In touch with Diverse Iranian Community

طاعون

صندلی را عقب کشید و روبروی پرندهٔ کاغذی نشست. سرش را کمی به راست چرخاند و به ظرفِ آب پرنده که نزدیکِ درِ بازِ قفس قرار داشت، زل زد. لازم نبود چیزی بگوید و یا…

بیگانه

 تقدیم به محمد محمد علی نازنین  هنوز چند دقیقه ای  به ۶ بعدازظهر مانده است. دستی از پشتِ دستگاهِ  بزرگ  قهوه ساز، نمایان می شود و فنجانی را روی پیشخوان می…

گزارشِ یک مرگ!

مرد، هراسان به‌طرف میزِ کنفرانسِ‌ِ بزرگِ وسطِ اتاق پیش می‌آید اما نرسیده به آن، متوقف می‌شود. انگار برای شنیدنِ صدایی گوش تیز کرده باشد، بی‌حرکت بر جا می‌ماند.…

پیر چشمی

خرداد – هشت و پنج دقیقه – صبح آقا یدالله طبق معمول هر روز، صبح زود بیدار شده بود. او باید ریشش را اصلاح می کرد، که کرده بود. او باید حتما دوشی هم می گرفت…