صفحه را انتخاب کنید

روزنگاری‌های دیاسپورا

روزنگاری‌های دیاسپورا

از سری روزنگاری‌های دیاسپورا شماره 337

یکشنبه پنجم آگوست سال 1990 – آیواسیتی

یک طرح: “زن … و گربه حامله پشت پنجره “

این گربه حامله که از پشت پنجره همسایه به من زل زده، یک جوری مثل یک هماورد با من رفتار می کند آنگونه که انگار می خواهد هر طور شده مرا شکست بدهد. مثل بازجویی که بی رحمانه طعمه اش را به سلاخی می کشد و پوستش را زنده زنده می کند! چشم هایش انگار یکجوری به من می گویند که “در شگفتم که چطور دمدمی سرشتانه رنگ به رنگ می شوی! اینقدر به سرعت… در هر شرایطی که متفاوت است با شرایط پیشین ات! زمانی که تنها نبودی، آرزویت تنهایی بود. حالا که تنهایی، به تپش قلب دیگری در اتاقت نیاز پیدا کرده ای. حتا به قلب یک گربه که ناچیز می پنداری اش. یک قلب که به تو بگوید: بیا با هم چیپس بخوریم. یا یک فیلم الکی تماشا کنیم. اما گربه که چیپس نمی خورد. فیلم را هم آنطور که آدم ها می فهمند، نمی فهمد.

همین چند سال پیش بود که کنار همسرت دراز کشیده بودی و رؤیای آن را داشتی که تنها باشی وبنشینی در کنار یک پنجره در یک اتاق و فقط قهوه بنوشی و به شوپن گوش بدهی. و در زمان نوشیدن در یک آزادی درونی به لحظه های زندگی آدم های دیگر فکر بکنی. و هیچکس این رشته ها ی بافته شده را پاره نکند. نه صدای جویدن چیپس در زیر دندان های همسرت در اتاق، نه قورت دادن قلپ های کوکاکولا از یک لیوان پر از یخ و نه صدای یکنواخت و تکراری تلویزیون. و نه دود غلیظ سیگار در پشت پنجره بخار گرفته اتاق در یک روز بارانی.”

چشم هایت را ببند گربه ناجنس حامله! امشب زمان زاییدن بچه هایت است. بچه هایت را که بزایی، خانه من هم اشغال می شود با ورود یک خانواده تهیدست که اتاقی برای خوابیدن ندارند. هم امشب و هم فردا شب و لابد پس فردا شب هم… و شاید برای سه شبانه روز… شاید هم بیشتر. هنوز نمیدانم. من بطور اتفاقی در خیابان با یک زن و شوهر و بچه شان آشنا شدم. و از آن ها دعوت کردم که شب در خانه ام بمانند. نه از سر ناچاری یا ترحم. یک صدای درونی به من گفت که وقتش است که اتاق خوابم را به کسی تقدیم می کنم و خودم روی کاناپه در اتاق نشیمن بخوابم. قبل از اینکه آن ها با ساکشان به خانه ام بیایند با هیجانی شگفت انگیز کاسه توالت را با مواد تمیز کننده خوشبو خوب سابیدم و زمین آشپزخانه را برق انداختم. فر گاز را هم لکه گیری کردم. همه جای خانه را تمیز کردم برای ورود این خانواده کوچک. من اصلن نمی شناسمشان. نمیدانم که هستند و چرا بی خانمان شده اند. آن ها در مرکز شهر جلوی مرا گرفتند و با لحن مستاصل و فرسوده ای گفتند ما بدنبال یک اتاق می گردیم برای یک توقف کوتاه. من اصلن نپرسیدم که چه بر سرشان آمده است. اما چین های توی چهره شان، و به خصوص چین های روی پیشانی پسر شش هفت ساله شان مرا وادار کرد که بگویم: “خانه من، خانه شماست!”

حس خوبی داشتم وقتی این را گفتم. دلم نمی خواست دیگر هیچکس به من به عنوان یک مهمان ناخوانده یا سربار نگاه کند. می خواستم مهماندار باشم و ثابت کنم که می توانم مهماندار خوبی باشم. خب درست است که موها و چشم هایم سیاهند. لهجه هم دارم اما هرگز هیچ ذیروحی در این جای جدید نه پول غذای مرا پرداخته است و نه پول اجاره خانه ام را. مثل همه مردم اینجا که اسمشان مری و جنی یا جان و دیوید است کار کرده ام. حالا هم کار می کنم. و مثل همه آنها می خندم، گریه می کنم و غذا می خورم وعشق می ورزم.

اما این گربه پشت پنجره خانه همسایه یکجوری موذیگرانه به من نگاه می کند. انگار من جای او را تنگ کرده ام! نگاهش یکجوری اذیتم می کند! شاید بیش از نگاه ناملایم و سرد آدم ها، انگار می خواستم چیزی را به این گربه حامله پشت پنجره ثابت کنم. تا او کمی دست از سر من بردارد و دیگر با چشم های کنجکاو و گاه بی قیدانه و تحقیر آمیزش به من زل نزند. آره من یاد گرفته ام که از آدم ها توقعی نداشته باشم. آدمها می خواهند همیشه بر دیگری فخر بفروشند تا احساس قدرت کنند. اما گربه ها چرا. تازه گربه ای که حامله هم هست. مگر من جای او را غصب کرده ام؟ مگر غذایش را از توی بشقابش قاپ زده ام؟ او از صبح تا شب پشت پنجره لم می دهد و آدم ها و خانه ها را دید می زند! بعد هم مرد تنومند خانه برایش آب توی کاسه می ریزد. بعد هم یک غذای آماده که از سوپر مارکت خریده است توی بشقابش می ریزد! و او در کمال خونسردی و بی قیدی کاسه و بشقاب را لیس می زند و تازه نگاه طلبکارانه ای هم به مرد تنومند می اندازد!

 گربه تنبل بی خاصیت!

سوار اتوبوس شدیم. همگی.  آن ها را به خانه ام آوردم. ساکشان را گذاشتم توی اتاق خواب. گفتم که غذای ساده ای برایتان می پزم. اما آنها آنقدر شگفت زده شده بودند از این محبت و زلالیت من که کم مانده بود روی دست و پایم بیفتند و پاهایم را ببوسند. اما اینکار را نکردند. فقط دیدم برقی توی چشم های زن نشست و یک شبنم شفاف ترکید و زیر چشم هایش را خیس کرد. آن ها پیاده رفتند به مغازه نزدیک خانه ام تا قدری نان و کالباس و گوجه فرنگی بخرند. یک پاکت چیپس هم لابد و یک بطری کوکاکولا.

گربه سیاه و سفید حامله، میدانم که تمام کارهای مرا زیر نظر می گیری از پشت پنجره خانه همسایه!  و نمیدانم برای چه اینقدر توی پر و پای من می پیچی و با چشم هایت مرا می کاوی! شاید فکر می کنی که مثل یک پشه کورک لنگم را هوا کرده ام و می گویم نعلم کن! و پیش خودت می گویی “چه بلند پرواز!”… یا تصور می کنی که رگه هایی از ساده لوحی در من هست. اما باید به تو بگویم که با تمام ساده لوحی های گاه به گاهم اما چشم هایم مثل تو تاریکی را می شکافند. توی روز هم مثل تو در کمال خونسردی می قرچنمشان، آنقدر تا در اثر نور، عدسی چشم هایم شکل “الف” به خود بگیرند. آدم ها را از چند جهت احاطه می کنم. از حرف “الف” شروع می کنم و تا حرف “ی” پیش می روم.

داری بو می کشی!

آره. درست فهمیده ای.  سه تایی شان آمده اند و نشسته اند روی صندلی و دارند ساندویچ می خورند. اسم مرد “مایکل” است. اسم زن “نیکول”. و بچه شان هم “جیمز”. برایشان سه تا لیوان آورده ام تا در آنها کوکاکولایشان را بریزند و نوش جان کنند. “جیمز” توی بشقابش سس گوجه فرنگی می ریزد. “نیکول” هم خردل می چکاند.

من با لذت به غذا خوردنشان نگاه می کنم. انگار با غذا خوردن آنها من سیر می شوم. به تو هم نگاه می کنم از پشت پنجره. می دانم که امشب بچه هایت را می زایی. اما انگار به طور غریبی کنجکاو شده ای. آنگونه که وضع حملت را می خواهی چند روز به عقب بیندازی. چرا؟ دلت برایم می سوزد؟ نه، تو را بخدا دلت فقط برای خودت و بچه هایت بسوزد. من امشب مهمان دارم بدون آنکه یک دلار از آنها بابت این مهمان نوازی پولی بگیرم. می خواهم بگویم که مهمان نوازی در ذات من است. من خیلی بخاطر مهمان بودنم در عرض این چند سال تحقیر شده ام. با اینکه بابت آمدنم به این خانه پول هنگفتی پرداخته ام تا فقط مجوز ورود به این خانه را داشته باشم. و آن ها بعد از انتظارات طولانی به من اخیرن یک کارت داده اند که سبز نیست اما به آن سبز می گویند. و من حس می کنم که حالا یک پناه دارم. و این کارت مرا نجات داده است. و پس از این نه به جوخه اعدام سپرده می شوم و نه زیر بمباران دفن می شوم.

پرده ها را می کشم.

 امشب باید خوب بخوابی گربه سفید و سیاه حامله! باور نمی کنی، اما باور کن که حس خوبی دارم. بعد از سال ها اتاقم پر است از نفس چند آدم دیگر.

برای این خانواده سه نفره حوله های تمیز گذاشته ام روی تختخوابم که حالا تختخواب آن ها شده است. تا در کمال آرامش بروند دوش بگیرند. بالشم را آورده ام توی اتاق نشیمن با یک پتوی زرد که از مغازه دست دوم فروشی خریده ام.

ریزش مداوم آب و بوی صابون با عطر گل سنبل، و شامپویی که بوی گل یاس بنفش می دهد، از حمام توی اتاق می پیچد. گویی اولین بار است که بوی این گل های بهاری بنفش را می شنوم. گویی عصاره این گلبرگ های بنفش روی تن آدمهای دیگر، ماهیت بو را عوض می کنند. عطر دیگری به آنها می افزایند که شادی آورشان می کنند.

من چه ام شده؟! چه نازک طبع شده ام!

“نیکول” حوله را دور موهایش پیچیده مثل کلئو پاترا. “مایکل” شاید حس می کند که سزار است نمیدانم. شاید این تصور من است از آنها! … برایشان سه لیوان آب خنک می ریزم و می برم به اتاق خواب که حالا اتاق خواب آنها ست. هر سه مثل چشمهای گربه حامله به من خیره نگاه می کنند. انگار رنگ گربه تیپ تیپی سفید و سیاه در چشم هایشان وسعت پیدا می کند و رگه هایی از رنگ خاکستری به آن افزوده می شوند. مثل یک خاکستری خاص و ویژه به رنگ چشم های پسر کوچکشان “جیمز”… یک خاکستری که در آن سبز و آبی هم قاطی دارد.

می گویم: شب بخیر.

آنها هم می گویند: شب بخیر. و در اتاق خواب را می بندند. در اتاق نشیمن از لای پرده نیمه باز به بیرون نگاه می کنم. گربه هنوز پشت پنجره همسایه نشسته است و چشم هایش یکجوری برق می زنند. انگار می خندد و نگاهش را می ریزد توی پشم های تنش… رنگش انگار وسیع شده است. رنگ خاکستری هم گویی به رنگ سفید و سیاه تنش اضافه می شود زیر نور زرد رنگ آباژور خانه همسایه.  خنده اش کرکره ای است. شاید صدای کرکرش بی آنکه بخواهم توی گوش هایم می پیچد. شاید هم خیلی جدی نگاهم می کند. نمی دانم.

 پرده را می کشم و دراز می کشم روی کاناپه. انگار بعد از سه چهار سال، چشم هایم را با آرامش می بندم و به هیچکس فکر نمی کنم. ذهنم از فکر خالی شده است. فقط صدای موسیقی می شنوم. صدای تنفس “نیکول” و “مایکل” و “جیمز” با سه ریتم گوناگون… با سه نوع هارمونی … ویلن سل، پیانو و فلوت…

پلک هایم روی هم می لغزند.

زیر پلک هایم گربه سفید و سیاه و خاکستری به من زل می زند. چرا این گربه لعنتی مرا ول نمی کند؟ چرا چنگول هایش را به من نشان می دهد زیر پلک هایم؟ چرا دندان هایش را به من نشان می دهد؟

چشم هایم را باز می کنم و گوش هایم را تیز. در اتاق خواب صدایی می شنوم. یک پچ پچ آهسته. یک خش خش کوتاه…. یک چرخش. چرخش چوب بر یک توپ کوچک فلزی گرد… گویی در کمد اتاق خوابم باز می شود. من با این صدای تکراری آشنا هستم. با تمام صداهای توی کمد اتاق خوابم. انگار جعبه ای را که زیر کتاب هایم مخفی کرده ام از زیر کتاب ها سر می خورد و لبه کتاب ها به دیوار کمد می خورد. جعبه تق صدایی می کند. از زیر درز اتاق خواب باریکه نوری می بینم که گاه تمرکزش بهم می خورد و یکجوری چرخ می خورد روی موکت و سقف اتاق. من حرکت نور چراغ قوه را تشخیص می دهم. با تمام صداها و  حرکت های اشیائ اتاقم آشنا هستم. در جعبه کوچک و سیاهرنگی که پاسپورت و برگه های اقامتم را در آن جا پنهان کرده ام ناگهان باز می شود.

قلبم می تپد. با سرعت. به دیواره قفسه سینه ام تلنگر می زند. عرق نشسته است روی پیشانی ام. بالای لب هایم هم. میخکوب شده ام روی کاناپه. چرا ناگهان ترس احاطه ام کرده؟

چه ام شده؟

انگار کسی هم در همان لحظه به در خانه ام می کوبد. یک کوبش ضعیف اما پر از خواهش و تمنا! به آرامی از جا بلند می شوم. پرده را بیصدا کنار می زنم. در تاریکی خیابان، پشت در خانه دو گلوله براق و آتشین بالا و پایین می روند. مثل دو چشم…. آره دو چشم براق در سیاهی مطلق که آدم در نقاشی های کتاب های مصور ترسناک می بیند. درست پشت در خانه ام. بعد پنگول ها و ناخن هایی که چوب در خانه را خراش می اندازند. من از این صدا ها و چنگول ها ترسم بیشتر می شود. اما در نیمه روشنایی چراغ برق توی خیابان می بینم که گربه حامله خانه همسایه آرام میو میو می کند و با چشم های براقش دارد به من چیزی می گوید که نمی فهمم آن چیز چیست. صدایش یکجوری غمگین و هشدار دهنده است. مثل صدای یک آدم که از دردی درونی به خود می پیچد. انگار صدایش دستی می شود که می خواهد از پشت شیشه بن بست پنجره دست مرا بگیرد! چه معنای بغرنجی در این صدا می بینم! و نمیدانم چرا مرا بیاد ننه ام می اندازد، که در دوران کودکی برای من و خواهران و برادرانم با صدایی ریز و خسته اما پر از مهربانی لالایی می خواند. گربه دوباره با صدایی به غایت عجیب میو میو می کند و به چشم هایم خیره نگاه می کند. وقتی می بیند که مات و مردد ایستاده ام و نگاهش می کنم، با یکنوع ملاطفت خشمگین می شود و دوباره با ناخن هایش به در خانه خط می اندازد. بعد می پرد به طرف دستگیره . انگار می گوید: چرا منتظری؟!

من چه ام شده؟ چرا امشب این گربه با همه روزهای دیگر متفاوت شده است. چه می خواهد به من بگوید؟ از جان من چه می خواهد؟ چرا ناگهان میو میویش تبدیل می شود به صدای ننه ام که ناگهان در ذهن ام می پیچد و اسمم را صدا می زند؟ درست مثل آن روز که یک مار سیاه در یکقدمی من ایستاده بود و آرام آرام می خزید به طرفم و ننه ام ریز و به غایت عجیب جیغ کشید و اسمم را چند بار صدا زد. و هما نجا بود که گربه سیاهی که همیشه دور و بر آشپزخانه می پلکید به سرعت روی مار جهید و مار خیز برداشت به سوی گربه و گربه از سوی دیگری به دم مار چنگول انداخت…. و مار ایستاد روی دمش با دهانی گشاد و فراخ و گربه دندان هایش را تیز کرد و جهید پشت گردن مار… و من دامن ننه ام را چسبیدم… و….

گربه حامله دوباره خیز برمی دارد پشت در خانه. صدای افتادن کتابی از توی کمد روی موکت پنگ می خورد در سکوت شب.  نور چراغ قوه در اتاق خواب ناگهان خاموش می شود. انگار ساعت دو نیمه شب است. دهانم خشک است. به وضوح می بینم دست ها و پاهایم می لرزند.

گربه می جهد روی دستگیره در خانه. و انگاربه طور مکرر می گوید: احمق ساده لوح، چرا در را باز نمی کنی؟

در خانه را باز می کنم. گربه به سرعت بدون آنکه به من نگاه کند خودش را می چپاند توی خانه و یکراست می دود به طرف در اتاق خواب. در خانه را نمی بندم. می دانم که مجبورم تا چند دقیقه دیگر همسایه ها را صدا بزنم. اما رد پای گربه را دنبال می کنم و می بینم که گربه دارد به در اتاق خواب پنجه می کشد. چنگول هایش تیزند. من اصلن نمی توانم تصور کنم که چطور این گربه که ماهها مرا از پشت پنجره می پاییده، به من چنین جراتی داده است که با قدرتی ماورای تصورم به طرف اتاق خواب بروم و در اتاق خواب را به سرعت برای گربه باز کنم و کلید چراغ اتاق خواب را هم روشن کنم.

“مایکل” و “نیکول” ایستاده اند روبروی کمد. چراغ قوه ای بزرگ و سیاه توی دست های “مایکل” است. جعبه هویتم باز است توی دست های “نیکول”.  کارت سبزم که سبز نیست و برگه شناسنامه ام هم در دست های هر دو. گربه ناگهان خیز برمی دارد و می جهد بالا. بالای سر “مایکل”و بعد هم “نیکول”. چنگال هایش را از غلاف انگشتانش بیرون می کشد. تیزشان می کند. و فرو می بردشان توی چهره “مایکل” و “نیکول”. به خود می گویم” آه نکند کورشان بکند! من به نا بینایی چشم حساسم. انگار گربه به اندازه پلنگی خشمگین قد کشیده است. دراز شده است از پهنا و از ارتفاع. “جیمز” از تختخواب بیرون می جهد. نیمه خواب است. چروک های روی پیشانی اش را در نور اتاق خواب نمی بینم. شاید هم در حالتی هستم که به هیچ چیز فکر نمی کنم بجز زندگی ام و کارت هویتم و برگه شناسنامه ام. گربه که جیغ می کشد و چنگ می اندازد، من ساک دستی آن ها را که کنار در لم داده شده است قاپ می زنم. اصلن در آن لحظه به این فکر نمی کنم که نکند اسلحه ای در دست داشته باشند یا توی ساکشان چاقوی تیزی پنهان کرده اند. من هنوز در ساده لوحی چند ساعت پیش غلت می زنم. اما به سرعت توی ساک را نگاه می کنم. به درونش دست می کشم. چیزی در آن حس نمی کنم جز نرمی چند جفت جوراب یا چند تی شرت مندرس. یا چیزهایی از اینقبیل. اما می بینم جعبه خاتمکاری ای که مادرم پیش از سفر به من هدیه داده بود توی ساک است! آن ها بیرون می آورم و می گذارمش روی کاناپه.  پنجره را باز می کنم و ساک را بیرون می اندازم. و دوباره به گربه نگاه می کنم و به “مایکل” که افتاده است روی زمین. “نیکول” هم یکطرف دیگر اتاق ایستاده است.

 کارت اقامتم کجاست؟

من سبیل های گربه را تا همین امشب اینقدر زبر و براق و تیزندیده بودم. اصلن به ذهنم خطور نمی کرد که گربه های ماده هم سبیل داشته باشند! به دندان هایش هم نگاه نکرده بودم و اصلن هم نمی دانستم که یک گربه می تواند سرعت یک قرقی را داشته باشد. یا چنگال های یک عقاب را.

کارت اقامتم کجاست؟

برگه شناسنامه ام را که به انگلیسی ترجمه شده است و چند مهر روی آن خورده روی موکت پیدا می کنم. چنگ می زنم به آن. جعبه کوچکی را که حلقه ازدواجم را در آن نگاه داشته بودم و انگار از توی جعبه هویتم بیرون افتاده کنار کمد می بینم. دفترچه طلاقم را هم. درجعبه کوچک بسته است. آن را برمیدارم به سرعت. جعبه را تکان می دهم. حلقه کوچکم در آن تکان می خورد.  به دست های “مایکل” و “نیکول” خیره می شوم. دست هایشان خالی است. کنار چشم “مایکل” خونی است. با یک خراش نه چندان عمیق. کنار لب “نیکول” هم. “جیمز” کنار تختخواب ایستاده است. “مایکل” و “نیکول”  لباس بیرون به تن دارند. بلوز و شلوار. کفش هایشان هم توی پاهایشان است. فقط “جیمز” کفش بپا ندارد. جعبه همیتم را پشت در کمد می بینم که از دست “مایکل” افتاده است. جعبه را قاپ می زنم.

کارت اقامتم کجاست؟

کارت اقامتم که سبز نیست اما با هزار زحمت به دستش آورده ام!

سایه ای پشت در اتاق خواب پهن می شود. صدای مرد تنومند خانه روبرو را می شنوم: Are you OK? Is everything all right?

به بیرون سرک می کشم. به مرد تنومند خانه همسایه نگاه می کنم. در خانه اش باز است. موهایش ژولیده اند و پیژامای مندرسی بپا دارد. نگاهش می چرخد از روی ساک پرت شده توی خیابان به چهره وحشتزده من. ساک از هم پاشیده مهمانان زیر نور پریده رنگ چراغهای خیابان مثل یک جمجمه چروکیده است به رنگ قهوه ای.

می گویم: Hi!I… I don’t think so!

می گوید: Can I come inside?

می گویم: Oh…yah…yah…

گربه دوباره جیغ می کشد و می جهد توی سینه “مایکل”. “جیمز” کفش هایش را می پوشد با یکنوع منگی که در طبیعت اوست انگار. جوراب هایش توی ساک اند توی خیابان. “نیکول” خیره به من و گربه و مرد تنومند خانه همسایه خیره نگاه می کند. مکرر می گوید: Sorry… sorry…

فریاد می کشم: Where is my card?

“مایکل” بریده بریده می گوید: What card?

مرد تنومند همسایه می گوید: What card?

گربه در حالی که چشم در چشم “مایکل” و “نیکول” دارد می جهد طرف راست تختخواب. چند بار میو میو می کند با صدایی هشدار دهنده. ناگهان نگاهم می چرخد کنار پایه تختخواب. کارت اقامتم آنجاست. سفید با رگه کمرنگی از رنگ سبز و تصویرم و اسمم با حروف مشخص. کارتی که با زحمت بسیار بدستش آورده ام. گربه حائل بین ماست. مرد تنومند همسایه هم به همه ما نگاه می کند. دست های “مایکل” و «نیکول” و”جیمز” خالی است. کارت اقامتم را بر می دارم.

رو می کنم به “مایکل” و «نیکول” و می گویم: Get out!!

مرد تنومند می گوید: What’s going on?

با احتیاط به اتاق خواب و دست هایم و بعد به “مایکل” و «نیکول” و”جیمز” نگاه می کند و می گوید: O… Shit!

نمی دانم چرا این را می گوید، چون حقیقتن نمی داند که چه خبر است! اما شاید گربه اش بیش از هر چیز جلب توجهش را کرده. و شاید هم وضعیت اتاق خواب و کارت اقامتم و جعبه حلقه ازدواجم به او چیزی را حالی کرده باشد. به گربه اش که مثل یک سرباز ایستاده است و توی چشم هر سه شان زل زده است، با تعجب نگاه می کند و می گویدO, my baby! What’re you doin here?

“مایکل” و «نیکول” و”جیمز” به سرعت از خانه می روند بیرون. می روم توی آشپزخانه و باقیمانده بطری کوکاکولا و کالباس و گوجه فرنگی را می گذارم توی یک پاکت پلاستیکی و می گویم:shame on you…  Get out!! Get out of my house!

نمی دانم چه چیزی به آنها بگویم که تشک دلم بنشیند. همه اش فحش های غیر انگلیسی به مغزم می آیند!

وقتی برمی گردم، مرد تنومند گربه را با احتیاط بغل کرده است. می بوسدش و زیر لب چند جمله را مرتبن تکرار می کند. به آشپزخانه می رود و یک حوله سفید برمی دارد و دور گربه می پیچد. از دست های مرد چند قطره خون می چکد روی موکت . موکت خونی می شود مرد تنومند به تن گربه با مهربانی دست می کشد. «نیکول” در ساک را می بندد. پاکت پلاستیک را هم بر می دارد. پاکت پلاستیک خش خش می کند. مرد تنومند همسایه چیزهایی به آنها می گوید که نمی فهمم. لهجه غلیظی دارد. شاید طول بکشد تا اصطلاحاتی را که آدم های عادی به کار می برند بتوانم تشخیص بدهم.

من هیچ چیز به گربه نگفتم. گربه هم اصلن با من حرف نزد. نگاهم هم نکرد. اما حس می کنم که گربه چیزهایی را می داند که هرکسی نمی داند. به مرد تنومند همسایه می گویم: She is special! Please take care of her! Thanks so much!

می خواهم بگویم که قدرش را بدانید. اما نمی دانم جطور اینرا به او بگویم.

مرد تنومند همسایه مکث می کند. می دانم که عجله دارد که برود و گربه را برای زاییدنش آماده بکند. پارچه سفید کنار می رود. چشم های گربه سیاه و سفید و خاکستری به من خیره نگاه می کنند. چشم هایش خسته اند. اما عمیق اند. چند قطره خون دیگر از زیر انگشتان مرد به در خانه ام می چکد. مرد می گوید: It’s the time!

می گویم: Have a safe labor! My beautiful friend!

مرد تنومند در حالی که شتاب دارد و گربه را با احتیاط در آغوش گرفته است، می گوید: The door was locked! How did she get out of the house? And… Why?

من فقط نگاهش می کنم و سرم را تکان می دهم. بعد سرم را پایین می اندازم.

خیلی چیزها را نمی فهمم. باید بفهمم!

مرد به سرعت به طرف خانه اش می دود. در خانه ام را می بندم. قفلش می کنم. کارت اقامتم توی دستم است. برگه شناسنامه ام هم و حلقه ازدواجم توی جعبه کوچک.

و گربه سیاه و سفید و خاکستری هم توی شکمم…. با چهار پنج بچه گربه توی شکمش…. و توی شکم آنها هم چهار پنج بچه گربه دیگر…

روی کاناپه می افتم. و دردی تیز توی زهدانم می پیچد. و توی لگن خاصره ام هم.  چشمم به در اتاق خواب می افتد. جای چنگول های گربه از بالا تا پایین روی در کرم رنگ اتاق خواب تراش انداخته است. تخته قهوه ای زیر پوشش رنگ پیدا شده است با رگه هایی از خون.


  • عزت گوشه‌گیر نمایشنامه‌نویس، نویسنده، منتقد فیلم و شاعر است. او فار‌غ‌التحصیل نمایشنامه‌نویسی و ادبیات دراماتیک از دانشکده دراماتیک هنر تهران و کارشناسی ارشد هنرهای زیبا از دپارتمان تئاتر دانشگاه آیووا است. از گوشه‌گیر تاکنون پنج کتاب به زبان فارسی منتشر شده است. از جمله مجموعه داستان‌های کوتاه: آن زن، آن اتاق کوچک و عشق، ... و ناگهان پلنگ فریاد زد: زن؛ آن زن بی آنکه بخواهد گفت خداحافظ، مجموعه کتاب شعر: مهاجرت به خورشید، و مجموعه دو نمایشنامه: دگردیسی و بارداری مریم. آثار نمایشی او توسط گروه‌های تئاتری مختلفی اجرا شده، از جمله نمایش‌نامه بارداری مریم که برنده جایزه ریچارد مایبام و نمایش‌نامه پشت پرده‌ها (بر اساس زندگی قرة‌العین) او نیز برنده جایزه نورمن فلتون شد. گوشه‌گیر در سال ۱۹۹۰، به عضویت نویسندگانِ بین‌المللی دانشگاه آیووا درآمد و از سال ۱۹۹۲ در کنفرانس‌های بین المللی زنان نمایشنامه‌نویس زن در کشور های مختلف از جمله کانادا شرکت کرده و نمایشامه هایش را اجرا کرده است. گوشه‌گیر در حال حاضر در دانشگاه دپول در شیکاگو-ایلینوی، قصه نویسی و شعر کلاسیک تدریس می کند.

نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی:

ویدیویی

بارگذاری...

فرم اشتراک ایمیلی

آرشیو شهرگان

مطالب شهرگان را مشترک شوید

برای دریافت تازه‌ترین مطاالب و به‌روزرسانی‌های مطالب شهرگان، به لیست پستی ما بپیوندید.

اشتراک شما با موفقیت انجام شد

Pin It on Pinterest

Share This