم گذاشته بودند و بین­شان یک قاب عکس بزرگ بود.

پیرزن گفت: «پول من را بدهید.» و دستش را دراز کرد.

دکتر سلیم خندید گفت: «شما پول ندارید؟»

پیرزن گفت: «من پول ندارم.»

دکتر سلیم گفت: «تنها هستید؟»

پیرزن گفت: «من تنها هستم.»

دکتر سلیم گفت: «بچه ندارید؟»

پیرزن گفت: «پسر من را کشته­اند.» و به عکسی اشاره کرد که روی طاقچه بود. دکتر سلیم به عکس خیره شد؛ عکس یک جوان سی و چند ساله بود. یک پیراهن یقه­گرد تیره­رنگ به تن کرده بود. چشم­هایش عسلی بود و موهایش را با تیغ از ته تراشیده بود.

دکتر گفت: «کی پسر شما را کشته است؟»

پیرزن گفت: «این­ها.»

دکتر گفت: «این­ها که هستند؟»

پیرزن گفت: «همین­ها.»

دکتر سرش را انداخت پایین. پیرزن دستش را دراز کرد سوی دکتر. سیامک به صدابردار اشاره کرد که برود گوشۀ دیگر اتاق بایستد. صدابردار که رفت، سیامک هم خودش جابه­جا شد. پشت بخاری نفتی یک دبه نفت بود. کنار آن هم یک جارو و خاک­انداز و گوشة اتاق خاک و خاف جمع شده بود. روی وسایل را هم خاک گرفته بود. ملافه­های سفید چرک­مرده به چشم می­آمدند. از بالای اتاق که نگاه می­کردی روی دیوار کنار در یک رخت­آویز به دیوار زده بودند که از آن لباس­های رنگارنکی آویزان بود. پیرزن روی تشکش نشسته بود و همچنان دستش را دراز کرده بود سمت دکتر. دکتر همچنان چهارزانو نشسته بود. فیلم­بردار دست پیرزن را نشان رفته بود. صدابردار هم میکروفون را گرفته بود نزدیک سقف. یک­دفعه اتابکی در آستانة در پیدا شد. پیرزن ترسید. گفت: «پول من را بدهید.»

دوربین رفت روی دکتر سلیم. دکتر تکان نخورد. اتابکی دست کرد توی جیبش و چند اسکناس به دکتر داد. دکتر اسکناس­ها را گرفت و چهاردست­وپا به سوی پیرزن آمد. پیرزن پس کشید.

دکتر پول­ها را به سویش دراز کرد.

پیرزن گفت: «پول­های خودم را بدهید.»

اتابکی پوزخند زد. گفت: «دکتر جان، بدجایی گیر افتادی.»

دکتر چیزی نگفت. اتابکی یکی دو اسکناس دیگر به دکتر داد. دکتر همه را یک کاسه کرد و دراز کرد سوی پیرزن.

پیرزن گفت: «پول­های خودم را می­خواهم.»

اتابکی گفت: «مادر جان، پول­های تو همین است.»

پیرزن گفت: «پول­های من دست اوست.» و به دکتر سلیم اشاره کرد.

اتابکی به دکتر سلیم گفت: «دکتر جان، دستمزد ما را ندهی برود.»

دکتر خندید. از جیب دیگری یکی دو اسکناس درآورد و گذاشت روی آن اسکناس­ها و به سمت پیرزن رفت. پیرزن پس کشید. دکتر پول­ها را گذاشت روی تشک و برگشت سر جایش.

همان­طور که به پیرزن خیره بود، به اتابکی گفت: «کار من تمام شد. نمی­دانم چیز به­دردبخوری بشود یا نه.»

اتابکی به سیامک گفت: «فقط دکتر را نشان برو.» دوربین دکتر را نشان رفت. اتابکی پشت در پنهان شد و گفت: «سه، دو ، یک … شروع.»

دکتر سلیم از جا بلند شد و رو به دوربین با لبخندی بر لب گفت: «من در این اتاق درس خواندم؛ در این اتاق تاریک و نمور. در سرما و گرما، شب و روز به هدفی که داشتم فکر می­کردم و روز به روز آینده­ام را می­ساختم. شما هم برای رسیدن به آینده­ای بهتر باید این­طور باشید.»

اتابکی گفت: «تمام.»

از بچه­ها خواست دم و دستگاه­شان را بردارند و بیایند بیرون. خودش هم رفت بیرون. دکتر سلیم از پیرزن خداحافطی کرد و خواست پول را از روی زمین بردارد.

پیرزن گفت: «پول من را بدهید.»

دکتر سلیم گفت: «پول تو همان است که گذاشتم برایت.» و از اتاق آمد بیرون.

همة بچه­های گروه از خانه رفته بودند بیرون و توی کوچه ایستاده بودند. وقتی دکتر سلیم به آنها نزدیک شد اتابکی به­ خنده گفت: «نزدیک بود دستمزد ما را بدهید برود.»

دکتر خندید و سر تکان داد. گفت: «حالا چه­کار کنیم؟»

اتابکی گفت: «شما پشت در می­ایستی ما در را نشان می­کنیم. شما در را باز می­کنی و می­آیی بیرون. در را پشت سرت می­بندی، راه می­افتی به سمت ته کوچه.­»

دکتر گفت: «من همیشه می­رفتم سر کوچه و از آنجا راهی مدرسه می­شدم.»

اتابکی گفت: «مهم نیست. شما باید راهت را ادامه بدهی و ادامۀ راهت به سمت ته کوچه است نه سر آن.»

از سیامک خواست دوربین را درست وسط کوچه و روبه­روی در روی سه­پایه سوار کند. از صدابردار هم خواست برود پشت در میکروفون را نزدیک قفل نگه دارد تا صدای باز کردن در خوب شنیده شود.  به دکتر گفت: «وقتی گفتم شروع، شما تا پنج بشمار و در را باز کن. به دوربین نگاه نکن. بیا بیرون و راهت را کج کن به سمت ته کوچه؛ اما یادت باشد آرام و استوار گام برداری.»

همین لحظه پیرزن آمد دم در. در را پشت سرش کیپ کرد و نشست روی زمین. همه زدند زیر خنده. اتابکی بهمن را صدا زد و چند اسکناس به او داد. گفت: «از دور نشانش بده بکشش سمت خودت.»

بهمن گفت: «باشد.» و رفت کمی دورتر ایستاد و پیرزن را صدا زد.

 اتابکی گفت: «صبر کن همه آماده بشوند.» و از دکتر و پسرک خواست بروند توی خانه. اما پیرزن راه را بسته بود.

اتابکی گفت: «یک چیزی بهش بگویید و از کنارش بروید تو و در را ببندید و صبر کنید تا من صدا بزنم.»

این کار را کردند. پیرزن کمی کنار کشید تا آنها بروند توی خانه. در را پشت سر بستند. اتابکی به سیامک اشاره کرد. سیامک آماده بود. بعد به بهمن اشاره کرد. بهمن در چندمتری آنها ایستاده بود. اسکناس­ها را دست گرفته بود و به پیرزن: «بیا بیا» می­کرد. پیرزن مردد بود. بهمن اسکناس­ها را مثل بادبزن به دست گرفته بود. اتابکی رو به پیرزن گفت: «مادر جان، برو پولت را بگیر.»

پیرزن کمی خیز برداشت. بهمن گامی به عقب برداشت و «بیا بیا» گویان اسکناس­ها را در دست بازی داد.

اتابکی گفت: «برو بگیر. برو بگیر.»

بهمن گفت: «بیا. بیا»

پیرزن برخاست و به سمت بهمن رفت. بهمن چند گام به عقب برداشت و «بیا بیا»گویان پیرزن را تا چهارراه کشاند. پیرزن دستش را دراز کرد. بهمن اسکناس­ها را یکی­یکی روی زمین می­انداخت تا پیرزن خم شود و آنها را بردارد. «بیا بیا» از زبانش نمی­افتاد. اتابکی گفت: «سه، دو، یک … شروع.»

دکتر سلیم تا هفت شمرد و در را باز کرده، بیرون آمد. سیامک دوربین را کم­کم چرخاند و از پشت دکتر سلیم را نشان رفت. دکتر آرام و استوار به سمت ته کوچه می­رفت. دوربین همانجا ایستاده بود تا دکتر در صفحة آن کوچک و کوچک­تر شد. بعد اتابکی گفت: «تمام.» و یک نفس راحت کشید. رو به بچه­ها و گفت: «خسته نباشید.»

پیرزن آخرین برگ اسکناس را از روی زمین برداشت و از کنار دیوار به سوی خانه­اش برگشت. در را باز کرد و رفت تو و در را پشت سرش بست. دکتر که به آنها نزدیک شد خندید.

گفت: «چقدر سخت بود.»

اتابکی گفت: «راه سختی را پیش گرفته­اید.»

دکتر گفت: «برنامه چیست؟»

اتابکی گفت: «جمع می­کنیم و می­رویم مدرسه. خدا کند کلاس خالی داشته باشند.»

دکتر گفت: «آنجا زیاد کار داریم؟»

اتابکی گفت : «نه. چطور؟»

دکتر گفت: «شهر کمی شلوغ پلوغ است. من کار دارم.»

اتابکی گفت که در مدرسه فقط یک صحنه دارند؛ دکتر در کلاسی خالی پشت نیمکتی می­نشیند و به تخته­سیاه نگاه می­کند. آنها از ته کلاس، رو به تخته­سیاه فیلم­برداری می­کنند. دکتر باید هم وسط صحنه باشد هم وسط تخته­سیاه و طوری وانمود کند که به روبه­رو خیره است و آیندۀ خود را می­بیند.

دکتر گفت: «همین؟»

اتابکی جواب داد: «بله. همین.»

بهمن ماه نود و هشت

Advertisement

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی:

ویدیویی

بارگذاری...

فرم اشتراک ایمیلی

آرشیو شهرگان

مطالب شهرگان را مشترک شوید

برای دریافت تازه‌ترین مطاالب و به‌روزرسانی‌های مطالب شهرگان، به لیست پستی ما بپیوندید.

اشتراک شما با موفقیت انجام شد

Pin It on Pinterest

Share This