صفحه را انتخاب کنید

چند شعر از عبداله محمدزاده سامانلو

چند شعر از عبداله محمدزاده سامانلو

از کتاب پرواز نهنگ‌ها

۱

این روزها

این روزها
علف وار در جریان بادم
سنبله های خیالم
از کوه و دشتِ نگاهت
معراج را بهانه می کند
به سُرخابه های غروب
که می رسم
رنگین کمانِ مشوّشِ انتظار
بعد از گریه هایِ من
تو را در انعکاسِ ماه
در برکه ی بودنم
فریاد می زند، که تو …
به کدامین حقیقتِ نااتفاق
رفتن را
به گوشه گوشه ی پاهایم
نقره داغ می کنی»؟!

25/12/1398

***

۲

خواب می بینم

در آینه خواب می بینم
بال های شکسته ی فردا را
که از جمجمه ی آرزوهایم
به شکل توموری
بدخیم
تمام احساسم را
به یأس، سنجاق کرده است
نه حالت تهوع دارم
که استفراغ کنم ناامیدی را
نه درد،
در به در می شود
که دست بر دارد از جانم
و چه خوب می بینم
تمام آدم ها را
پشت پنجره های بسته
رو به فردا
که نور در چشمهاشان
هر روز به دار آویخته می شود
حنجره هاشان
با خنجر سکوت
و چشمهاشان
چون حبابی بغض آلود
تمام شهر را
به هق هق انداخته است
و من هر روز می بینم
که بی مقدمه
چوب لای چرخ روزمره ام می گذارند
حواسم را برای مناسبت های دلخواه
قربانی می کنند
و این زخم های نا قابل را
قاب کرده ام
در موزه لحظه های برباد رفته ام
و کجاست ؟؟
کسی که بداند
تقابل انگشتانم را
چرا بوی برابری نمی دهد
ولی برادرند و همدرد
با سایه ها قرینه می کنم
برای اینکه هیچی نگفته باشم و
جهان را زیر فشار معمایی
در سکوت
بی حجم کرده باشم.

و من در آینه خواب می بینم
آدمیان را
جهان را
و زمان را
در انقباض چشم های خفته
در داربست انسانی
شالوده ی خیال و هوس
که خون می ریزد و
خون می گرید و
خون می بخشد
و من در آینه خواب می بینم
خواب می بینیم

5/3/1399


***

۳

زندگی

کجای زندگی را
به دوش بکشم
که توشه ی آخرتم باشد
وقتی کلاغ ها
بر جسم مترسکم
روحم را می خورند
و من چشم بسته ام تا
بیایند
بخورند
بروند
و یک گوشه ای آرام
از شکم درد بمیرند
تا قانون آفرینش
هر چه منظم تر مرور بشود،
حالا که آب از آبِ حوضِ خداوندی را
تکان داده ام.



و من،
انحنای عصیان را
با زبانِ به زِه کشیده
و واژگان تخمیر شده
مست در جان جهان فرو می برم
ولی،
سردرگم از تمام راهها
هنوز مانده ام
کجای زندگی را
به دوش می کشم      

24/3/1393

***

۴

لبخند

تراوش یک لبخند را
در  خمیر نان
در خواب
در بازی کودکانم ریخته ام
اما…
من در وَرای آرزوهایم
زیر سُم ستوران روزگار
در سمفونی شکستن استخوان هایم
در تهاجم هزاران فریب باورکردنی،
باورم را ذبح می کنم
و می گویند بخند…!!
وقتی با غیرتم،
دردی مشترک
نجوا می کند
کجای تحمل را باز
به دوش بکشم
و تا کجای زیبا شدن
حلوا حلوایش بکنم؟


وقتی جهان ما، فقط
در حد بوسه ای به لب های عشق
زیباست
وگرنه،
گرگ می شویم و خیالِ هم را می دریم

آری …
تراوش یک لبخند را
از هزاران سال درد
از حافظه تاریخِ متروکِ من هایِ مرده
می توانم در شعر هایم
جوانه بزنم
تراوش یک لبخند
جاودانگی ست
6/4/1399

***

۵

آزادی

دنبال سهم خود از این جهان
چهار راه فصول را
به پای باد پیچیده ام
در گِل نشسته و
در آب غرق و
در آتش سوخته ام
و شاتوت در دهانم
طعم لبانت را
خونفشانی می کند
و یادم می رود
که سهم من از آزادی
موهای سفیدی ست
که در باغ بی بار معاد
وعده‌ام داده‌اند
آنقدر به پای خود
روزگار را پارو زده‌ام
که این قایق بی جان تنم
روحش را در طوفان دریا
به ماهی‌های میلیون‌ها سال پیش فسیل شده
بخشیده است
من آزادی ام را وقتی از دست دادم
که به دنیا آمدم
و بال های پرندگان
اولین آزادی کودکانه ام بود
پر می گشودم کوچه های بن بست را
شوت می زدم توپ را
و زنگ های خانه ها را
می سوزاندیم با آدامس
و من بزرگتر شدم
آزادی کوچکتر و
کوچکتر
آنقدر که با تلخی های این روزها
راهبی نگران
در صومعه ی شعر
پرپر شد
و آزادی
قهوه تلخی است
که خود را
با قند و شکر قانع می کنیم        
 
6/4/1399

 

نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی:

ویدیویی

بارگذاری...

فرم اشتراک ایمیلی

آرشیو شهرگان

مطالب شهرگان را مشترک شوید

برای دریافت تازه‌ترین مطاالب و به‌روزرسانی‌های مطالب شهرگان، به لیست پستی ما بپیوندید.

اشتراک شما با موفقیت انجام شد

Pin It on Pinterest

Share This