یک شعر از مژگان عالیشاه
تیر خلاص زمین هنوز نفس میکشیدخون، گرمِ امید بوددستها لرزان،چشمها پر از فرداو شهرزخمخورده اما...
Read More
Select Page
مژگان عالیشاه | ۱۲ بهمن ۱۴۰۴
تیر خلاص زمین هنوز نفس میکشیدخون، گرمِ امید بوددستها لرزان،چشمها پر از فرداو شهرزخمخورده اما...
Read Moreمژگان عالیشاه | ۲۹ فروردین ۱۴۰۴
جایی در قلب سبز و رازآلود آمازون، جایی که برگها چون پردهای سبز میان زمین و آسمان آویزانند، افراد...
Read Moreمژگان عالیشاه | ۱۰ فروردین ۱۴۰۴
تک دختر یک خانواده بودن، همیشه حس عجیبی داشت. از یک طرف، عزیزدردانه پدر و مادر بودن شیرین بود، اما...
Read Moreمژگان عالیشاه | ۹ اسفند ۱۴۰۳
هوا سرد شده بود و برف آرام آرام می بارید. ظهر یکی از روزهای اواخر دی ماه بود. گویی در آسمان بزم...
Read More