یک شعر از نصرتاله مسعودی
خیابان وُ درخت وُ رویا در رویایممن میباریدم وُ باران میبارید.در گوشهای از خوابهای...
Read More
Select Page
نصرتاله مسعودی | ۷ شهریور ۱۴۰۴
خیابان وُ درخت وُ رویا در رویایممن میباریدم وُ باران میبارید.در گوشهای از خوابهای...
Read Moreنصرتاله مسعودی | ۱۷ مرداد ۱۴۰۴
آخر ِسال وُ اول ِمن برای این بیابانیِ بی مرز برگِ ترخیص صادر نکن! بندیِ جنون به جای همهی جهان در...
Read Moreنصرتاله مسعودی | ۳ مرداد ۱۴۰۴
تا دست های تو راه ِدوری نبود اگر کلمات درست کنار هم می نشستند. باختن ِمن معنایی گسیخته بود که...
Read Moreنصرتاله مسعودی | ۲۲ تیر ۱۴۰۴
۱) گل ِنیلوفر روی شاخه ی دلتنگی از بادی که نمی وزد به سمت به حوصله گی می لغزد. آفتاب گریخته است به...
Read Moreنصرتاله مسعودی | ۱۱ تیر ۱۴۰۴
۱ ) بی نقابام چنان که در تاریکترین شب هم میشود برای دلتنگیتان چینهای پیشانیام را شمرد. ۲ )...
Read More