تازه‌ترین‌ها
آشیان / ادبیات / داستان و رمان (صفحه 4)

داستان و رمان

تقدیم به محسن مخملباف؛ رؤیایی که محقق شد

نمی‌دانم در روزگاری که به یُمنِ ساده شدنِ همه چیز اِلّا خودِ زندگی، هر پاراگراف و چه بسا سطری از کلامِ روزمرّه، حکم شعری ناب را در سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی پیدا کرده است، باز هم شاعر بودن آن‌قدر اهمیت دارد که به خاطرش به آنهایی که زندگی‌ات را تغییر …

بیشتر بخوانید

مُردم از بس گم شدم

از آن سوى خط تلفن پرسيد: »چرا مى‏‌خواى از اون‏جا برى؟»‏ گفتم: «اينجا خونه‌‏ها سردن، راهروهاى ساختمان‏‌ها سردن، محيط ‏كار سرده و خيابان‌‏ها هم سردن. همه‏‌جا تميزه و برق مى‏‌زنه، ولى ‏سرما پوست آدمو خشك مى‌‏كنه، انگيزه‌‏ها رو مى‌‏خشكونه، قلب رو ‏نه به دوست داشتن وامى‌‏داره، نه به دوست داشته …

بیشتر بخوانید

خواب

نوشته کالِم تویبین  |  ترجمه غزل فیض کالم تویبین نویسنده نامدار ایرلندی است که بارها در فهرست نامزد‌های جایزه ادبی بوکر قرار گرفت و ششمین کتاب او، رمان «بروکلین» جایزه «کاستا» یکی از جوایز ادبی معتبر بریتانیا را در سال ۲۰۱۰ از آن خود کرد. داستان رمان بروکلین درباره یک …

بیشتر بخوانید

آتش نازان

مرد سرش را روی شانه‌های زن گذاشت و موهایش را بو کرد. زن خنده‌ای کرد و صورتش را پس کشید؛ اما مرد سریع بوسه‌ای زد به گردنش. زن گفت: «بس کن، می‌خوام فیلم نگاه کنم». بعد پاهایش را روی گل‌میز روبرو دراز کرد و خیره‌ی صفحه‌ی تلویزیون شد. مرد سرش …

بیشتر بخوانید

فهمیدم که مرا کشتند

کیومرث درکشیده، نمایشنامه‌نویس، فیلم‌نامه‌نویس و سردبیر ماهنامه فرهنگ توسعه در ایران تا هنگام توقیف آن بود.  کیومرث درکشیده هم‌اکنون در خارج از کشور بسر می‌برد و به فبلم ‌نامه‌نویسی و نمایشنامه‌نویسی مشغول است. آدم‌های بازی: سهراب عظیمی سیاووش عظیمی سام عظیمی اریکا مولر باربارا آندرسون الکه کخ کاتیا زومر مارینا بازرس بکر …

بیشتر بخوانید

انتظار

روستای قدیمی تل ایلان در محاصره‌ی باغ و بیشه بود. دامنه‌ی تپه‌های شرقی‌اش پوشیده بود از موستان و خانه‌هایش با سقف سفال قرمز زیر بار شاخ‌وبرگ پر و ضخیم درختان کهن بادام. عده‌ی زیادی از مردم روستا هنوز به سنت کشاورزی با کمک کارگرهای مهاجر پای‌بند بودند که در کلبه‌هایی …

بیشتر بخوانید

باور نمی کرد…

تنها صدائی که آن روزصبح زود درراهروی بیمارستان «رویال کلمبیا» پیچید صدای چرخ‌های شتابناک و لرزان برانکاردی بود که شهلا رویش دراز کشیده بود. پرستارجوان با قدم‌هائی بلند آن را به سمت اتاق جراحی می‏برد. ازعجله‌ی پرستار دربردن او به اطاق عمل سردر نمی آورد. مژگان همراه آنها تقریبا می‌دوید …

بیشتر بخوانید

لولیتا

۱ لولیتا، چراغ زندگی من، آتش اندام جنسی من. گناه من، روح من. لو، لی، تا: نوک زبان در سفری سه‌گامی از کام دهان به سمت پایین می‌آید و در گام سومش به پشت دندان ضربه می‌زند: لو. لی. تا. صبح‌ها «لو» بود، لوی خالی، چهار فوت و ده اینچ …

بیشتر بخوانید

صدای حرکتِ مایلِ اجسامِ سبک

می‌دانستم کسی یا كسانی در خانه‌اند. بنابراین دوباره در زدم. این بار لنگه درِ كرم رنگ كمی باز شد، در حدی كه بخشی از چهره یك مرد را دیدم. آب دهانم را قورت دادم وگفتم: «چمدون من پیش شما نیست؟»  با قاطعیت و لحنی دلخور گفت: «نخیر! كی گفته پیش …

بیشتر بخوانید

چرا لولیتا؟

به منظور خوش‌آمدگویی از دکتر اکرم پدرام‌نیا که ضمن پژوهش در رشته‌ی ایمونولوژی و بالینی به کار نوشتن و ترجمه در زمینه‌های ادبی، اجتماعی و سیاسی مشغول است، ترجمه‌ی بخش‌هایی از رمان لولیتا اثر ولادیمیر ناباکف را که به‌گفته خودش اثری‌است سخت، در شهروند بی‌سی چاپ خواهیم‌کرد. با چاپ این ترجمه‌ی …

بیشتر بخوانید

این هفت روز

شهرگان: علی کریمی کلایه متولد ۱۰ اردیبهشت ۱۳۵۹ در رودبار الموت، از شاعران و نویسندگان نسل امروز و ساکن شهر کرج است و تا کنون چهار عنوان کتاب به شرح زیر از او انتشار یافته است: پر از ستاره‌ام اما…: مجموعه شعر کلاسیک مشترک با دو تن دیگر ۱۳۷۷ خانه‌ای …

بیشتر بخوانید

سیب لک دار

بستر گل‌های باغچه به کمک نرده‌ی چوبی کهنه ای که موریانه‌ها و زمان آن را خورده‌اند از گوشه‌های دیگر حیاط که دخترها در آن مشغول بازی هستند جدا شده.  نرده‌های چوبی نامساوی و ناهنجار که زیر باد و باران و آفتابِ سالیان، آسیب دیده و رنگ و روی‌شان پریده است، …

بیشتر بخوانید

عرض حال به محضر همایونی حضرت پادشا

سام محمودیِ سرابی شاعر، نویسنده و روزنامه‌نگار در بیستم مهر ماه ۱۳۵۵ در تهران به دنیا آمد. او دانش‌آموخته فلسفه دانشگاه تهران در مقطع کارشناسی ارشد است و فعالیت‌های مطبوعاتی خود را از ۱۳۷۲ آغاز کرد. محمودی سرابی عضو هیئت تحریریه روزنامه‌ها و مجلاتی نظیر کیهان، اطلاعات، همشهری، حیات نو، راه‌مردم، آزاد، اسرار، همبستگی، بهار، اعتماد، شرق، کتاب‌هفته، نگاه‌هفتم، کتاب ماه فلسفه و انصاف با سمت‌های مختلف نظیر خبرنگار، دبیر گروه، دبیر تحریریه، معاون سردبیر و سردبیر بوده است. آخرین …

بیشتر بخوانید

بلیت لاتاری خانم سوزان

وقتی در منطقهٔ ” kerrisdale ” در غرب ونکوور، دیوید مغازهٔ کوچک مجله فروشی خودش را باز کرد، ساکنین آنجا خیلی خوشحال شدند. صبح‌ها می‌آمدند و روزنامه‌های صبح و مجله‌های تازه درآمده را می‌خریدند. هم دیوید خوشحال بود وهم همسایه‌های دوروبر. صبح‌های خیلی زود دیوید صبحانه نخورده مغازه‌اش را بازمی …

بیشتر بخوانید

مثل پدرهای معمولی

وقتی اطلاعیه ی درگذ شت پدر دوستم را در مجله دیدم، تازه یاد پدر خودم افتادم. یادم آمد که وقتی پدرم فوت کرد، نه اطلاعیه ای دادم و نه مجلس ترحیمی برایش برگزار کردم. یکی دو نفر از دوستان هم که از طریق همسرم از قضیه با خبر شده بودند، …

بیشتر بخوانید

مواجهه

تا به خودم بیایم تلفن شش هفت باری زنگ خورده بود. صدایی که برایم خیلی آشنا بود آن سوی خط حالم را پرسید. تعلل کردم. گفت: «خواب بودی؟» به دروغ گفتم، «نه، دیگه بیدار شده بودم.» اما صدایم همه چیز را لو می‌داد. گفت، عذر می‌خواهم و خودش را معرفی …

بیشتر بخوانید

بگذار در خاطرت بمانم!

یک سالِ دیگر گذشت. یک سال دیگر بی تو. نمی‌دانی چقدر جایت خالی است. بعد از مدت‌ها، دیشب با من مهربان شده بودی باز. آمده بودی تا تولدم را تبریک بگویی. پیراهنِ نو در دست، مثلِ بچه‌ها، پا به زمین می‌کوبیدی و اصرار پشتِ اصرار که آن را هر چه …

بیشتر بخوانید

فصل ششم از رمان «شبیه عطری در نسیم» نوشتهٔ رضیه انصاری

قطار آرام می‌کند. کاش عصر جمعه قطار اینترسیتی اکسپرس دو صفر پنجاه و چهار در مسیر برلین-برناو می‌خورد به دیواری که کسی نمی‌دانست از کجا سبز شد. آن وقت عشق با مرگ تمام می‌شد. خاطره‌اش جاودان می‌شد. حالا برناو و متعلقاتش پشت سر است. پشت سر هیچ خبری نیست. شال …

بیشتر بخوانید

ای‌کاش او چریک نبود

 مطابق معمول، بعد از شام صدایش کردم تا برای بازی شطرنج به اتاقم بیاید. پیژامهٔ نوی را که مادرش فرستاده بود تنش کرده بود. قد بلندی دارد با موهایی مجعد و حواسی جمع. شکلات و بیسکویتش را هم فراموش نکرد. با خود آورد. هنگام شام که آشپز، غذا را روی …

بیشتر بخوانید

همسایگی با داستان

داستان افغان بمان دیگر نوشته زهرا نوری یک، دو، سه … ایستاد می‌شوم و به عقب سَیل (نگاه) می‌کنم. ردّ پا‌هایم در برف چه قدر عجیب معلوم می‌شوند. راه می‌افتم. از خودم می‌ترسم، شرمم می‌شود. فکر حنیفه، دیوانه‌ام می‌کند. یک‌سال گذشته و من هنوز نتوانسته‌ام یک انگشتری برای او بخرم، …

بیشتر بخوانید

طاعون

صندلی را عقب کشید و روبروی پرندهٔ کاغذی نشست. سرش را کمی به راست چرخاند و به ظرفِ آب پرنده که نزدیکِ درِ بازِ قفس قرار داشت، زل زد. لازم نبود چیزی بگوید و یا کلمه ای بنویسد. خوب می‌شناختمش. می‌دانستم که کارتا آنجا بیخ پیدا کرده که حالا در …

بیشتر بخوانید

مهاجرت ازکوئیل بولاغ

«مهاجرت از کوئیل بولاغ» بخشی از داستان بلند «ذورنقه تجریش» است که توسط (انتشارات ناکجا) منتشر شد. دهکده‎ ‎همیشه‎ ‎بوی‎ ‎سوختگی‎ ‎می‌داد؛‎ ‎باید‎ ‎نیش‎ ‎پشه‌ای به‎ ‎نام‎ ‎میغمیغا‎ ‎را‎ ‎بچشی‎ ‎تا‎ ‎دلیل‎ ‎دود‎ ‎کردن‎ ‎دائمی‎ ‎کنده‌ها را‎ ‎درک‎ ‎کنی‎.‎‏ ‏دود،‎ ‎تنها‎ ‎سَمّی‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎تا‎ ‎حدودی‎ ‎حریف‎ ‎میغمیغای‎ ‎چهارفصل‎ ‎شده‎. …

بیشتر بخوانید

گل‌های زرد کنار نیمکت

تقدیم به علی نگهبان مرد شصت سالی دارد، موهای سرش نخ‌نما شده و آن‌هایی که مانده‌اند به خاکستری میزند. زیاد کار می‌کند، در محل کار، در خانه،موقع غذا خوردن، زیر دوش، هنگام رانندگی، تمام مشغولیت ذهنی‌اش شده فکر کردن درباره‌ی روابطش با آن زن. زن با چشمانی میشی و شیطان، …

بیشتر بخوانید

شهر مردگان، شهر زندگان

توضیح: داستان «شهر مردگان، شهر زندگان» نوشته نادین گوردیمر در سال ۱۹۹۲ – زمانی که این نویسنده برنده جایزه نوبل شد – توسط سعید هنرمند ترجمه شد و در همان سال در نشریه سپیدار شماره ۳ در تورنتو چاپ شد. بعد از مرگ نویسنده در هفته گذشته، سعید هنرمند تصمیم گرفت …

بیشتر بخوانید

عزرائیل

حاج غلام را همه می شناسند از برو بچه های درکه و اوین گرفته تا سرآسیاب و فرودگاه مهرآباد. چون خودش را غلام امام رضا میداند حداقل سالی یکبار به پابوس می رود. چند وقت است که از نظر جسمانی وروانی حالش خوب نیست. اینطور که دکترها می گویند همین …

بیشتر بخوانید

استیصال

استیصال[1] داستان “استیصال” برگرفته از مجموعه‌ای به همین نام از مهران زنگنه است که اخیراً توسط آمازون آنلاین منتشر شده است. –          حرف بزن! بگو! می‌گوید: می‌بایست می‌رفتم سر قرار. نرفتم. اگر می‌رفت قرار آخر می‌بود. با این که هیچگاه به صراحت از آن حرف زده نشده بود، احساس می‌کرد آخرین …

بیشتر بخوانید

یک داستان و دو متن کوتاه

افشین پرورش، نویسنده، هنرمند عکاس و پژوهشگر هنر، بنیان‌گذار «انجمن هنرمندان بصری زیرزمینی ایران»، متولد ۱۳۵۷ است. وبلاگ او با نام «سرفه‌ی تلخ» در این آدرس قابل دسترسی‌ست: http://pegashine.blogfa.com/ کرگدن می‌شویم… ساعت دو و نیم صبح که از خانه زدم بیرون، دختر رومانیایی همسایه روی پله‌ها نشسته بود و داشت …

بیشتر بخوانید

چطورخودم را پیدا کنم

تقدیم به دکتر پیمان وهاب زاده سیاوش توبه کرده بود که دیگرعا شق نشود. اماچند شب پیش توبه اش را شکست. وقتی رفتیم بار ( همان میخانۀ خودمان را می گویم ) دید آن زن، تنها نشسته است، رفت با اودست داد وازاو تقاضای رقص کرد. بعد سبک بال با …

بیشتر بخوانید

سایه‌ها

ماهرخ غلامحسین‌پور، متولد ۱۳۵۱ و اهل خوزستان است. او فارغ‌التحصیل رشته‌ی فرهنگ و ادبیات فارسی از دانشگاه چمران اهواز بوده و بیش از یک دهه است که در حوزه‌ی اجتماعی کار روزنامه‌نگاری می‌کند. پیش از این یک مجموعه قصه‌ی دو جلدی به نام «الاغی که سیب می‌فروخت» توسط انتشارات بنفشه …

بیشتر بخوانید

بی‌نام و نشان

زندگی‌نامه خودنوشت: شهرگان: من، ریحانه ظهیری در سردترین و آخرین روزهایى که بهمن ماه شصت و هفت قصد کرده بود تا در بستر اسفند ماه بیارامد به دنیا آمدم.  دانشجوی رشته جامعه شناسی هستم، الفبای داستان نویسی و فیلمنامه نویسی را زیر نظر هادی مقدم دوست فیلمنامه نویس، منتقد و …

بیشتر بخوانید

چند طرح و داستان کوتاه

تقدیم به استاد ارجمندم جناب محمد محمد علی   خرس گریزلی پدر بزرگ با دو نوه‌اش رفتند به پارک جنگلی، نزدیک خانه‌شان، برای پیاده روی. از پیچ راه که گذ شتند ناگهان خرسی بزرگ وقهوه ای ازلای شاخ و برگ درخت‌های درهم تنیده، بیرون آمد وروی دوپایش ایستاد. نعره کشید …

بیشتر بخوانید

بِرتِه

ترجمه‌ی این داستان برای نخستین بار در سایت شهرگان منتشر می‌شود  این متن بازنویسی نسخه‌ی اصل داستانی است به نام «مارا‌ـ‌‌ ماری‌نیان» که به گمانم مدت خیلی کوتاهی پیش از ترک پاریس نوشتم؛ شاید هم مدت کوتاهی پس از بازگشت از اروپا در نیویورک آن را نوشته باشم. نکته‌اش این …

بیشتر بخوانید

رابطۀ راوی با شخصیت های داستان

تقدیم به فرامرز  پور نوروز  از قدیم گفته اند که عشق همیشه راه خودش را بازمی کند. این خصوصیت درمورد خانمی صدق میکرد که همسایۀ ما بود. من نو جوان بودم و می دیدم که اگرراه عشق برایش باز نمی شد میرفت وآن را باز میکرد. مثلا، چون شوهراولش حوصلۀ …

بیشتر بخوانید

فصل آخر کتاب

تقدیم به هادی ابراهیمی  چند روز پیش به سراغ سعید رفتم و قرار گذاشتیم تا داستان زندگی‏‌ام را بنویسد. دو سالی می‏شود که او و همسرش ناهید، همسایۀ ما هستند. ناهید را گاهی در آسانسور و یا جلوی در ورودی ساختمان می بینم و هفته‌‏ای یکی دو بارهم آخرشب‌ها در …

بیشتر بخوانید

برزخ

تقدیم به عبدالقادر بلوچ داشت آن بالا روی بالکن حرف میزد. انگار برای هوا حرف میزد. خدا خدا می کردم زودتر حرف هایش تمام شود و بگوید ” حالا بروید و فلان روزبرگردید “. بعضی ها هم مثل من این پا و آن پا می کردند. از مدرسۀ نظام که …

بیشتر بخوانید