صفحه را انتخاب کنید

گفت‌وگوی دکتر علیرضا زرین با دکتر زهرا طاهری

گفت‌وگوی دکتر علیرضا زرین با دکتر زهرا طاهری

 

به‌انگیزهٔ انتشار کتاب شعر تازه‌اش « دامن به خاک می کشد ماه»

نشر ثالث – تهران، ۱۴۰۰

 

 

آشنایی‌ام با دکتر زهرا طاهری برمی گردد به فروردین ۱۳۷۲ به هنگام سفر زنده یاد منوچهر آتشی به آمریکا.   همراه آتشی از لس آنجلس به برکلی رفتم به قصد معرفی او و گذراندن چند روزی با او و دوست زنده‌یاد دیگرم دکتر حمید محامدی که میزبان من و آتشی بود.  خوشبختانه این سفر باعث شد که در شب شعرخوانی آتشی با زهرا طاهری آشنا شوم.  او در آن زمان مدرس زبان و ادب پارسی در دانشگاه کالیفرنیا در برکلی بود و دوره‌ی دکترای خود را در مطالعات خاور نزدیک ‌می‌گذرانید. این آشنایی، علیرغم کوچ او از آمریکا به ژاپن به قصد تدریس و سپس به استرالیا، تا امروز ادامه داشته است.  او پیش از کوچ‌اش، بیست جلد از کتاب‌های شعرش میلاد و پگاه را برایم ارسال کرد که به دوستان شاعر و شعر دوست هدیه کنم.  انگار که می‌دانست سال‌های درازی را دور از آمریکا خواهد بود.  در چند سال اخیر، خوشبختانه ارتباط تلفنی و اینترنتی ما بیشتر برقرار شد، به ویژه در یک دو سال اخیر که توانستیم  کمابیش در جریان فعالیت‌های ادبی همدیگر باشیم. ‌من همیشه سراغ شعرش را از او می‌گرفتم و به شعر نوشتن تشویق‌اش می کردم و حتی شعری از او به انگلیسی برگرداندم. ‌همزمان نیز، برخی از کارهای تازه‌ی شعری و ادبی‌ام را برایش می‌فرستادم. تا این که امسال انتشار کتاب شعرش «دامن به خاک می‌کشد  ماه» به‌وسیله‌ی نشر ثالث در ایران، فرصتی پیش آورد تا با او گفتگویی در زمینه‌ی شعر و فعالیت‌هایش داشته باشم. ‌این گفتگو در اصل نوعی شبه رونمایی ‌مجازی از کتاب شعر تازه منتشر شده‌ی اوست.  این کتاب گزینه‌ای است از شعرهای تازه‌اش و دو دفتر پیشین او پگاه و میلاد.  شعر طاهری، مانند خودش، متین و صبور و محجوب اما استوار است، سرشار از نشانه‌هایی  برگرفته از طبیعت چون گل و گیاه و ماهتاب و خورشید، اغلب رابطه‌ای تنگاتنگ و عاطفی با درون شاعر دارد و نماینده‌ی احساسات و اندیشه‌ی اوست.  شعری است با لطافت‌‌‌های ویژه‌ی یک زن و یک مادرِ شاعر در نگرش و پرورش موضوعات مورد نظرش. طاهری خاطرات کودکی و نوجوانی‌‌اش از شیرازِ شیخ سعدی و حافظیه و دیوان لسان‌الغیب و متونی چون مرصادالعباد را با گشت و گذارهایش در باغ‌‌‌های مینیاتوری ژاپن و فضای ذهنی سفرها و زندگی‌‌اش در آمریکا و استرالیا، در هم آمیخته ومعجونی دیگرگون می‌آفریند.  البته او هنوز، با تفاوت‌‌‌هایی شاخص، نیم نگاهی هم به شاعران معاصری چون شاملو و فروغ و دیگران دارد. با شاملو در پیوند زبانش با متون کهن و با فروغ در معاصر بودن زندگی درون شعرش با دورانی که در آن زیسته و عصر او را در بر می گیرد.  البته، این نیم نگاه  او همیشه  در سمت و سوی برخورد‌‌اش با جهان متون و پدیده‌‌‌ها، جنبه‌ای شخصی و ویژه‌ی او، و هم زمان، پنهان و گاه خودآگاهانه و گاه ناخودآگانه دارد.  شعرش حاوی امضای او  و از تشخصی شاعرانه برخوردار است.  زبان و بیانش نه تنها شاخه و برگ و باری شکفته را نمایش می دهد، بل ریشه و ژرفایی دارد که در خوانش‌‌‌های مانوس تر خود را بیشتر آشکار می سازد.  طاهری، مانند استادش دکتر شفیعی کدکنی، خودآگاهانه و به عمد به سروقت شعر نمی رود و بیشترین وقتش را با عشق خاص یک معلم به کار ارزشمند مدرسی می گذراند.  او شعر را تنها در لحظه‌‌‌های آفرینندگی و الهام، پذیرا می شود و به خواننده اهدا می کند.  به مثابه دوستی که شعر و پژوهش‌‌‌های او را دوست می دارد، شادم که مجموعه‌ای از اشعار او، همسان کارهای پژوهشی‌اش، در دسترس دوستداران شعر پارسی در ایران و جهان قرار می‌گیرد و این گفتگو تنها مقدمه‌ای است برای آشنایی بیشتر با او. دکتر زهرا طاهری تحصیل کرده‌ی رشته‌ی ادبیات کلاسیک و معاصر فارسی در دانشگاه پهلوی شیراز و دارای مدرک  کارشناسی ارشد از پژوهشکده‌ی فرهنگ ایران و دکترا از دانشگاه برکلی کالیفرنیاست. ایشان در دو ‌دهه‌ی گذشته، به تدریس زبان و ادبیات فارسی، تاریخ و فرهنگ ایران و مطالعات زنان دردانشگاه برکلی‌، دانشگاه‌ مطالعات خارجی توکیو و دانشگاه ملی استرالیا مشغول بوده‌اند. از ایشان بیش از 37 مقالە‌ی پژوهشی به فارسی و انگلیسی ) همچنین ترجمه به ژاپنی (‌در نشریات معتبر پژوهشی جهان به چاپ رسیده است و بیش از 54 سخنرانی در  کنفرانس‌‌‌های بین‌المللی و انجمن‌‌‌های ایرانشناسی داشته‌اند.  اولین کتاب ایشان به نام “حضور پیدا و پنهان زن در متون صوفیه” در سال 2007 توسط مرکز مطالعات خاورمیانه در دانشگاه مطالعات خارجی توکیو در ژاپن چاپ شد، و دومین و سومین چاپ این کتاب در سالهای 2015 و 2018 بوسیلۀ نشر ثالث در ایران به انتشار رسید. دومین کتاب ایشان با نام “سکوت کهن آینه‌‌‌ها، زندگی و شعر عالمتاج قایم مقامی” در سال 2012 با ترجمە‌ی ژاپنی در توکیو  و چاپ فارسی آن در سال 2016 به وسیلۀ نشر ثالث در  ایران منتشر شد. ایشان در حال حاضر دست اندر کار نوشتن کتاب “تصویر زن در متون اخلاقی فارسی” هستند.  بخشی از این پروژه، بورس پژوهشی کتابخانه بادلیان در آکسفورد را دریافت کرده است. ایشان برای پشتیبانی و تشویق پژوهشگران جوان در مرکز حافظ شناسی شیراز یک پژوهانه یا بورس پژوهشی به نام خودشان بنیانگذاری کرده‌اند که سالانه به پژوهشگران و هنرمندانی که در زمینه‌‌‌های متفاوت حافظ شناسی کار میکنند اعطا می‌شود.

 

علیرضا زرین: با سپاس از از اینکه پذیرفتید با هم گفتگویی داشته باشیم، میخواهم خواهش کنم از خودتان و درگیریتان با شعر و ادبیات بگویید. چگونه و کی سرودن شعر را شروع کردید؟  در مسیر تحصیلات و کوچ‌‌‌هاتان، تحت چه فرایندی شعرتان دستخوش تحول شد تا به تکوین و انتشار کتاب شعر «دامن به خاک می کشد ماه» رسید؟

 

زهرا طاهری: من هم از شما سپاسگزارم برای پیشنهاد این گفتگو.

راستش گمان نمیكنم بتوانم زمان مشخصی برای نقطۀ آغازین نوشتن شعر در خط زندگيم پيدا كنم، اما میتوانم بگویم که خيلی قبل از شروع به نوشتن، بدون اینکه بدانم، سر و كارم با شعر افتاده بود. من هم به اين گفته اعتقاد دارم كه در فرهنگ ما لالايی‌ها نقطۀ شروع آشنايی بچه‌‌‌ها با زبان و موسيقی و رنگ و شگفتی‌های طبيعت هستند. مجموعۀ تصويرهای این لالایی‌ها به گمان من در ناخودآگاه ذهن سادۀ كودكی‌مان نقش می‌بندند و می‌شوند نخستین پل ارتباطی مان با گل و گیاه و جویبار و آسمان و رنگ و هم با جهان شعر. من هم در زمزمه‌‌‌های مادرم، وقتی پای گهوارۀ خواهر و برادرهای كوچكتر از من لالايی میخواند با شعر و ظرافت‌‌‌های موسيقيایی آن خو میگرفتم. مادرم، بدون اینکه وقت خواب باشد، موقع آشپزی و خیاطی هم لالایی میخواند. تداوم موسیقی و شعر این لالایی‌ها روشن‌ترین خاطرات دوران بچگی منند. خب، از برکت چنین رسم و رسوم و عادتهای فرهنگی بی‌آنكه بدانيم وزن و تصويرهای شاعرانۀ اين لالايی‌ها در ما رسوب میكنند و شايد عشقی كه ما به مثابه يك قوم به شعر داريم از همين جا شكل میگيرد. البته وقتی جهان جادويی بچگی گذارش به مرز “بزرگ شدن” میرسد، در گیرودار یاد گرفتن دویدن‌های زندگی، معمولآ شگفتی‌های اين تصويرها كمرنگ می‌شوند. مگر اینکه شانس بیاوریم و چیزی نگذارد رشتۀ این پیوند پاره شود. در زندگی من نگهدارندۀ این رشته، عشقی بود كه عمويم به حافظ و شاهنامه داشت. این عشق در داستان گویی‌‌‌های شبانه از شاهنامه و فال گرفتن مدام از حافظ، دروازۀ جهان ذهن و زبان و تصوير و موسيقی را به روی من باز نگه داشت و نگذاشت پيوند من از شعرگسسته شود. عمویم عصرهای پنجشنبه يا صبح‌های جمعه مرا به حافظیه می‌بردند. زیبایی این یک تکه خاک همیشه تماشایی است با آن رنگ سنگهای گندمک و پاشویه‌‌‌های حوضهای آبی و درختهای نارنج. مخصوصاً در تابستان. مثل همین حالا محوطۀ ورودی و پله‌های سنگی ایوان قبل از مقبره پر از گلدان‌های سفالی قدیمی بود با شمعدانی‌‌‌های پرپشت و خاک‌های سیراب خیس و برگهایی که از آنها آب می‌چکید. هنوز هم فضای حافظیه خودش شعر است. شعر برهنۀ مجسم که در تصویر هم نمی‌گنجد. از آن شعرها که نمیشود نوشت‌شان. خیلی‌ها نوک دو انگشت یا کف دستشان را روی سنگ مرمرین مزار می‌گذاشتند و غزل “مژده‌ی وصل تو كو كز سر جان برخیزم” را با صدای بلند می‌خواندند. این برای من بی سر و صدا تعریف شعر بود. پيدا كردن نيمه‌ای از يك ديوان قديمی حافظ در انباری خانه هم، در سال‌های نخستین دبستان كه من میتوانستم با هجی كردن، جمله‌ها را بخوانم رشتۀ پيوند مرا با شعر محكم تر كرد. این مفهومش این نیست که در هشت نه سالگی میتوانستم شعرهای حافظ را درست بخوانم و یا بفهمم، چون سالها طول كشيد تا یاد بگیرم كه چقدر از شعرهای اين كتاب قدیمی را غلط میخوانده‌ام، اما تاثير موسيقيايی و کلامی اين درگيری مدام با شعر، در من بطور طبیعی رسوب میكرد. بعدها، آشنايی با شعر نيما و حلقۀ شاعران بعد از او در دورۀ دبیرستان برای من ورود به جهان شعری ديگری بود. سياه‌مشق‌های بسياری را هنوز نگه داشته‌ام كه تاريخ چهارده پانزده سالگی‌ام را دارند. شاید در همین زمانها بود که شروع به نوشتن شعر کردم. همه یکسره تحت تاثير شعرهايی كه میخواندم. و همه بطور جدی درگیر وزن. قاعدتاً این نوشته‌‌‌ها يك نوع تقليد سرسری بودند از واژه و حس و زبان شعرهایی که میخواندم، بدون هيچگونه درك و دريافت تجربی. مجموعۀ اين آشنایی‌ها مرا واداشت كه از همان سال‌های دبيرستان ادبيات بخوانم. بازار انجمن‌های ادبی هم بسيار گرم بود، از جمله شعر خوانی‌های منظم هفتگی در خانۀ فرهنگ شيراز که یکی از مایه‌های دلخوشی برای آنهایی بود که تازه دستی به قلم برده بودند. این دوره‌ای بود که شعر شهر بعد از نسل پیشگامانی چون توللی و حمیدی و خایفی رسیده بود به دست اوجی و دستغیب و بنیاد و جورکش و شیعتی و شمس‌پور و پساوند و رومی و نوذری و بعد، صف شکن.

 

پس تحصیلات شما هم به خاطر این علاقۀ عمیق به شعر و ادبیات بوده است.

 

– بله، از بخت بلند. درس خواندن من در همان خط ادبيات تا همین امروز هم ادامه پيدا كرده است. هيچ ترديدی ندارم كه بودن در فضای ادبیات و خواندن متون شعر و نثر كهن فارسی در آشنايی‌ام با شگفتی‌‌‌ها و پیچ و خم‌های گستردۀ زبان و ژرفای مفاهيم آن نقش بسيار عمده ای داشته است. سر و کارمان با بسياری از متون عرفانی فارسی که میافتد میبینیم که زبانشان، زبان شعر است. فصل آفرینش در مرصادالعباد، شعر است. نوبت ثالثه كشف‌الاسرار ميبدی شعر است. زبان و تصاویر بسياری از ترجمه‌‌‌های قصص، زبان و مفاهيم شعری‌اند. زبان روایت و تصويرهای اساطير ايران باستان هم همینطور. همه زبان و مفاهيم شعری دارند. اسطورۀ بار گرفتن دختران در درياچۀ ‌‌‌هامون از فرۀ زرتشت و زايش ناجی‌ها در سه هزارۀ متوالی بعد از او، سرشار از مفاهيم و تصويرهای شعری‌اند. گاهی فکر می‌کنم اینها همه شعرهای بلند شاعران هزاره‌ها و سده‌های پیشین‌اند که از ناهمواری‌های زمان و دهلیزهای تو در توی اعتقادات‌ و باورها عبور کرده‌اند تا به دست ما برسند. برای همين من هرگز به درس خواندنم به عنوان طی مدارج تحصيلی نگاه نكرده‌ام. آميختگی با ادبيات و بخصوص شعر، همیشه قسمت بزرگی از زندگی من بوده است. شايد اگر پيشۀ ديگری هم داشتم باز تا همین اندازه زندگی‌ام با شعر و نثر فارسی درآميخته بود. اين ارتباط از درون با ادبيات احتمالاً تاثير بسياری در ساختن ذهن و زبان شعر من داشته است. به نظر من نه تنها جایگاه تجلی، که جان و قلمرو شعر، زبان است و هرچه اتفاق می‌افتد در همین چهارچوب اتفاق می‌افتد. وقتی کسی رگ و ریشۀ زبان را می‌شناسد، ابعاد واژه‌ها را فراتر از سطح حروف شان می‌بیند و میتواند لایه‌های زیرین آنها را در زبان بکار بگیرد. در تعریفی گفته‌اند كه شعر انفجاری است كه در زبان اتفاق می‌افتد، من معتقدم که شعر معجزه‌ای است كه در زبان اتفاق می‌افتد تا به اندیشه و دریافت و تجربه در تن واژه‌ها عینیت ببخشد. تا کلام را از زندگی ملال آور روزمره‌اش بیرون بکشد و قابل رؤیت کند. زبان در شعر به هر شکلی که بکار گرفته شود هیئت قابل رؤیت اندیشه است و مرکب آن.

 

میخواهم از تجربۀ کوچ و شعر برایمان بگویید. شما پس از پایان تحصیلاتتان در دانشگاه برکلی، به دانشگاه مطالعات خارجی توکیو به ژاپن رفتید برای تدریس در بخش ایرانشناسی، و در ده سال گذشته هم در دانشگاه ملی استرالیا تدریس کردهاید. چگونه در مسیر این کوچ‌‌‌ها که پهنۀ جغرافیایی چند کشور را در برمیگیرد، شعرتان دستخوش تحول شده است؟

 

– من معتقدم که به عنوان یک ایرانی، تجربه‌های زندگی برای نسل من تنها به كوچ محدود نمی‌شود. وقتی آدم در زمان‌هایی زندگی میكند كه مصداق شعرِ «از اين سموم كه بر طرف بوستان بگذشت / عجب كه برگ گلی ماند و بوی ياسمنی» حافظ است، در کوران تجربه‌هایی بسیاری، گاه همه سنگين و تلخ، از همه سو می‌ماند. اين تجربه‌ها گاهی به سختی عبور از آتش‌اند و بی‌ترديد تاثير ژرفی دارند بر جهان‌بينی و نگاه ما به خودمان و همچنین حضور و جایگاه انسان در هستی. با انديشه و اندوه  و سردرگمی و شادی‌هایش. من هم از تودرتويی اينگونه تجربه‌‌‌های تاریک بارها گذشته‌ا‌م و گمان می‌کنم رگ‌‌‌های درك و دريافت‌‌های ناشی از آنها را باید بشود در شعرهایم پیدا کرد. در جهان امروز، كوچ گاهی بيشتر از سر ناچاری است و در حقیقت از بد حادثه به جايی پناه بردن. اما من كوچ را دوست دارم. ديدن جهان از درون برای من زندگی است. یک زمانی جهان برای من در شیراز خلاصه می‌شد و درخت‌های نارنج و خرمالویش که همیشۀ خدا از روی شانۀ آجری دیوارحیاط‌ها به کوچه سرک می‌کشیدند. اما کوچ و ديدن شگفتی‌های سرزمين‌های ديگر، از مزرعه‌‌‌های كوچك و برنج‌زارن بزرگ در روستاهای دور افتاده و چشمه‌های آب گرم تا معبدها، جشنها، و آداب و رسوم، موسیقی، ادبیات و مهمتر از همه، مهمتر از همه، انسان‌ها و زير و بم‌های زندگی و دیدگاه‌ها و روابط انسانی اهالی زمین، برايم تجربه كردن يك زندگی دیگر و درک و دریافت جهان‌‌‌های ديگر شد. من یاد گرفته‌ام که سرزمین مادریم فقط خاکی نیست که هنگام کوچ در یک حیطۀ جغرافیایی بجا می‌ماند، بلکه این سرزمین، زبان و فرهنگ و شعر و موسیقی و آداب و رسوم و مهر و رنگ هم هست که من میتوانم به هر کجای دیگر زمین که میروم آنها را با خودم ببرم. هرکجای زمین که باشم می‌توانم سفرۀ هفت سین‌ام را در اولین روز بهار ایران بچینم و سیزده روز گسترده نگهش دارم، حتی اگر مثل امروز در سرزمینی زندگی کنم که روز اول بهار ایران، روز اول فصل پاییزش است. عصارۀ فرهنگ و هنر و شعر آن خاک را میشود در خرد کلام فردوسی و دیوان حافظ و رنگ ترمه‌ها و موسیقی کلهر و صدای شجریان و زبانی که با بچه‌هایمان حرف می‌زنیم با خود برداریم و برویم به دیدن جهان. مخصوصاً که بیشتر کوچندگان، به دلایل بسیار، در سرزمین مادری خود ناخواسته‌اند و احساس غربت می‌کنند. البته تجربۀ کوچ به من نشان داده است که ما ایرانی‌ها زودتر از اینکه بار و بندیل فرهنگی را که به جانمان بسته است در کوله بار سفرمان بگذاریم، دردها و نگرانی‌های آن خاک را در آن جا می‌دهیم و انگار هر کجای جهان که برویم نمازمان را رو به قبلۀ همان خاک مادری می‌خوانیم. شنیدن خبرهای ایران هر روز اول صبح و بعد نگران بودن برای همۀ کمی و کاستی‌ها تا آخر شب، داستان زندگی خیلی از ما ایرانی‌ها در مسیرهای کوچ است. اما موهبت کوچ اینست که در رویارویی با فرهنگ‌های دیگر در سرزمین‌های دیگر یاد میگیریم. در آشنایی رو در رو با دیدگاه‌های کسانی که معمولاً “دیگری” خوانده می‌شوند رشد می‌کنیم. احترام به انسان را، در هر رنگ و جنس و با هر عقیده و باور، یاد می‌گیریم. می‌آموزیم که بشنویم و گمان نکنیم که تمام جهان نشسته است که ما حرف بزنیم چون حقیقت هستی و زندگی و تاریخ را فقط به دست ما سپرده‌اند. در حقیقت ما درخت‌هایی هستیم که گرچه ریشه‌‌‌هایمان در خاک آن زمین‌اند، شاخه‌‌‌هایمان از روی دیوار مرزها به زمین‌‌‌های همسایه کشانده‌ایم. برای دیدن جهان فراسوی مرزهایی که برایمان ساخته‌اند. تجربۀ من این است که دلتنگی برای آن خاک همیشه می‌ماند، اما گاه به دیدن جهان می‌ارزد. این کوچ‌ها با تلخی سمومی که بر طرف آن بوستان گذشته است و میگذرد بی‌تردید به همراه درک و دريافت‌های تجربی و حسی‌اش در جان آدم ته نشين می‌شوند و زمان نوشتن و سرودن شعر كه میرسد، از هفت توی ضمير ناخودآگاه در شعر روان می‌شوند و بر زبان و ذهن و دیدگاه شعر تأثير میگذارند. شعر من هم از این قاعده بیرون نیست.

 

–  در مورد پژوهش‌هایتان برایمان بگویید. در یکی از کتاب‌هایتان، در مورد آثار مولانا و خانوادۀ او (به ویژه زنان خانواده‌اش) پژوهش‌های نوآورانه‌ای داشته‌اید، این گونه برخورد با یک غول کلاسیک ادب فارسی، چگونه در اندیشه‌‌‌های شاعرانه تان ارتباط و همزیستی ایجاد کرده است.

 

–  در كارهای پژوهشی، وقتی سر و كارمان با سندهای تاريخی و كند و‌كاو در چون و چرايی يک موضوع اجتماعی، ادبی یا تاریخی است، نمی‌توان و نبايد زاویۀ دید شاعرانه را بکار گرفت. در كتاب حضور پيدا و پنهان زن در متون صوفيه من در نوشته‌های تعليمی صوفیان و عارفان و گزارش‌های تاريخی و تذکره‌ها به دنبال زنانی گشته‌ام كه به نوعی با اين تعاليم در ارتباط بوده‌اند. شايد در بررسی شعر و يا سخن‌هایی كه از اين زنان جا مانده، به زبان و ذهن آنها از ديدگاه يك شاعر پرداخته باشم، يا در مبحث كراماتشان به شعرگونه بودن رواياتی كه در دست است اشاره كرده باشم، اما به طور كلی پژوهش، الفبای خودش را دارد و قوانین خودش را. حوزه‌ای است کاملآ جدا از شعر.

بررسی حضور زنان در حلقه مريدان مولانا كه بخشی از كتاب حضور پيدا و پنهان زن در متون صوفیه است، يك بررسی تاريخی است. ارتباط اجتماعی مولانا از يك طرف با زنانی كه با عوالم عرفانی آشنايی داشته‌اند و از طرف ديگر با زنان خاندان فرمانروايی سلجوقيان آسيای صغير، موضوع اين پژوهش است و از عوالم شعر و شاعری به دور. اشاراتی هم كه در اين فصلِ كتاب به مثنوی و يا معارف بهاء ولد شده است همه پيرامون جايگاه عناصر مؤنث در جهان بينی مولانا و پدرش دور میزنند و از حيطۀ پژوهش پايشان را فراتر نمی‌گذارند. بررسی تاريخ و چند و چونی آن از يك ديدگاه بی طرف حوزه‌ای مستقل در پژوهش‌های علمی است و نیاری به ذهنیت شاعرانه ندارد، مگر اينكه موضوع پژوهش مستقيما با شعر ارتباط داشته باشد.

در كتاب سكوت كهن آينه‌‌‌ها هنگام بررسی شعر عالمتاج قايم مقامی خواهی نخواهی من از ديدگاه يك شاعر به سروده‌‌‌هايش نگاه کرده‌ام، اما در بخش گزارش‌‌‌هایی كه به تاريخچۀ زندگی‌‌اش مربوط می‌شوند بايد در چارچوب قوانين پژوهش میماندم. موضوع كتابی هم كه در دست نوشتن دارم مربوط به زن و ادبيات است و به بررسی تصوير زن در كتاب‌های اخلاقی فارسی، مانند نوشته‌‌‌های غزالی و خواجه نصیر طوسی می‌پردازد. این پژوهش هم فاصلۀ بسياری با جهان شعر دارد. در حقیقت تجربه به من ياد داده است كه بايد در كار پژوهشی‌ام پايبند اصول پژوهش بمانم و از جهان شعری ذهنم فاصله بگیرم، مگر اینکه پای تأويل و تفسير شعر يا زيبايی شناسی آن در میان باشد. البته در زمانی كه من روی مبحث مولانا در كتاب حضور پيدا و پنهان زن در متون صوفيه كار می‌كردم، خواندن مدام متون عرفانی، بخصوص معارف بهاء ولد، مرا با بعد ديگری از شگفتی‌‌‌های زبان فارسی، گاه در ساختار و تصويرهايی نفس‌گير، روبرو میكرد كه بی‌ترديد بر ذهن و زبان شعر من تأثیرگذاشته است. اما به هر صورت در یک کار تحقیقی، اندیشۀ شاعرانه بایستی کنار بماند تا خط پژوهش، منطقی و درست پیش برود. شايد در پاسخ چگونگی همزيستی پژوهش و شعر بتوانم بگويم که به نظر من پژوهش يك انتخاب است برای يافتن پاسخ‌هايی كه به چونی و چرايی مربوط میشود، اما شعر جزيی از زندگی است، شايد حتی بدون اين كه انتخابش كرده باشیم. 

 

– در مورد دانشگاه برکلی بگویید. این دانشگاه در دهۀ ۱۹۹۰ یکی از مراکز عمدۀ فعالیت‌های فرهنگی ایرانشناسی در آمریکا بود و میزبان بسیاری از شاعران و نویسندگان و نقاشان و پژوهش‌گران و فیلمسازان ایرانی. تا آنجا که به یاد دارم در دهۀ 90 که شما هم دانشجو و هم مدرس زبان و ادبیات فارسی در بخش مطالعات خاور نزدیک این دانشگاه بودید، این فعالیت‌های فرهنگی در اوج بود و شما هم یکی از دست‌اندرکاران و برنامه‌ریزان این سخنرانی‌ها بودید. باید خاطرات ناگفتۀ فراوانی از این برنامه‌‌‌های فرهنگی و رفت و‌آمدها و سخنرانی‌ها داشته باشید.

 زهرا طاهری با احمد شاملو و محمود دولت آبادی در کلاس درس در دانشگاه کالیفرنیا – برکلی

 

– بله، من هم معتقدم که آن دوران، دوران طلایی فعالیت‌های فرهنگی در زمینۀ ایرانشاسی در دانشگاه برکلی بود، و بی‌تردید همه را یکجا مدیون همت و همچنین جایگاه دکتر حمید محامدی در جوامع علمی-فرهنگی ایرانیان بودیم. در سال 1990 به پیشنهاد دکتر محامدی انجمن فرهنگی «گروه بررسی مسایل ایران» را در دانشگاه برکلی ثبت کردیم. یک گروه کوچک چهارنفره بودیم. دکتر محامدی که سمت استادی بر همۀ ما داشتند، علی فردوسی طوسی، علی کاشانی و من. البته در دوره‌‌‌های بعد کسان دیگری هم به گردانندگان این انجمن اضافه شدند، اما هستۀ مرکزی تا زمانی که من در کالیفرنیا زندگی می‌کردم کمابیش همین چهار نفر بودند. اولین سخنرانی این گروه را برای بزرگ علوی گذاشتیم که از پشت پردۀ آهنین بلوک شرق برای اولین بار پایش را گذاشته بود بیرون و برای مدتی مهمان دکتر محامدی بود. در سخنرانی بزرگ علوی، که بیشتر شرح خاطراتش بود، سالن بزرگ اجتماعات “اسپراول‌‌‌هال” جای سوزن انداختن نبود و بیشتر از سیصد و پنجاه نفر از نقاط دور و نزدیک شمال کالیفرنیا برای دیدن بزرگ علوی و شنیدن حرف‌هایش خودشان را به دانشگاه برکلی رسانده بودند. برای یک گروه کوچک فرهنگی که مدت کوتاهی بود خودش را به ثبت رسانده بود، این شروعی فراتر از تصور بود. ما مستمعین خودمان را یافته بودیم و پس از پایان سخنرانی، با یک لیست عریض و طویل آدرس پستی در دست، چراغهای سالن را خاموش کردیم. 

در طول شش-هفت سال آیندۀ پس از آن، گروه بررسی مسایل ایران میزبان پژوهشگران و هنرمندانی بود که به دلیلی پایشان به آمریکا میرسید. ما هیچگونه بودجۀ دانشگاهی و غیر دانشگاهی نداشتیم و همه چیز بر اساس تلاش و زحمت و همت دست اندرکاران گروه می‌چرخید. بهرحال نگهداشتن کیفیت کار آسان نبود، اما ما تلاشمان را می‌کردیم. این نکته هم که از شمار کسانی که برای شنیدن این سخنرانی‌ها از نقاط دور و نزدیک شمال کالیفرنیا به این گردهمایی‌‌‌ها می‌آمدند هرگز کم نشد، ما را امیدوار میکرد که داریم کارمان را درست انجام میدهیم. گمان نمی‌کنم بتوانم نام همۀ سخنرانان را بشمارم و حتمآ نام بسیاری از قلم خواهد افتاد. اما سعیدی سیرجانی، مهشید امیرشاهی، احمد شاملو، هوشنگ ابتهاج، محمود دولت آبادی، ایران دررودی، عباس کیارستمی، دکتر محمد‌جعفر محجوب، منوچهر آتشی، دکتر همایون کاتوزیان، دکتر عباس میلانی، استاد محمد رضا شجریان ، داریوش آشوری، سیمین بهبهانی، منیرو روانی پور، شاهرخ گلستان، شهریار مندنی پور، شهرنوش پارسی پور، و دکتر جلیل دوستخواه از جمله میهمانان سخنران ما بودند. و خوب، بیشتر این سخنرانان چند روزی هم در خانۀ دکتر محامدی یا خانه‌های ما می‌ماندند و بازار رفت و آمد و دید و بازدید و مهمتر از همه بحث و گفتگوهای ادبی و فرهنگی هم بسیار داغ بود. تا آنجا که به خاطر دارم برنامه‌ریزی سفر و سخنرانی‌های منوچهر آتشی را شما در امریکا تنظیم کرده بودید و همراه آتشی چند روزی هم از لس آنجلس به شمال کالیفرنیا آمدید و از نزدیک می‌دیدید که همۀ رفت و آمدها و گردهمایی‌‌‌ها و بحث و گفتگوها بر محور ادبیات فارسی و هنر ایران می‌چرخید. از میان این سخنرانان،  دکتر محجوب به دعوت دانشگاه برای یک سال در بخش فارسی، ادبیات کلاسیک تدریس کردند که متآسفانه آخرین سال حیات شان بود؛ و آقای احمد شاملو هم برای یک ترم ادبیات معاصر فارسی را تدریس کردند. البته ناگفته نماند که تلاش‌های دکتر محامدی و پشتیبانی پرفسور حامد الگار که رییس بخش فارسی در مرکز مطالعات خاور نزدیک دانشگاه برکلی بودند، چنین استخدام‌‌‌هایی را میسر می‌کرد. خاطرات در مورد این دوران بسیار است، اما حتی اشاره کردن به آنها مثنوی هفتاد من کاغذ میشود.

 

– به یاد دارم که در آن سال‌ها شما کلاس ادبیات معاصر فارسی را در برکلی تدریس می‌کردید.

 

– بله، وقتی من وارد دانشگاه شدم، خانم دکتر پیرنظر و آقای دکتر جوادی اساتید بخش ایرانشناسی بودند. بعد از رفتن آقای دکتر جوادی از دانشگاه برکلی تدریس کلاس ادبیات معاصر فارسی به من محول شد. زمانی هم که شاملو استاد مدعو کلاس ادبیات معاصر بود، من مدرس کلاس بودم. یک ترم تدریس همراه شاملو برای من تجربۀ جالبی بود. در این کلاس معمولاً بین نوزده تا بیست و پنج نفر دانشجو داشتیم،  اما آن ترمی که قرار شد با شاملو کلاس را تدریس کنیم تعداد شرکت کنندگان ناگهان به شصت هفتاد نفر رسید. نه اینکه همه دانشجو باشند. ایرانی‌ها از اطراف و اکناف شمال کالیفرنیا می‌آمدند و می‌نشستند سر کلاس. مجبور شدیم به کلاس بزرگتری نقل مکان کنیم. اول کار هم مسؤلین دانشگاهی مخالفت‌‌‌هایی کردند، اما بعد دیدند که کاریش نمی‌شود کرد. البته بعد از چند جلسۀ اول تب دیدن یک شاعر معروف در مردم تا حدی فروکش کرد و باقی ماندند همان بیست و چند نفر دانشجویی که باید درس می‌خواندند و امتحان می‌دادند.

 

– از دانشگاه و پژوهش و فعالیت‌های فرهنگی برگردیم به شعر. در بارۀ کتاب دامن به خاک می‌کشد ماه بگویید.

 

–  كتاب دامن به خاك می‌كشد ماه، مجموعۀ سه دفتر شعر است، دفتر اول و دوم به نام‌های ميلاد و پگاه نخستين قبلا در آمريكا به صورت جزوه‌های كوچكی چاپ شده بودند ولی دفتر سوم این کتاب مجموعۀ شعرهايی است كه قبلا چاپ نشده‌اند. نشر ثالث – که ناشر کارهای پژوهشی من هم هست- هر سه جزوه را در یک کتاب چاپ کرده است. از ديدگاه من تفاوت‌های عمدۀ ذهنی-زبانی اين سه دفتر به روشنی نشانگر درك و دريافت‌های يك مسافر است كه وقتی كوله بارش را روی نقطه‌ای از خاك به زمين میگذارد، حس بيگانگی نمی‌كند. عبور من از خط اين مسيری كه شما آنرا كوچ می‌ناميد، هميشه با حس تعلق همراه بوده است. حس تعلق به خاک و مردمانی که میانشان زندگی کرده‌ام. امروز همان قدر که دلم برای همۀ شيراز و رنگ سبز مرمری رودخانۀ دز در دزفول و آبگیر جلو طاق بستان و مقبرۀ عطار و رقص کرمانجی بجنورد تنگ می‌شود، دلم برای باران‌های موسمی خرداد ماه در ژاپن هم تنگ می‌شود، یا چشمه‌‌‌های آبگرم و مزرعه‌‌‌های سبزیکاری محلی و پیرمردان و پیرزنانی که دست و بال و زندگی شان همیشه درگیر یک خاک نمناک رویاننده بوده. یا آبگیرهای باقیمانده از رودخانه‌‌‌های جنگل “یوسی متی” در تابستان. یا میدانگاه “آزادی بیان” نزدیک در ورودی ضلع جنوبی دانشگاه بركلی و خیابان تلگراف. دامن به خاک میکشد ماه مجموعۀ تجربه‌‌‌های زندگی من از مسیر پر پیچ و خم کوچ در چهار سرزمین مختلف با فرهنگ‌ها و زبانهای متفاوت است.

 

– موقعیت شعر امروز ایران را چگونه می‌بینید؟  امروز زنان شاعر بسیاری چه در ایران و چه بیرون از ایران  سرشار از کوشش و تلاش شعر می‌سرایند. با کار کدامیک از این شاعران آشنایی دارید؟

 

– موقعیت شعر امروز ایران همانست که باید باشد. شعر، آیینۀ اندیشه و زبان عصر خویش است. حصار و بند نظریه و قانون هم نمی‌شناسد. گاهی اساتید من در ایران گله میکنند از اینکه شعر امروز فارسی به بلبشوی غریبی دچار شده است. من معتقدم اگر اینطور باشد، مفهومش اینست که جامعۀ امروز ایران دچار بلبشوی غریبی است و ما این بلبشوی غریب را در آینۀ شعرش می‌بینیم. در دهۀ دوم بعد از انقلاب، جریان‌های جدید شعری برای بسیاری از اهالی شعر و ادب فارسی صورت یک فاجعه را داشت. بعضی از دست اندرکاران شعر فارسی معتقد بودند که برخی از جریان‌های شعری دهۀ دوم بعد از انقلاب حدیث «پرستاری بود که در تابستان با چتر از روی ریل قطار میپرید و در فنجان قهوه شیرجه می‌رفت.» همینقدر متفاوت، همینقدر بی‌مفهوم. بنظر من همان جریان‌های شعری هم ضرورت و زادۀ شرایط اجتماعی بودند و حکم آینۀ ذهن و زبان برآمده از آن شرایط خاص اجتماع خود را داشتند و دارند. یعنی همین شعر هم فرزند خلف زمانۀ خویش است، حتی اگر به نظر گروهی ناخلف قلمداد شود. امروز شعر درگیر تجربه‌های بسیار تلخ و تازه‌ای است. هرگز شعر معاصر ما در دهه‌‌‌های نخستین بعد از نیما دست به گریبان چنین تجربه‌‌‌هایی نبوده است. چه از نظر زبان، چه از نظر اندیشه، و برای همین ذهن و زبان خاص خودش را می‌طلبد. واژه و تصویر و ایهام و تشبیه و استعاره و تمثیل یا بی‌واژگی و بی تصویری و بی ایهامی و بی تشبیهی و بی استعارگی و بی تمثیلی خودش را می‌طلبد. و سر جای خودش است. درست همانجا که باید باشد.

امروز تعداد شاعران زن ایرانی بسیار زیاد و قابل توجه است. این زنان در شعرشان با تجربه‌‌‌هایی بسیار متفاوت، تلخ و گاه غریبی دست و پنجه نرم میکنند. نه اینکه این تجربه‌ها در تاریخ اتفاق نیفتاده باشند. نه. فقط امروز امکان گفتن و شنیدنشان وجود دارد. در ادبیات کهن فارسی هرگز شعر زنانه به این مفهومی که امروز وجود دارد نداشته‌ایم.

من با شعر بیشتر زنان امروز ایران کمابیش آشنا هستم. شعرهایشان را می‌خوانم و به جای قضاوت کردن یا رای صادر کردن، به شعرشان فکر میکنم و ازشان یاد میگیرم. چه آنان که در ایران زندگی میکنند، چه آنان که بیرون از ایران هستند. با کارهای الینا نریمان، گراناز موسوی، مهرانگیز رساپور، پیرایۀ یغمایی، نسرین رنجبر ایرانی، لیلا کردبچه، فاطمۀ کشاورز، و مریم ایروانیان از نزدیک آشنا هستم. بیشتر کارهایشان را خوانده‌ام و شعرشان را دوست میدارم. مخصوصاً شعرهای الینا نریمان را. با شعردیگر زنان شاعر، از مهری رحمانی و ژیلا مساعد و مینا اسدی گرفته تا  فیروزۀ میزانی، رزا جمالی، محبوبۀ بصری، و هنگامۀ هویدا، آنا لمسو، فاتیما رنجبری، آلیا میرچی، رها ظفر، و بهار قهرمانی هم آشنا هستم. کار این شاعران بسیار از هم متفاوت است، اما هر کدام گوشه‌ای از واقعیت و تاریخ شعر فارسی معاصر است. چندی پیش با شعرهای یک شاعر مرودشتی بنام طاهرۀ خنیا آشنا شدم که به اصطلاح شاعران امروز ایران “کلاسیک کار” است. همۀ کارهایش را ندیده‌ام اما در میان آنچه در دسترسم بود، چند شعر بسیار خوب دیدم که حتی پراکندگی‌هایش، پراکندگی‌های طبیعی اندیشه و حس و زبان زن در جامعۀ امروز ایران است. به حکم “کلاسیک کار” بودن، شعرهایش وزن را نگه داشته‌اند. معلوم است وزن را خوب می‌شناسد، و با قافیه هم آنطور که دلش میخواهد رفتار میکند. اینهم یک ضرورت طبیعی است که در شعر “کلاسیک کارهای” امروز ایران کارسازی میکند. زبان شعرش در چند غزلی که من دیده‌ام، زبان ضروری همین زمان‌های است که در آن زندگی میکنیم. تند، برهنه، و دور از پرهیز. شاید برای اینکه زبان حکم و قانون جامعه‌ای که در آن زندگی میکند تند، بی واهمه، و دور از پرهیز است. به نظر من پای شاعران زن امروز که به میان می‌آید، با یک معیار‌سازی روبرو هستیم که نگاه کردن به کار آنها و دیدن جایگاه آنها را دشوار می‌کند. همه می‌گویند هنوز کسی جای فروغ نیامده است. من فکر می‌کنم قرار نیست کسی جای فروغ بیاید. فروغ آمده است و جایگاه بلند و به حق خودش را در شعر معاصر فارسی دارد، اظهر من الشمس. زنان شاعر بعد از او هم جایگاه خودشان را دارند. حالا ما نشسته‌ایم، مثل سربازی که دنبال معافیش می‌گشت و هر کاغذی را که دم دستش می‌آمد پاره می‌کرد و می‌گفت: “نه، اینهم نیست،” شاعر‌‌‌ها را ورق میزنیم و می‌گوییم: “نه، اینهم که مثل فروغ نیست.” کاش بشود به دنبال “مثل فروغ بودن” نگردیم و بدون مقایسه کردن با این الگو به شعر امروز زنان ایران نگاه کنیم. شمار قابل توجهی از زنان شاعر ایرانی، چه در ایران و چه بیرون از ایران کارهای بسیار قابل تأملی دارند و در زبان امروز شعر حرف تجربه‌‌‌های امروزشان را می‌زنند و حق دارند جایگاه خودشان را داشته باشند.

 

– آشنایی با برخی از شاعران امروز چه تآثیری در شناخت شما از فضای شعر و شاعری در ایران داشته است؟

 

– نکتۀ جالبی را مطرح کردید. من صلاحیت سخن گفتن از فضای شعر و شاعری در ایران را ندارم، چون در آن فضا زندگی نمی‌کنم و طبیعتاً از چند و چون و کم و کاستی‌‌‌هایش شناختی ندارم. اما برخی از شاعرانی که با آنها آشنا هستم، مخصوصاً زنان شاعر، می‌گویند که شعر در ایران امروز دچار باند بازی و حتی مافیا بازی است و شاعر باید به یک گروه که دست اندرکارانش دفتر و دستک و اسم و رسم و تریبونی دارند، وابسته باشد تا تبلیعات نقدنویسی‌شان او را به عرش ببرد و مورد قبول خلقش جلوه دهد. بدون تردید اینگونه مشکلات هم ناشی از سیستم اجتماعی امروز ایران است و باعث می‌شود که سره و ناسره درهم بیامیزد و منجر به این مصیبت شود که خزف بازار لعل را بشکند. شهرت‌های کاذب براساس محاسبات دلالی هم پدیده‌ای است که می‌تواند آسیب‌‌‌های جبران ناپذیری به شعر امروز ایران وارد کند، و آنرا به سمت و سوی داد و ستد بکشاند. این شاعران دور ایستاده از باندبازی و مافیا بازی، از دست پدیدۀ اختلاس‌‌‌های شعری هم گله دارند و می‌گویند کارهای خوب شاعران نوپا مورد دستبرد قرار می‌گیرد. اگر واقعاً چنین باشد، باز هم جای تعجب نیست چون اینکار هم در سیستم اجتماعی و اخلاقیات امروز قبح خود را از دست داده است. به نظر من گوشه‌ای از مشکلات دیگر شعر امروز ما در ایران هم کلاس‌های شعرسازی هستند که بسیار رایجند. مشتریان این کلاس‌ها، که همه جوانان مشتاق به شعر و شاعری‌اند، تعریف‌ها و الگوها و معیارهای یک مدرس را از شعر، معیارهای شعری خود می‌سازند و مثل سری دوزی‌های قدیم بازاری، با یک الگوی خاص، نوشتن شعر را تمرین می‌کنند و در حقیقت شعر صادر می‌کنند. واقعیت اینست که اگر کسی شاعر نباشد، هرگز در این کلاس‌ها شاعر نخواهد شد. گوهر شعری باید در شاعر وجود داشته باشد. همانطور که استعداد نقاشی را با رفتن به کلاس نقاشی نمی‌توان آموخت، یا صدای خوب را با رفتن به کلاس آواز نمی‌توان آموخت، همانطور هم جوهر شاعر بودن را با رفتن به کلاس شعر نمی‌توان آموخت. کشیدن آن چهارخانه‌‌‌ها هم راه به جایی نمی‌برد. البته رفتن به کارگاه‌های شعر یا جلسات شعر‌خوانی برای کسی که شاعر است می‌تواند راهگشای پرورش استعداد شاعریش باشد. اما در هر حال استعداد سرودن را نه میتوان قرض کرد نه میتوان آموخت. متاسفانه نمونۀ اینگونه سری دوزی‌های کلاس‌های شعر هم در بازار کتاب امروز ایران کم نیست.

 

– حالا که به برخی از شاعران زن معاصر پرداختید، من به این پرسش میرسم که با شعر دیگر شاعران امروز ایران چقدر آشنایی دارید؟ تحول و رشد را در کار آنها چگونه می بینید؟

 

– این روزها دسترسی به شعر شاعران ایرانی، هر جا که باشند امکان پذیر است، برای همین تقریباً همه از هم خبر دارند. با کارهای شاعران نسل سوم، چون باباچاهی، احمد رضا احمدی، کاووس حسنلی، شمس لنگرودی، قیصر امین پور و رؤیایی آشنایی دارم. شعرهای استادم دکتر کدکنی را خیلی دوست دارم. شعرهای شاعران جوانتر، مثل فخرالدین سعیدی، فرزاد میراحمدی، سینا سنجری، محمد رضا حاج رستم بیگلو، گروس عبدالملکیان، و علی اکبر یاغی‌تبار را خوانده‌ام و خوب، هر کسی زبان و ذهن و سبک و سیاق خودش را دارد. نکتۀ جالب این است که بسیاری از شاعران امروز با غزل گفتن سر سازگاری دارند. شاعرانی هم هستند که خیلی بی سر و صدا می‌نویسند، مثل مسعود توفان که شعرهای بسیار درخشانی دارد و من کارهایش را بسیار دوست میدارم. بررسی تحول و دگرگونی‌های ذهنی-زبانی یک شاعر هم راستش نیاز به بررسی همه جانبۀ سروده‌‌‌هایش دارد و گمان نمی‌کنم در صلاحیت من باشد. در این مورد شاید بتوانم اشاره کنم به شعر خود شما. در شعر شما، به عنوان یک شاعر دوزبانه که در ارتباط نزدیک با شاعران معاصر آمریکا بوده است دیدن این تحول چندان دشوار نیست و به نظر من در یک دو سال گذشته این تحول ذهنی-زبانی را به طور روشن در کارهایتان میشود دید. روی آوردن به زبان فشردۀ کوتاه، چهرۀ شعرهای شما را در یک ایجاز محسوس دچار دگرگونی کرده است، نه تنها در مقایسه با “سپس و اکنون” و “تا زندگی سوم” و “کرمانشاهنامه،” بلکه حتی در مقایسه با شعرهایی که بعد از آنها نوشته‌اید. بهرحال شاید بهتر باشد در این مورد حالا که یک سوی این گفتگو شما هستید بیش از این حرفی نزنم و بماند تا وقتی دیگر.

 

–  شعر خود را در مقایسه با دیگر شاعران زن معاصر مانند پروین اعتصامی، فروغ، و سیمین بهبهانی، چگونه می‌نگرید؟ ‌چه تفاوت‌هایی می‌بینید؟ و چه وجوه تمایزی؟

 

– آشنايی من با سروده‌‌‌های زنان شاعر در ادبيات فارسی تنها محدود به علاقه‌ای که به شعر داشته‌ام نمی‌شود و همیشه بخشی از كار تدريس من در دانشگاه هم بوده است. تردیدی نیست که شناخت كار برخی از زنان شاعر معاصر ناخودآگاه ‌تأثيراتی بر ذهن و زبان من داشته. من به سروده‌های مهستی و جهان ملك خاتون و حياتی و ديگر شاعران زن قبل از دوران مشروطه، به عنوان بخشی از تاريخ ادبيات نگاه می‌كنم و گمان نمی‌كنم به دليل فرم و محتوايی كه دارند هیچگونه تآثيری بر شعر من، یا هیچ شاعر معاصر دیگری، داشته‌اند. در حقیقت شعر شاعران زن در ادبیات کهن فارسی تفاوت عمده‌ای با شعر شاعران مرد ندارد و تقریبا هیچ دیدگاه زنانه یا شعری که حاصل تجربیات شخصی‌شان باشد در دیوان آنها یافت نمی‌شود. شاید فقط در شعر مهستی ‌و یکی دو مرثیه از جهان ملک خاتون نشانه‌‌‌هایی از حضور خود شاعر را بشود دید. اما باقی، طبع آزمایی‌های شعری با همان تشبیهات و استعاره‌ها و تمثیلات بناگوش سیمن و کمان ابرو و نرگس چشمی است که شاعران مرد برای ستایش معشوق ساخته بوده‌اند. حتی شعرهای عرفانی حیاتی هم تکرار و تقلید بی‌جانی از زبان عرفانی شاعران پیشین یا اقطاب هم‌عصر خود اوست. اما در مورد شاعران معاصر زن. به نظر من شعر پروين اعتصامی شعر تعليمی است و در حوزه شعر تعليمی بسيار توانا. اما با همۀ اين ‌توانايي‌ها، چهرۀ سراینده‌‌اش را در آن نمی‌توانیم ببینیم. پشت این شاهکارهای تعلیمی، شاعر مثل یک در بسته مانده است. گمان نمی‌کنم در شعر من تأثیری از شعر پروین بشود یافت چرا که از حيطه ‌ذهن و زبان من فاصلۀ بسيار دارد و مشخصاً از جنس ديگری است. سيمين بهبهانی قلمرو خودش را در شعر امروز فارسی دارد. يك قلمرو كاملا مستقل. شعر سرودن در بحر اوزان رنگارنگ ابداعی عروضی او، بدون اينكه انديشه گرفتار محدودیت‌های وزن و قافیه بشود و کوچکترین خشی بردارد، كار هر كسی نيست. شعرهای سیمین، چه شخصی، چه اجتماعی، آینۀ دوران زندگی ماست. کولی‌واره‌‌‌ها و غزل‌های عاشقانه‌‌اش در شمار زیباترین شعرهای معاصر فارسی‌اند. زبان آهنگين سیمین شكسته نمی‌شود. در حالی كه كارهای من با اوزان عروضی فاصله دارند و احتمالا در مجموع، شعرهای متعهد اجتماعی هم نیستند. میماند فروغ كه به نظر می‌رسد خيلی از شاعران زن معاصر با تاثير از شعرهای او كارشان را شروع کرده‌اند. شاید شعر من هم در آغاز، تاثير پذيری مشخصی از شعر فروغ داشته، چون نقش الگوی شعری را در ادبيات معاصر فارسی بازی می‌كرد. اما امروز به نظرم میرسد جهان زبان و ذهن شعر من با فروغ كاملا متفاوت است. چرخش بر محورهای مفاهيم عرفانی و اسطوره‌ای برای سخن گفتن از امروز، كار مرا از حوزۀ شعر فروغ دور می‌كند. اما اين مجموعۀ درك و دريافت‌های من است به عنوان شاعر اين شعرها، و ممكن است با نظر خوانندۀ شعرم تفاوت داشته باشد. 

 

–  دکتر زهرا طاهری شاعر، برای آیندۀ شعر خود چگونه برنامه‌ای را در نظر دارد؟

 

–  من هرگز برای شعر برنامه ريزی نكرده‌ام و راستش را بخواهید نمی‌توانم بپذيرم كه می‌شود برای شعر گفتن برنامه ريزی كرد. چند سال پيش در جشنوارۀ ادبی برادفورد با يك شاعر عرب شعرخوانی داشتم. خانمی بود پر شر و شور و شعرهايش را با صدای زيبايی به عربی می‌خواند. بعد از جلسۀ اول شعرخوانی، به من گفت كه از وقتی كه شعر می‌نويسد، برنامه‌ای برای خودش تنظيم كرده كه هر روز بايد بنشيند و حداقل سه چهار شعر بنويسد. و می‌نويسد. به شوخی گفتم اين مثل اينست كه کسی تنظيم كند كه در روز يك زمان معينی بنشيند و ده دقيقه گريه كند یا بخندد. اگر حس گريستن نباشد كه نمی‌توان نشست و گريه كرد. گریه کردن بدون حس گریستن هم بیشتر شبيه‌‌‌ هایهای مردم پای منبر است كه گاهی حتی با به یاد آوردن گرفتاری‌های شخصی‌شان هم گريه‌شان نمی‌گیرد. منظورم این‌است که شعر گفتن اتفاقی است كه نمی‌توانی برایش برنامه ریزی کنی و بنشینی قلم به دست بگیری و منتظر شوی تا بیاید. در کوران تجربیات حسی و اندیشه‌ای وقتی هم که می‌آید، نمی‌توانی مهارش كنی یا ازش طلب فرصت کنی. طوفان ضمیر ناخودآگاه است که می‌گردد روزنی به كلام پيدا كند تا رها شود. مثل شکوفه‌ای که پوستۀ ستبر درخت را می‌شکافد و بیرون میزند. از آن حس‌هايی است که مثل یک چشمه می‌جوشد و بايد در جوی جان کلام جاری‌اش کنی تا رها شوی، وگرنه آب از سرت می‌گذراند و می‌گذرد. برای من تصورش هم آسان نيست كه با خودم قرار بگذارم و قلم دست بگیرم و بنشينم به انتظار آمدن شعر. البته در بازخوانی شعرهایم ‌همیشه سعی می‌کنم زبانش را صیقل بدهم، اما اصل شعر برای من همیشه ‌مهمان ناخوانده بوده است. می‌آيد، گاهی بدون اينكه قلمی در دسترسم باشد. موقع رانندگی، آشپزی، بی‌خوابی، يا پياده روی. گاهی تا من برسم جايی كه قلم بردارم، نيمی از شعر آمده و رفته است. شعرهای من هم كه وزن عروضی ندارند كه نانوشته‌‌‌ها را بتوانم در یک قالب موسيقيايی به حافظه بسپارم تا قلم و كاغذ پيدا كنم.

گاهی پیش می آید که در يك دوران سخت، زمان‌هایی كه زندگی مثل يك كابوس طولانی می‌شود، مثل زمانه‌های اندوه و مصیبت و اعدام، در من شعر هم سکوت می‌کند. در چنين شرايطی حس سترونی آدم را تحلیل می‌برد. اما نمی‌توان قلم و کاغذ را آورد و نشست و روزی سه چهار شعر نوشت. باید صبوری کرد تا اين چشمه روزی خودش بجوشد. فرقی نمی‌كند اين سكوت چقدر طول بكشد، بالاخره يك روز اتفاق می‌افتد. شعر آماس در دفتر اول کتاب دامن به خاک میکشد ماه، از اين دست شعرهاست كه پس از يك سكوت بسیار طولانی نوشته شده است. يك بار از دكتر شفیعی كدكنی شنيدم كه شعر ” زانسوی خواب مرداب” را بعد از مدتها سكوت سروده‌اند، و پرسش دوستی در مورد کلمه‌‌‌های جزر و مد، نيشتری بوده است بر آن سكوت انباشته. اینها را می‌گویم در توضیح این نکته که درهر صورت اختيار آيندۀ شعر من دست شعر است. دست تجربه‌‌‌هایی است که فردا از میان‌شان می‌گذرم و من نمی‌توانم از امروز برایشان برنامه‌ریزی کنم. باید از شعر بپرسید که چه برنامه‌ای را برای فردای من رقم زده است.

 

باز هم سپاس و ارادت.

—————

# دکتر علیرضا زرین

#دکتر زهرا طاهری


  • علیرضا زرین متولّد ۱۳۳۱ در کرمانشاه است. نخستین اثر ادبی او شعری آزاد بود که در سال 1342 در اطلاعات کودکان و نخستین داستان کوتاهش در «ویژه‌ی هنر و ادبیات کرمانشاه» در بهمن / اسفند ۱۳۴۵به چاپ رسید. سال بعد به شبانروزی البرز در تهران رفت و اشعارش در سال‌های ۱۳۴۷و ۱۳۴۸ در صبح امروز، فردوسی، تهران مصور و آسیای جوان منتشر شدند. در بهمن ۱۳۴۸ برای ادامه‌ی تحصیلات به آمریکا رفت و نخستین شعر انگلیسی او در سال ۱۳۵۰ در آمریکا به انتشار رسید. از آن پس او شاعر و سپس مترجم و نیز نویسنده و منتقدی دو زبانه بوده است. زرین تحصیلاتش را در زمینه‌ی ادبیّات انگلیسی تا اخذ دکترا در ادبیات تطبیقی ادامه داده و سال‌ها در دانشگاه‌های متعددی در آمریکا به تدریس ادبیات پرداخته است‌. نام او در دایره المعارف اسلامی آکسفورد به مثابه شاعری پارسی زبان و در دایره المعارف ادبیات بومی آمریکا به مثابه تنها شاعر ایرانی الاصل به ثبت رسیده است. از دکتر زرّین به پارسی شش کتاب شعر و به انگلیسی پنج کتاب و یک پوستر شعر و یک کتاب در نقد ادبی در ایران و آمریکا منتشر شده است. در کل بیش از هزار اثر از او به انگلیسی و فارسی، به شکل شعر، ترجمه، مقاله، و مصاحبه در ایران، آمریکا، کانادا، اروپا و استرالیا به انتشار رسیده و در شهرهای مختلف آمریکا و کانادا شعرخوانی و سخنرانی داشته است. هفته ی پیش مجموعه شعر تازه ای از او در ایران به وسیله ی نشر رزقی باز نشر شد به نام "سپس و اکنون" و سه کتاب شعر دیگر از او در مرحله ی انتشار در ایران است برخی آثار منتشر شده از او: در جای هر گلوله، ایلین بوکز، ۱۹٨۰ از قادسی تا سرزمین خوار، ایلین بوکز، ۱۹۸۸ چمدانم، ایلین بوکز ، ۱۹۹۵ کرمانشاهنامه، ایلین بوکز، ۱۹۹۵ گزینه غزلهای آزاد، انتشار اینترنتی خنیای خون خورشید، انتشار اینترنتی تا زندگی سوم، انتشارات مروارید، 2015 تهران سپس و اکنون، نشر رزقی، 1399، خراسان Ghazal (Alien Books, ۱۹۸۲) To an Alien (Alien Books, ۱۹۸۵) Modern Marriage (Alien Books, ۱۹۹۳) Made You Mine America, (Alien Books,۱۹۹۳) Desert (Alien Books, ۱۹۹۶) The Interplay of Self & Other in Selected Iranian Short Stories ۱۹۰۶-۱۹۷۹ (UMI Press, ۱۹۹۳) The Book of I (Alien Books ۲۰۰۴, City Lights ۲۰۰۵) اشعار انگلیسی او در مجموعه های شعر آمریکا به انتشار رسیده اند از جمله: Identity Lessons (Penguin Press), A World Between (George Braziler, New York), Exiled Memories (Temple University Press), Literary Review's special edition on Iranian Literature Premonitions (Kaya Press, New York). Rattapallax Poetry Magazine #8 Six vowels and twenty three consonants : an anthology of Persian poetry from Rudaki to Langroodi, 2012 Southerly Persian Passages, 2017 تحصیلات و تدریس: لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه کلرادو، بولدر، 1977 فوق لیسانس ادبیات انگلیسی، دانشگاه کلرادو، دنور، 1982 دکترا در ادبیات تطبیقی، دانشگاه واشنگتن، سیاتل، 1993 در دانشگاه های متعددی از جمله دانشگاه واشنگتن، مات کالج، دانشگاه کلرادو، دانشگاه متروی دنور، دانشگاه ریجس، دانشگاه ناروپا در بولدر، کلرادو به تدریس پرداخته است.

نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی:

ویدیویی

بارگذاری...

فرم اشتراک ایمیلی

آرشیو شهرگان

مطالب شهرگان را مشترک شوید

برای دریافت تازه‌ترین مطاالب و به‌روزرسانی‌های مطالب شهرگان، به لیست پستی ما بپیوندید.

اشتراک شما با موفقیت انجام شد

Pin It on Pinterest

Share This