آشیان / ادبیات / داستان و رمان (صفحه 3)

داستان و رمان

با تراشۀ صابون

۱ با تراشه‌ی صابون یک خط کوتاه روی آستین کت مشتری کشید، درست بالای شست، و آنرا تا کرد. آنوقت سنجاق ته گرد را روی تا فرو برد . سپس زانو زد و قد شلوار را هم تا کرد و از آقای جانسون پرسید آیا بلندی شلوار را دوست دارد؟ …

بیشتر بخوانید

پژواک سبز

[clear] هر وقت این پوتین‌های لعنتی را می‌پوشم، صدای پای صد سرباز را از پشت سرم می‌شنوم. می‌دوم، آن‌ها هم می‌دوند. می‌ایستم، پشت سرم را نگاه می‌کنم، باز هم هیچ کس نیست. بر خلاف بقیه آدم‌ها که فکر می‌کنند عامل بدبختی‌شان چیزها و کسانی‌ست که دور و برشان است، فلاکت …

بیشتر بخوانید

گلوله‌ها و استخوان

اگر داوود نگفته بود ما هم نمی رفتیم. می ماندیم. هوایی مان کرد که برویم از بس که بی نفس گفت، بریده گفت دست ها دست ها و دست ها و ما مانده بودیم که دست ها چه داوود آخر؟ که نمی گفت باز. باقی اش مدام بند بود به …

بیشتر بخوانید

در آوردن جوش و شکستن ناخن

درست همان روز که گفتم نه! من آدم این رابطه‌ها نیستم، یک جوش بزرگ در آوردم. جوش دردناکی بود. آن قدر که دردش چند باری ازخواب بیدارم کرد. نمی‌دانم یک مرتبه از کجا پیدایش شد. مثل یک وصله ناجور نشست سمت راست چانه‌ام. البته نمی‌دانم به آن قسمتی که جوش …

بیشتر بخوانید

جمعه‌ها

داداش دیر کرده بود. شهرزاد نگاه کرد به ساعت بزرگ،‌ بالای سر خانم سرهنگ. با هر تیک تاک، یک چشم با مژه‌‌ی مصنوعی، کنار صفحه، گوشه‌ی بالای ساعت، چشمک می‌زد. یک دهان سرخ، با لب های بزرگ، پایین صفحه می‌خندید. سر هر ساعت، چشم باز می‌ماند،‌ لب جمع می‌شد و …

بیشتر بخوانید

آرایشگر من

آرایشگر من یک زن زیبا و جوانست. از وقتی که برای اصلاح سرم پیش او می روم ، فهمیده ام که او پروندۀ طلاق و جدائی بسیاری از زن ها و مردهای ایرانی را درذهن و قلب خود ضبط کرده است. خودش هم از شوهرش جدا شده ، ولی آنچنان …

بیشتر بخوانید

عفریته

اشاره: محمد حشمتی‌فر در 22 اسفند 1366 با معلولیت دیستروفی، در یکی از روستاهای مشهد متولد شد. کودک بود که همراه خانواده به مشهد آمد. ابتدایی را در مدرسه معلولین به پایان رساند و دبیرستان را در مدارس عادی گذراند و به آرزوی یکی شدن با جامعه رسیده بود که …

بیشتر بخوانید

فصلی از رمان “قطار مردم” نوشته‌ی حجت بداغی

فصلی از رمان “قطار مردم” نوشته‌ی حجت بداغی تهران، نشر کتاب کسرا چاپ اول: ۱۳۹۴ طرح جلد: مهسا رهنما   آیا استاد می‏دانست قرار است شب چهارشنبه‌سوری بمیرد که چیزی بیشتر از آتش، یک‌جور احساس مبهم، از زندگی نمی‏خواست؟ مَش‌برات چه، می‏دانست کجا قرار است بمیرد که بزرگ‏ترین و آخرین آرزوش …

بیشتر بخوانید

داستانی کوتاه از بابک ولی‌پور

بابک ولی‌پور متولد بهمن شصت و پنج، نوازنده و مدرس گیتار است و داستان‌های کوتاه و شعر می‌نویسد. گرد و خاک را در تاریکی نمی‌شود دید اما می‌شود لمسش کرد، وقتی که دست می‌کشی روی کتابی که نمی‌دانی چیست ولی خاک را احساس می‌کنی. کتابهای زیادی دورش را گرفته، هر …

بیشتر بخوانید

 پیچ و تابِ طناب

نوشته‌ی دبلیو ایتس  |   ترجمه داود مرزآرا یک روزنزدیک غروب، هان راهان داشت درلنگرگاه نزدیک کین وارا (1) قدم می‌زد که صدای ویولونی را ازداخل خانه‌ای کنار جاده شنید. ازباریکه ای که رو به بالا می‌رفت، به سمت آن خانه پیچید. او عادت نداشت از جائی که در آن موسیقی، …

بیشتر بخوانید

نظر کرده

توضیح اعظم بهرامی درباره‌ی داستان «نظر کرده»: اين داستان خودش قصه ي جالبي دارد. آن را براي جشنواره‌ي داستان نويسي سال ٨٦ يا ٨٥ فرستادم . براي جشنواره پذيرفته شدم و رفتم. اتفاقن ابوتراب خسروي يكي از داوران جشنواره بود. با هم در هتل كمي گپ زديم و گفت در …

بیشتر بخوانید

شبیه افرودیت در اتاق پرو

 بیوگرافی اعظم بهرامی به قلم خودش: سرودن را پیش از آن‌که نوشتن بیاموزم تمرین می‌کردم، روزگار دشوار زن بودن و پس از آن در غربت زیستن را نوشتن داستان کوتاه و شعر برایم آسان کرد و پر تجربه که از همهٔ واژه‌ها و کلمات انتخابیم بیرون می‌زند. متولد خرداد هستم …

بیشتر بخوانید

گفتگوهنگام ناهار

یک دقیقه صبر کن، یک دقیقه صبر کن! همهٔ اینا کی اتفاق افتاد؟، میخوام ببینم راست راسی چی شد! مادرت نه سالش بود، هیلدن اونجا بود و مادر بزرگت لالا و دیوید گرنی یر و زنش دیکی. هیلدن چند سالش بود؟ هوم، حول و حوش بیست سالگی‌اش. اما هیلدن با …

بیشتر بخوانید

آیا کسی از بوی گٌه خوشحال شده است؟ من شدم…

داستانی کوتاه از:  Erri De Luca برگردان: مهین میلانی  وقتی لوله‌ی فاضلاب را پیدا کردم، خوشحال بودم، اما نمی‌توانستم لبخند بزنم. روزهای بلند خطرآفرین اعصابم را به هم ریخته بود. با کلنگ یک سوراخ در قسمت بالای زهکش ایجاد کردم وبوی گند را چون عطر پیروزی نفس کشیدم. چند روز پیش ازاین …

بیشتر بخوانید

دوباره بگو

سیگارش را تند‌تند دود می‌کرد. هر پکی که می‌زد، چشمانش پر می‌شدند از عذاب وجدان و پک بعدی را تندتر می‌زد که این لعنتی هرچه زودتر تمام شود. او، همه چیز را به خاطر آخرش می‌خواست. غذایش را تند‌تند می‌خورد که تمام شود. سرِ کار می‌رفت که برگردد. می‌خوابید که …

بیشتر بخوانید

مدرسه

نوشتۀ: *Donald Barthelme ترجمۀ : داود مرزآرا خُب، ما همۀ بچه ها را برده بودیم بیرون برای دیدن درخت‌کاری. چون فکر می‌کردیم این هم بخشی ازکار تحصیلی‌شان است. میدانید، می‌خواستیم ببینند طرز کار ریشه‌ها چه جوری است … و همین‌طورهم یاد بگیرند که چطور احساس مسئولیت کنند و از آن …

بیشتر بخوانید

رنگ‌ها تو را به اشتباه انداخته‌اند

از راه‌ رفتن بی‌دقتش که هر چند قدم یک‌بار پایش پیچ می‌خورد و از نگاه‌های سرسری‌اش که هیچ نشانه‌ای از عشوه نداشتند، می‌توانستم بفهمم خیلی با زن‌های دیگری که می‌شناختم فرق دارد. وقتی خیلی راحت می‌خندید و خیلی راحت چشمانش پر از اشک می‌شدند، بیش‌تر و بیش‌تر این حس را …

بیشتر بخوانید

گزیده‌ای از رمان «جنگ و عشق»

و به یاد رفقایی که در کسوت سرباز و افسر وظیفه شهید شدند[i] شهرگان: چند روز از آزادی خرمشهر گذشته است. مرد جا افتاده و میانسالی که دو روز پیش از تهران بسوی خرمشهر حرکت کرده، با چهره‌ای ماتم زده تمام پیش از ظهر را در این شهر آزاد شده …

بیشتر بخوانید

آسانسور

وقتی وارد آسانسور شدم، کف آسانسور گُله به گُله خیس بود.  مثل همیشه سعی کردم پاهایم را درجاهای خشک بگذارم. میدانستم کار  چه کسی است. ” چارلی “، سگ آقای جانسون. هروقت وارد آسانسور می شود شاشش می گیرد، او پس ازخیس کردن کف آسانسور انگارازکارش لذت برده باشد سرش …

بیشتر بخوانید

داستانی کوتاه از مریم رییس‌دانا

زندگی مریم رییس‌دانا به قلم خودش لیسانس مترجمی زبان فرانسه از تهران و آشنا به زبان انگلیسی و ویراستاری.           مترجمی را سال اول دانشگاه با دو نامهٔ اداری صادق هدایت به زبان فرانسه آغاز کردم. بعدها این دو نامه در کتاب‌نامه صادق هدایت منتشر شد. ترجمه بعدی، مصاحبه برناردو …

بیشتر بخوانید

كمى مانده تا بهشت

سرم را بالا مى آورم و از روى كاناپه قرمز اشعه‌هاى خورشید را می‌بینم كه از درز پرده به هال كوچك خانه اوژن سرک می‌كشد. گردنم را می‌بوسد. كمى پایین‌تر می‌آید. انگشتهایم را آهسته روى ستون فقراتش می‌کشم. بوى اودكلنش را به مشامم مى‌فرستم. چشم‌هایم را آهسته مى بندم. مى …

بیشتر بخوانید

سکوت، تو را می‌شکند

این صداها که در گوشت می‌پیچد آرامت می‌کند. این هیاهو. همین که آدم‌ها هستند و صدایشان می‌آید برایت مثل این است که تنها نیستی. صدای حرف زدنشان را که می‌شنوی- حتی اگر با تو حرف نزنند- کمی از دلتنگی ات کم می‌شود. همان حسی که از قلبت شروع می‌شود و …

بیشتر بخوانید

آدم کش‌ها

در رستوران هنری باز شد و دوتا مرد آمدند تو. آن‌ها پشت پیشخوان نشستند. جورج از آن‌ها پرسید ” چی میل دارین؟ “ یکی از مردها گفت: ” نمیدونم، چی می‌خوای بخوری، آل؟ “ آل گفت: ” نمیدونم، نمیدونم چی میخوام بخورم.” هوا داشت تاریک می‌شد. بیرون از پنجره چراغ …

بیشتر بخوانید

یکی بود یکی نبود، نویسنده ای بود که از دل کابوس ها یش به زندگی سلام می کرد!

… بعد از ظهر یک جمعۀ مه آلود است. در زورقی نشسته ام و با آسودگی خاطری غریب، پارو زنان به سوی جزیره ای در جنوب پیش می روم. صدایی در درونم مدام امیدوارم می کند که می توانم پیدایش کنم. و اگر پیدایش نکنم؟ لااقل برای مدتی هم که …

بیشتر بخوانید

زنی که دریک کفش زندگی می‌کرد *

او تنها زنی بود که در یک کفش زندگی می‌کرد و از اوضاع جهان چیزی سردر نمی‌آورد. نمی‌دانست درگردهمائی های خصوصی چگونه باید رفتار کند. دیگر زیاد به جائی دعوت نمی‌شد، حتا به افتتاح موزه‌ها. یک روز مردی به خانه‌اش آمد و درجلوئی را زد، او رفت تا در را …

بیشتر بخوانید

بخشی از کتاب «جای خالی مامان»

دیگه مطمئن بودم که از آخرین بار که مامان را دیده بودیم، بیشتر از هشت ماه می‌گذرد. تو مدرسه داشتیم برای امتحان‌های ثلث سوم آماده می‌شدیم و هنوز خبری از مامان نبود. فقط امیدوار بودم وقتی خبری می‌شه، به من هم چیزی بگویند. گوش‌هایم تیز بود که پچ پچ بقیه …

بیشتر بخوانید

بخشی از رمان «فقط با یک گروه»

نویسنده: محمد میلانی ناشر: انتشارات بوتیمار لحظه ای که سرم را بلند‌کردم دیدم‌ از ساختمان‌های طرف دیگر یک‌نفر به سمت من می‌آمد. سریع راه می‌رفت. انگار که عجله داشت. مرد میان سالی بود. از راه رفتنش معلوم‌بود. دل نگرانی داشتم که کار خطایی کرده‌ام. اضطراب وجودم را گرفت. پاهایم را …

بیشتر بخوانید

شبحی در باد

مختصری دربارهٔ: Dinah Jefferies دینا در مالزی به دنیا آمده است و در نه سالگی با خانواده به انگلستان کوچ می‌کند. در جوانی برای گرمای دلچسب مالزی دلش تنگ می‌شد. در 1985 مرگ پسر چهارده ساله‌اش زندگی اورا عوض کرد، و به نویسندگی روی آورد. کتاب اول او بنام ” …

بیشتر بخوانید

بخشی از رمان «رسم این زن سکوت است»

نشر زاگرس، ۲۰۱۴ فصل سی و پنجم می‌دانستم کافی است تا او شروع کند و من ادامه بدهم. حتا اگر می‌دانستم که او ادامه می‌دهد من شروع می‌کردم. این وسط مانده بود کی کلید را بزند یا بهتر بگویم کی بگذارد من ادامه بدهم. همیشه سخت‌ترین کار دنیا را کسی …

بیشتر بخوانید

رویای برهنه

یک. همه چیز آن‌قدر خوب بود که انگار یک جای کار می‌لنگید. تقریباً سالن رستوران پر شده بود. بعضی‌ها سرپا مشغول گپ‌زنی با دیگران بودند. مسعود داشت با همکاران تازه‌واردش چاق سلامتی می‌کرد که زن برادرش صدایش زد.             «آقا مسعود! می‌خوان عکس دسته‌جمعی بگیرن. میگن بدون بابای بچه نمی‌شه.» …

بیشتر بخوانید

طره مویم، در باد، تا چین

معرفی: آموس آز (Amos Oz) متولد 1939 یکی از معروف ترین نویسندگان، روزنامه نگاران و چهره های ادبی یهود است و در دانشگاه بن گوریون اسراییل به تدریس مشغول. داستانی که ملاحظه می کنید از روی ترجمه انگلیسی آن به فارسی برگردانده شده. (فلور طالبی) از روی میز کار آشفته …

بیشتر بخوانید

استفاده از زور

[William Carlos Williams] ویلیام کارلوس ویلیامز (۱۷ سپتامبر ۱۸۸۳ – ۴ مارس ۱۹۶۳) متولد روتر فورد نیوجرسی، مؤلف ۲۱ مجموعه شعرو ۲۹ رمان و مقاله و مجموعه داستان است. او درنوشته هایش با تخیل و مدرنیزم سرو کار داشته است. بیشتر، تحت تأثیر جیمز جویس، والت ویتمن و جان کیتز …

بیشتر بخوانید

بخشی از رمان «سندرم استکهلم»

نور آفتاب از پنجره‌های بزرگ و بی‌پرده اتاق محرمانه نظر می‌انداخت و مثل همیشه با شوق، همخوابگی ما را تماشا می‌کرد. از معدود روز‌های آفتابی آمستردام بود. تازه از سفر دو هفته‌ای از آلمان برگشته بودم. روز جهانی زمین بود و از تلویزیون جشنواره بین‌المللی جلوگیری از گرمایش زمین پخش …

بیشتر بخوانید

حواشی منهتن

دو هفته پیش ایب موسکویتز1 بر اثر سکته قلبی درگذشت و روحش در یک خرچنگ دریایی حلول کرد. سپس در ساحل مین2 به تور صیادان افتاد و با کشتی به منهتن برده شد و در آنجا به مخزن خرچنگ‌های یک رستوران دریایی اعیانی واقع در حاشیه شرقی ریخته شد. خرچنگ‌های …

بیشتر بخوانید

آپارتمان

جنسن بیچ (Jensen Beach) نویسنده و ادیتور، دو مجموعه داستان به نام‌های «ورای قلمرو قلب» و «طعمه سرما» دارد. او درحال حاضر مشغول نوشتن رمانی است که شامل یک سری داستان‌های کوتاه به هم پیوسته است که داستان پیش رو «آپارتمان» یکی از آنهاست. در این داستان نویسنده از لوئیز …

بیشتر بخوانید