صفحه را انتخاب کنید

پنج شعر از سمیه جلالی

سمیه جلالی

۱

من از گود می آیم

عمیق تر از هر سیاهی که به تاریک برسد در مقابل شکافی تراشیده تر از بین دو لب که برخوردم را به حرف می رساند

 

من از حرف به تکرارِ در گلوت می رسم با من از آن سیبِ آدمت بگو

 

ای اَشکال منتشر در عروق به زعمِ پاشیدن در گرانش من با عصب که میل زایش بودم در گرایش انگشتانت بر پوست

که خوابیده ای بر التزام لکنت

*یاد آر ز شمع مرده یاد آر

 

من با اصوات مرده در حاشیه به حاشا فکر کنم یا نَشو گیاه در نواحی پستان؟

که لزومِ تراوش بود در انتشار رگ

در مکیدن آن شکاف تراشیده و خون که دمیدن گرفت

ای خونِ دمیده در ارواحِ متلذذ!

 

من قرابت آن دو شکاف بودم و سُکر گَزیدن که انگاشته بودی آن چشمه ی جاری شراب تو بود به وقت چشیدن

 

از خاموش به روشنای آن دو پلک در فاصله ی شکاف، کو جنگلی که برویانم؟

داغ از شرارگیت در افسونِ آن ستبر

که سینه ات بود فراخ در شرمْ رُسته های

به تدریج از منت رسیده

 

هیس از انگشت بخشکان و به بالشت اکتفا کن

با من از سفید بگو و ملافه های چروک

با من از سکوت بگو و اشباح در گوشم به جیغ

با من که حرف بماند با من که حرف، هیچ نگو

من از هیچ به آغوش برسم در کشف سوزن و نخ

با بخیه های بر لبم که بدوزی به حرف نیایم

 ای کلامِ متاثر از دریدگی در پاره های حرفم که نیاید

 با من از بریدن بگو در فاصله ی رگ با چاقو

آن قرمزی که از شاخه هام تراوید فواره ی رویین تنی بود در کشاله های ماه

و آن دو ماهی مشبک پریشیده در حوض لابد از رَحِم من آب می گرفت

چقدر دیگر از اندام جنسی باد بر افکار پنجره اِماله کنم که نریزد آفتاب؟

جرز کدام دیوارم را پنبه فرو کنم که نریزد جوبار؟

لابه لای این درزها هزاران تخمِ قُمری جوجه کرده اند و من مادر کدامشان بودم در فصل جفت گیری؟

 

باید بگویم ای نهایت درد که از استخوان به تشیع عروق می رسی

 یک بار دیگر عمیق ترم را به تاریک ببر

آن جا که من از حرف به گلوت می رسم

با من از آن سیبِ آدمت بگو در گرایش انگشتانت بر پوست

6 فروردین ماه 99

 

۲

*یاد آر ز شمع مرده یاد آر

علی اکبر دهخدا

 

اگر از چپم بکوبد

 یا بلندم شود باتوم به دنده

نمی شکند استخوان؟!

پس چاره در ریختن است یا گریختن!

انگار کنم با من از پهلو می آید و به جدار دندان با مشت می قروچد و من از هجوم شب به اندام گوارشی م با زخم معده،تخمیر شوم

گیرم ناخن از هجر برویانم با روانم شاد

یا فکر را به آن شاد روانی گسل کنم که از منش یاد نیست در حشر و نشر

ایمن از وادی بگذرانم و پوست بر گوزن بخشکانم

که شکار شغال رفته بُدَم در آن سال های اَنکاس و کوکو از گلوم نمی تُکید

کو کمانه ای در شطح خون تا ابریق بگردانم؟!

باتوم از سرم خون بریزاند و خیابان در خودش هلاک

های از هلا بگردانم به عصیان

تا اگر اعتراض را چاره نیست

به پارگی فکر کنم در لف و نشر دهان

حلاوت از چاک بگردانم و زبان به تفهیم

ای عقل های منزجر و قلب های مسکوت

از خداحافظ بگذرم به تأیید

تا عقوبت شاش را در کوچه های تنگ

به پوزه ی سگ بمالانم

مرا به خودم وا بگذارید همینگونه هذلول  وش

 انگار کنم تنهام با  جماعت گاگ و مگاگ

گیرم از باتوم، چپم را بلند

با دنده هام در تنازع

و مرا در های از هلا به هلاکت

فردا بر مدار من است زمین

با چرخشی هذلول وار در مخیله ی باد

این نیز بگذرد…

.

3 فروردین 99

 

۳

 

از لابد بگویم به انشعاب چند مویرگ

که بپاشد به التهاب و تلخ بنگری به اجزام

از لابد به حرف و تکلم رگ رگه های سالوس و دم نزند که آفتاب از گوشه بتابد و تو از جرز دیوار عبورم را نظاره کنی

و من از لابد به عجز برسم به اشارتی در نور

بنگری به زنجموره هام در شبِ ترکیده

و خروس خوان در شقشقه ی شتر که بیابان ترم را به آشوب برسانی

از لابد به تکیده های گوشت و پاره های استخوان که منم

باریکه ای از نور بر ردای ابر

تا شکافتنم

که من خود به چشم خویشتن

دیدم که جانم بر کفِ دستت

حالا بریزانم بر سطوح لیز و لابد که بگویم خیس از من است زمین!

چهار پاره از اجزای منشعبم را فرو بغلتانی تا ریشه های آن درختِ موعود

و سمتِ دیگرم را بر شاخه های سدر

از لابد بگویم به کوبیدنت  در هاون و سرخ بریزانم تو را بر موهام

بریزانم تو را

در ذره های باد و دانه های شن

با کاروان حله…

. و من خود به چشم خویشتن

دیدم که جانم بر کفِ دستت

بانگ جرس است و لای لای مرغ سحر در گوش اذان گوی کوچه

تا صبح را به مشام روز برسانم از نکهت ایام و لابد بگویمت به زخم

و آن رنج مدام در پاهای شب گریز شب پیما

شب از دخول درد بریزاند بر تکه های پاره ام که ندانستی برون ریز لحظه هات منم

حاصل! که بخوانی به جنون ریخته بر پوست

بگویمت لابد که منم؟!

. .

5 اسفند ماه 98

 

۴

با کاروان حله برفتم ز سیستان

با حله تنیده ز دل بافته ز جان

فرخی سیستانی

 

‍ از هیجانِ ریخته در رگ هام

برای هزاران قدم که برمی داشتم

تا بگویم:

این یک هیجانِ مصنوعی نیست!

 لطفن صورت هاتان را با کلمه نپوشانید

 

 درجِ مکشوفات درونی ست و اعصابی که بلرزد

با روانم به پریشیدن از دریچه های طاقت

تا برای پریدن از فاجعه

فاصله را مقدر کنم!

 

تلفیقی از ابرهای معلق و چشم های مورب

و لابد آن چشم مال من بود!

شرحِ قیس بود و دیوانه گیش برای لیلی

شرحِ بیابان و پوست کشیده ی آهو

 

ای خرامان از پاهای رمیده

الفت که نمی دانمش بند است به پا  یا طره ی پریشان مو

 

شرطِ بلاغ گفته باشم و گوش ت به دیوار

چند گورم / با گمانی بیرون از شقیقه هام

گودال است و ریشه های در خاک

 

تن را به اصالت چاه بسپارم

 برای پریدن از فاجعه ! ؟

 

ایستاده اگر بودم/

خون به شقیقه ی داغم

خون به شقیقه هام

مجالِ ریختن نیست!

که زخمِ منتشر در پوسته های درختم

خیالِ هزار ساله ای برای پریدن از برج حَمَل

با دخترانم به ارتکاب

تا بگویم فاصله را مقدر است؟

پس پیرهن به سرشاخه ها باید

و انگشت به اشاره ی باد

 

لزوم این انگشت در شکاف ها پیداست

در شیارهای نامأنوس و التذاذ شریان ها

سر بکوبانم به عافیت

و نور بجنبانم از درخت؟

با سایه هاش به رقص که خیالِ خام است و دره های پلنگ

پس بگذار آن خیالِ هزار ساله باشم

برای پریدن از برج حَمَل

با دخترانم به ارتکاب

 

من دخترت لیلی

برگرد و برای قیس دست تکان بده

 

با عاشقانه هات به گفتار نمی آیم

سرگیجه از خیال روز بگیرم برای پلنگم به دره ها

و آن کاکلی تُک بزند بر پستان

مجالِ رهیدن از دهان نباشد که مدام بپرسند بیابانت کو؟

تا علف از نقوشِ قالی برداریم و گل از ارتزاق دهان

با هوشی هیجانی که موجب قُربَتَست و  مَزید نعمت

 هر نفسی که فرو می رود

صدای من است لیلی

برگرد و برای قیس دست تکان بده

 

شرحِ خُلد برین ست و دیبای یمنی

با دخترانت به آفتاب

و سرپنجه هاشان به صورت نگاری

 

هر نفسی که فرو می رود

 صدای من است لیلی

بیابانت کجاست برای رهیدن؟

 

19 بهمن 98

 

۵

به انگشتان مبارکت بگو

” لا ریب فیه “

.

که تقسیم شدیم با جوانب لازم

و امکان به رُجعتِ  نفوس در اماکن مطمئنه

 

دخالت از ممکن… وَ اما احتمال است در تو

احتمال است در شب

و  در شب  رازی ست

و البته رازی ست در شب!

. به کردار معلوم و انفاس گیج از علف

و با تو از شب

سخن از پنهان بپاشم

از تاریک بود دهان به بن بستی از کلام

 

بخوان به نام تمام کلاغ ها

در به احتمال پریدن

در تاریک مرده ایم

 

و من به اشارتی در وحدت نفوس مطمئنه

 در کلام بجویمت

در خیابان ها که شلوغ را تفکری ست جویدنی از قرص های در دهان کلاغت به تاریکی

کلاغت به احتمال مرگ با دوز بالا

کلاغت به سرفه های خشک در پاره های البته لازم

با سرسام بگیرم از ارتفاع

 

و  در مردن رازی ست

و البته رازی ست در مردن!

که شب از علف بگیری به تهییج نفوس مطمئنه

که شب از گیج به آخورت

 در تقلای پوچ که تو باشی

مدام بخوانی ” شکی نیست” و بیافتی از ارتفاع

بخوانی از مردن به گیجگاه

 در تقلای پوچ

آنگاه که در مردن کفایتی ست

برای کلاغت به تاریکی!

.

10 اسفند ماه 98

 

Advertisement

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی:

ویدیویی

بارگذاری...

فرم اشتراک ایمیلی

آرشیو شهرگان

مطالب شهرگان را مشترک شوید

برای دریافت تازه‌ترین مطاالب و به‌روزرسانی‌های مطالب شهرگان، به لیست پستی ما بپیوندید.

اشتراک شما با موفقیت انجام شد

Pin It on Pinterest

Share This