آشیان / شعر (صفحه 21)

شعر

به یاد صدها چون «رحمان»

بیست و هشت سال پیش، در یکی از روزهای آبان ماه ۱۳۶۲ بود که از دوستی مطبوعاتی شنیدم که در مراجعهٔ شکوه خانم، همسر رحمان هاتفی، به زندان اوین برای دیدار با وی، لباس‌های خونین شوهرش را به او تحویل داده‌اند و گفته‌اند که وی با بریدن رگ‌های مچ دستش …

بیشتر بخوانید

این گلستان جهانی

بادخزان وزید         بر رودبار یاد                          صد بوته خارماند. در پای بوته های خزانی                برخاک سرد مانده…                                          یک چند برگ سبز                                             برشاخه های خشکان                                             ماندند با نوید بهاران.   آنک بهار            درچارسوی این کره ی خاک                                                فریاد می کشد.            و ان شاخه …

بیشتر بخوانید

آن کبریت که نم برنمی‌دارد

انتخاب شعرها و معرفی از: سپیده جدیری [email protected]       1 آن روز شاید روزی بی آفتابی یا شاید روزی با آفتاب در کرانه‌های شمال غربی شاید یا جنوبی شرق در روزهای اول ماه یا ماه‌های اول سال در میدانی بزرگ یا شهری کوچک کنار مجسمه‌ی با دهان بسته …

بیشتر بخوانید

شعری از محمدکاظم کاظمی

  خطاب به ایرانیان*   غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت  پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت    طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد  و سفره ای که تهی بود بسته خواهد شد    و در حوالی شب های عید همسایه  صدای گریه نخواهی شنید همسایه    همان غریبه …

بیشتر بخوانید

سه شعر از عمران صلاحی

به بهانه‌ی سالگرد درگذشت عمران صلاحی   نامت را بر زبان می آورم دریا بر من گسترده تر می شود دریایی که ادامه ی گیسوان توست کلامت را سرمه چشم می کنم آفتاب و ماه و ستارگان را در آب ها می بینم می خوانمت موجی بلند به ساحل می …

بیشتر بخوانید

شعری از شمس لنگرودی

  در سوگ عمران صلاحی   ما مانده‌ایم و کمی مرگ که قطره‌چکانی هر روزه نصیب‌مان می‌شود. * آخر برادرم، عمران! ارزش داشت زندگی که به‌خاطر آن بمیری؟ * همه اندوهناک‌اند بقالی‌ها که خریداری از کف‌شان رفته است روزنامه‌ها، کهنه‌فروشی‌ها، شاعران که شغل دوم‌شان تجارت رنج است، و قاتلان که …

بیشتر بخوانید

شب به خير

مهرانگيز رساپور (م. پگاه)    شب به خير طاووسم مخملم قويم پرستويم           داروی خواب‌آورم                                    امشب! امشب          به خوابِ يکايک شما می‌آيم و پگاه همه با تبسمی بی اراده به يکديگر می‌گوييد                           « روز به خير! » فردا . . . خوابتان در محاصره‌ی معبران خواهد بود شب …

بیشتر بخوانید

چند شعر از علی‌رضا روشن

وارتان سخن بگو؛ صفحه‌ی هفتگی شعر ایستادگی ایران   به کوشش سپیده جدیری [email protected]   شماره‌ی دو: یکشنبه سوم مهر ماه 1390 پرنده در آسمان تیرباران می‌شود، شاعر در قفس شاعرتر در نخستین ساعات بامداد چهاردهم شهریور ماه، باز هم شاعری، پرنده‌ای خوش‌خوان، روانه‌ی قفس شد، اما این بار نه …

بیشتر بخوانید

دو شعر از دو شاعر معاصر ایران

صفحه دریچه این هفته را با آثار دوتن از شاعران معاصر ایران آراسته‌ایم. شاعرانی که بیشتر ایرانیان ادب‌دوست و علاقه‌مند به شعر، آثار این دو شاعر نامدار ایرانی را می‌شناسند و آنها را خوب به‌یاد دارند. انتخاب این دو شاعر و چاپ مجدد شعرهای عاشقانه‌شان به دو انگیزه متفاوت صورت …

بیشتر بخوانید

یک شعر از “رضا بهادر”

  اقره بسمه زنده ای که مُرد…    روی شکم دراز کشیده ام  و سطر سطر گرسنه ام را در سطل های زباله مکتوب می کنم… قبلن هم این اتفاق افتاده بود ! خیابان هفده اُشکوب سوم یا بلوک شرق                     فرقی نمی کند   روزه داران از خواب نیمروزی …

بیشتر بخوانید

یک شعر از زلما بهادر

  " چلّه خانه ی بی زاویه "   چهار ساله بودم  یا چهارده ساله ؟ نمی دانم چند شبانه روز نخوابیده بودم و طبق معمول هر شب لب هایی می آمدند و بیدار خوابی ام را مز مزه می کردند دستان کودکم روی صورتک ها خاکی و تن واره …

بیشتر بخوانید

” نفَس نامه “

  فضای اطرافم را از جیرجیرک های پرنده می تکانم و به افقی خالی از فردا خیره می شوم خودم را می بینم                       معلق در مرزی                                             شبیه امروز و آینده مرز بان زنی ست  درست هم قواره ی مرگ که به جای گذر نامه پای نفس نامه های …

بیشتر بخوانید

شعری از خالد بایزیدی

با سپاس و تقدیم به ر- م. که وقتی فهمید همدمم شعر است، مرا با آن تنها گذاشت تا که بیشتر با شعر باشم و سراغ‌اش را تنها از شعر بگیرم. اگر بدانم: مردگان خواب می‌بینند منم می‌میرم! تا تو را بخواب ببینم * کاش! پروانه‌ای بودم و دختری شوخ …

بیشتر بخوانید

آخوندک *

چشم های گرد مانده اش بازتاب ِ تحیر ِعقل در راز ِ خلقت اشیاست … این طور نیست آقای حشره شناس ؟! بالبرگ های اندام پوشش تقلید ِ ماهرانه ی بال ِ سبز ِ فرشته هاست … این طور نیست آقای حشره شناس ؟! و دست های به آسمان رفته …

بیشتر بخوانید

دو شعر از مهرانگیز رساپور (م. پگاه)

دوشعر از مهرانگیز رساپور (م. پگاه) باز حسود وای حسود را ببين، باز چکار می‌کند ! دام به نور می‌نهد! باد شکار می‌کند !   من به دلِ سفينه و باز حسود در رَهَم غرقِ خيالِ کورِ خود، سنگ سوار می‌کند ! در پی‌ام افتاده دوان، غیبت و تقلید کنان …

بیشتر بخوانید

یک شعر از زلما

زنگ سوم شب  شب از زنگ سوم گذشته است و من روی تخت خواب کودکی ام دراز کشیده ام نیم کره ی راست مغزم خوابیده و نیم کره ی دیگر با لج بازی بیدار مانده است ! دیواری از پروانه های نارنجی وسط مغزم صف کشیده اند … از لا …

بیشتر بخوانید

کينه به آيينه

  شعری از مهرانگيز رساپور (م. پگاه)     کينه به آيينه      بزد به نام غزل بر جبینِ آيينه زِ خشتِ خام سياهی که داشت در سينه اگر ز عشق و وفا گفت باورش نکنيد چرا که رشک و حسد دارد او به آيينه مگو ز تابشِ نور …

بیشتر بخوانید

یک شعر از مهرداد فلاح

  ‫ روحِ رها در احاطه ی رویا کومه ی پرت به پگاهِ مِهین طرح جاذبه بر زمینه ی الهام …   و چه می گوید این ساعتِ آویخته بر دیوار با طنین موهومش ؟ اما نگاه کردن به آینه خوب است آینه با زبان سکوت سخن می گوید و …

بیشتر بخوانید

چند شعر از اسماعیل قنواتی

«روی تمامی سطرها دندان زده‌ی توام»    دندان نگیر این سیب نرسیده است این من هیچگاه نمی رسد به دست به درخت دست  به دست   آدم حشری تر از حشرات دندان نگیر این سیب نمی رسد ولی این من این آدم در این حوا فقط می کشد نفس سیب …

بیشتر بخوانید

الهۀ مرگ

نجوا کن بر دل شکسته ام! سینه ام سرشار از شقایق های پژمرده است و پرواز پرندگان در این ساحل بی تفاوت مرگ را به انتظار نشسته است.   در این حصار پراز تیغ گردن به روزگارش باید سپرد؟ تا نسترن های بی برگ غزل هایشان را در شکفتنی گلخون …

بیشتر بخوانید

چند شعر از لیلا صادقی

  شمشیری که دم می‌زند از آمدن بیا  شمشیری که از فکرم می‌کشم می‌زند همه را برای خونی که نزدیک‌تر می‌شود از تو بگیر دستم را پیش از آن‌که بگیرد این خاک سنگین‌تر از چشم‌هایی که می‌شکند این سنگ شمشیری که دم می‌زنی از آمدن بیا رگ‌های پیرهنم باز می‌شود …

بیشتر بخوانید

شعری از پگاه احمدی

 از کهریزک تا کربلا   باز، پوکه از نخاعِ نفربر گذشت زیرزمینِ بوسه در هوای ضدّهوایی حرام شد جمهوری ام کروکیِ کهریزک است و کوچه ای که نقش اول داشت را کبّاده و کِراک،کشته ست! سنفونیِ آخرم همین سوت است که سُرمه از نَفَس اش روی دوده می ریزد از …

بیشتر بخوانید

یک نفر پرتقالی را دو نیمه می کند

 شعری از هربرتو هلدر ترجمه کامیار محسنین     درباره شاعر: هربرتو هلدر لوییس برناردس ده الیویرا متولد 23 نوامبر 1930 در مادیرا در کشور پرتغال است. دانشجوی انصرافی در دو رشته حقوق و زبان های باستانی که زندگی خود را وقف شعر و ترجمه شعر کرد. شاعر مشهور و …

بیشتر بخوانید

دو شعر از زلما بهادر

ارابه ی سایه ها   ارابه ی سایه ها را سوار شدم و به امتداد خوشبختی دست تکان دادم نمی دانم کجای راه بودیم ولی طناب ِ گردنه هنوز راه را حلقه نکرده بود که جاده تمام شد مترسک های مسافر چاره ای نداشتند جز اتراقی دلگیر در همین اخم …

بیشتر بخوانید

دو شعر از آزاده دواچی

بوی شهرم بوی شهرم را گرفته ام شرجی ساحلی که آب قایقهایش را برده است مرطوب نمی شود هوایم پنجره ندارم در ندارم صورتم دربه در است انگار بارانم نمی گیرد شیروانی هایم را برده اند گلهای دامنم ، تکه تکه موهایم را کجا گذاشته ام شهر من کجاست خیابانم …

بیشتر بخوانید