In touch with Diverse Iranian Community

انجمن ادبی و کیک پوست سیب زمینی گرنزی – ۱۷

0 49

از ژولیت به سیدنی

اول اوت ۱۹۴۶‏
سیدنی عزیز،
سرانجام رمی آمد. او ریزنقش و بسیار لاغر است. موهای سیاه و کوتاهی دارد و چشمانی که آن هم به سیاهی می زند. تصور کردم باید ‏زخمی باشد ولی چنین نیست. فقط کمی می لنگد. خیلی کم. گویی هنگام قدم برداشتن تامل می کند، و در چرخش گردنش هم مشکلی هست. ‏
آه با این تعاریف او را شکل فقرا و بیخانمان ها تصور خواهی کرد، در حالی که چنین نیست. از دور ممکن است چنین بنظر آید ولی از ‏نزدیک متفاوت است. حالت موقرانه او نگرانت می کند. رفتار سرد و غیر دوستانه ای ندارد اما از ابراز محبت واهمه دارد. لابد اگر من ‏هم بجای او بودم و تجربه های او را داشتم همین رفتار را داشتم. از زندگی روزمره و ماجراهایش متوحش و نگران.‏
همه این خصوصیات رمی وقتی در کنار کیت است ناپدید می شوند. ابتدا بنظر می رسید که نمی داند با کیت چه بکند و نگاهش مدام در ‏تعقیب او بود. اما وقتی کیت تصمیم گرفت تک زبانی صحبت کردن را به او بیامورد ناگهان همه چیز تغییر کرد. ابتدا رمی از این پیشنهاد ‏یکه خورد ولی سرانجام با نگرانی موافقت کرد و با کیت به گلخانه امیلیا رفت تا کار آموزش را آغاز کنند. لهجه متفاوتش کار آموزش را ‏مشکل می کند، اما کیت صبورانه بر تلاش خود افزوده و متد های بهتری پیش پایش می گذارد!‏
امیلیا به مناسبت ورود رمی ترتیب یک میهمانی شام مختصر را داد و همه با بهترین لباس ها و معقول ترین رفتارها در این میهمانی ‏شرکت کردیم. ایزولا با یک بطری از معجون ساخت خودش وارد شد ولی با دیدن قیافه رمی آن را در جیب مانتوش مخفی کرد و آهسته به ‏من گفت «ممکن است او را بکشد!» الی دست او را آرام فشرد و عقب نشست _ تا مبادا بطور اتفاقی صدمه ای به او بزند. خیلی خوشحالم ‏که رمی در کنار امیلیا احساس راحتی می کندو خیلی زود با هم دوست شدند ولی شخصیت محبوب رمی، داوسی است. وقتی داوسی آمد _ ‏کمی دیرتر از بقیه _ رمی آرام گرفت و به او لبخند زد.‏
دیروز اگرچه سرد و مه آلود بود، اما من و کیت، رمی را به ساحل مقابل منزل امیلیا بردیم و با هم قصر شنی ساختیم. روی ساختن برج و ‏باروهای قصرمان وقت بسیار گذاشتیم و پس از پایان کار نشستیم و درحالی که شیر شکلاتی را که من در ترموس آورده بودم می نوشیدیم، ‏منتظر شدیم آب دریا بالا بیاید و قصر شنی ما را خراب کند.‏
کیت در ساحل بالا و پایین می پرید و امواج را تشویق می کرد که سریع تر و بلندتر به قصر شنی ما حمله کنند. رمی آهسته شانه مرا تکان ‏داد و گفت «الیزابت هم باید زمانی همینطور بوده باشد. ملکه دریاها.» گویی هدیه ای به من داده بود. احساس کردم به من اعتماد کرده و از ‏اینکه بامن احساس امنیت می کند شادمان شدم. ‏
مادامی که نشسته بودیم و کیت را تماشا می کردیم، رمی از الیزابت برایم گفت. از اینکه خیال داشته سرش را پایین بیندازد و با کسی درگیر ‏نشود تا جنگ تمام شده و به خانه برگردد. «فکر می کردیم ممکن است. می دانستیم متفقین حمله کرده اند. از شکستن خطوط جبهه آلمانی ها ‏و بمباران برلین باخبر بودیم. نگهبانان بیش از آن وحشت زده بودند که به روی خود نیاورند. هرشب تا سحر بیدار می ماندیم و منتظر ‏تانک های متفقین می شدیم. با هم می گفتیم تا فردا. هیچ فکر نمی کردیم که خواهیم مرد.»‏
هیچ سخنی نمی توانست اندوه رمی را کاهش دهد. و من با خودم فکر می کردم اگر الیزابت چند هفته دیگر هم دوام می آورد، حال می ‏توانست در کنار رمی و کیت در خانه باشد. چرا؟ براستی چرا در چنان وقتی که می دانسته بزودی رها خواهد شد با سرپرستان درگیر شده ‏است؟
رمی درحالی که به امواج متلاطم دریا خیره شده بود، آهسته گفت «کاش چنان قلب مهربانی نداشت. شاید برایش بهتر بود.»‏
بله اما برای بقیه ما بدتر می بود.‏
آب بالا آمد و در میان فریاد و هیاهوی ما قصر شنی را نابود کرد.‏

دوستدارت،
ژولیت

از ایزولا به سیدنی

اول اوت ۱۹۴۶‏
سیدنی عزیز،
من منشی تازه انجمن ادبی و پای پوست سیب زمینی گرنسی شده ام. فکر کردم شاید بدت نیاید اولین گزارش مرا بخوانی. می دانم که مثل ‏ژولیت از این چیزها خوشت می آید. این هم گزارش من:‏
سیم ژوئیه _ ۱۹۴۶ _ ساعت ۷:۳۰ بعد از ظهر
شب سرد است. دریا طوفانی است. ویل ثیبی میهماندار است. خانه را گردگیری کرده اما پرده ها کثیفند.‏
خانم وینسلو دابز از کتاب سرگذشت خود، زندگی و عشق های دلیله دابز، برایمان خواند. شنوندگان گوش دادند اما پس از آن چیزی نگفتند. بجز ‏وینسلو که تقاضای متارکه کرد.‏
همه خجالت زده بودند بنابراین ژولیت و امیلیا شیرینی هایی را که از پیش تهیه دیده بودند تعارف کردند. یک کیک زیبای چند رنگ روی یک ‏دیس چینی _ که بسیار کمیاب است.‏
دوشیزه مینور دست بلند کرد و پرسید آیا از این پس می توانیم کتاب هایی را که خودمان نوشته ایم بخوانیم؟ زیرا او هم چیزی برای خواندن ‏داشت. اسم یادداشت هایش، کتاب یادداشت های معمولی مری مارگارت مینور، است.‏
همه ما می دانیم یادداشت های معمولی او چه چیزهایی هستند اما همه موافقت کردیم زیرا مری مارگارت را دوست داریم. ویل ثیبی پیشنهاد کرد ‏شاید بهتر باشد مری مارگارت برخی از نکات را از نوشته هایش حذف کند، کاری که در هنگام سخن گفتن هرگز نمی کند، و این یادداشت ها را ‏جالبتر می کند. ‏
من پیشنهاد کردم هفته بعد نشست ویژه ای داشته باشیم. می خواستم هرچه زودتر در باره جین آستن صحبت کنم. داوسی از من حمایت کرد و ‏همه موافقت کردند.‏
پایان جلسه.‏
دوشیزه ایولا پریبی
منشی رسمی انجمن ادبی و پای پوست سیب زمینی گرنسی

حالا که من منشی رسمی انجمن هستم، می توانم نام تو را در لیست اعضا بنویسم. البته اگر مایل باشی. باید بدانی خلاف دستور است زیرا ‏تو ساکن جزیره نیستی، ولی نگران نباش. خودم درستش می کنم.‏

دوست تو،
ایزولا

از ژولیت به سیدنی

سوم اوت ۱۹۴۶‏
سیدنی عزیز،
یکنفر _که نمی دانم کیست _ برای ایزولا هدیه ای از بنگاه انتشاراتی استفنز و استارک فرستاده است. این کتاب در سال های میانی قرن ‏نوزده منتشر شده و نامش، خود آموز مصور فرنولوژی و پیشگویی: با بیش از صد تصویر و نمودار مختلف از جمجمه های مختلف ‏الشکل و اندازه، است. همراه آن، کتاب توضیحی دیگری را نیز فرستاده اند، فرنولوژی: علم تفسیر پستی و بلندی های جمجمه.‏
دیشب ابن من و کیت، داوسی، ایزولا، ویل، امیلیا، و رمی را برای شام دعوت کرده بود. ایزولا با اشکال، نمودارها، جداول، سانتیمتر، ‏کاغذ گراف، کولیس و دفترچه یادداشت وارد شد. سپس گلویش را صاف کرد و تبلیغ روی جلد را بلند خواند: « شما می توانید با استفاده از ‏برآمدگی های جمجمه آینده دوستان خود را پیشگویی کرده و آن ها را متحیر کنید! دشمنان خود را با علم به استعدادهای درخشان یا عدم آن ‏ها گیج و آشفته سازید!»‏
سپس کتاب را محکم روی میز کوبید و گفت «خیال دارم تا وقت جشن خرمن متخصص شوم.» ‏
به کشیش اِلِستون اطلاع داده بود که دیگر لباس کولی ها را نپوشیده و به کف خوانی وانمود نخواهد کرد. نه، حالا می توانست با روش های ‏علمی آینده را پیشگویی کند. توسط مطالعه جمجمه مردم. کلیسا حالا می توانست بسیار بیشتر از دوشیزه سیبیل بیدوز و کیوسک او یک ‏بوسه از سیبیل بیدوز برنده شوید! درآمد داشته باشد. ‏
ویل از او حمایت کرد و گفت خدا را شکر. چون دیگر مجبور نیست برای خیریه دوشیزه سیبیل بیدوز را ببوسد. ‏
سیدنی، حواست هست چه کرده ای؟ می دانی چه اتفاقی در گرنسی خواهد افتاد؟ ایزولا پستی و بلندی های جمجمه آقای سینگلتون را مطالعه ‏کرده (دکه او در بازار روز چسبیده به دکه ایزولاست) و به او گفته برجستگی نمودار محبت به دیگر جانداران او ایراد دارد و شاید برای ‏همین به سگش خوب توجه نمی کند.‏
می توانی حدس بزنی چه اتفاقی خواهدافتاد؟ یک روز در سر کسی برجستگی گره مخفی کشتار خواهد یافت و زندگیش به خطر خواهد ‏افتاد. البته اگر توسط دوشیزه بیدوز کشته نشود. ‏
اما هدیه تو یک پیش آمد خوب و جالب و غیر قابل پیش بینی داشت. پس از دسر ایزولا شروع به مطالعه سر ابن کرد و من مامور نوشتن ‏اندازه ها شدم. از زیر چشم به رمی نگاه کردم تا واکنش او را در باره ابن که موهایش بهم ریخته و ایزولا که با دقت در لابلای آن ها ‏بدنبال برجستگی می گشت، ببینم. رمی تلاش می کرد خنده اش را قورت بدهد ولی نتوانست و ناگهان قاه قاه به خنده افتاد. داوسی و من ‏بیحرکت ایستادیم و به او خیره شدیم!‏
او معمولاً چنان ساکت و آرام است که هیچکدام انتظار چنین قهقهه ای از او نداشتیم. خنده اش زیبا و گوشنواز بود. مانند جریان آب. کاش ‏دوباره بخندد.‏
می دانی که روابط من و داوسی اخیراً به آن راحتی گذشته نیست. البته او هر روز به دیدن کیت می آید و گاهی رمی را هم با خود می آورد. ‏شنیدن خنده رمی سبب شد که پس از مدت ها نگاهمان درهم تلاقی کند. شاید هم مشغول ستایش روحیه شاد من بود و تاثیری که بر رمی ‏داشته. هیچ می دانستی سیدنی که بعضی ها مرا خوش روحیه می دانند؟ ‏
بیلی بی یک شماره مجله سینمایی جواهرات روی پرده را برای پیتر فرستاده است. در این شماره یک سری عکس های مختلف ریتا ‏هیورث هست که تماشای آن پیتر را خیلی خوشحال کرد. هرچند از اینکه دوشیزه هیورث با لباس خواب و روی تختخواب عکس گرفته ‏حیرت کرده بود! فکرش را بکن، دنیا به کجا می رود!‏
سیدنی عزیزم، بگو ببینم بیلی بی از اینکه مرتب باید سفارشات مرا تهیه کند، دلخور نیست؟
قربانت،
ژولیت

از سوزان اسکات به ژولیت

پنجم اوت ۱۹۴۶‏
ژولیت عزیز،
می دانی که سیدنی نامه های تو را توی جیب بغلش نمی گذارد! آن ها را روی میز کارش رها می کند و هرکسی می تواند آن ها را بخواند ‏و طبیعی است که من آن ها را می خوانم.‏
این را می نویسم تا درباره بیلی بی و تهیه سفارشات تو خیالت را راحت کنم. حقیقت این است که سیدنی از او درخواستی نمی کند. بیلی بی ‏خودش داوطلب انجام کارهای سیدنی، یا تو، و یا «آن طفل معصوم» است. او مثل پروانه دور سیدنی می چرخد و من دلم می خواهد خفه ‏اش کنم. او یک شنل کوتاه آنقوره می پوشد که با روبان کوچکی زیر گلویش گره خورده _از آن شنل هایی که سونیا هِنی هنگام پاتیناژ می ‏پوشد. باز هم ادامه بدهم؟
و برخلاف تصور سیدنی او از فرشته هایی نیست که خداوند مستقیم از بهشت برای ما فرستاده باشد. او را یک بنگاه کاریابی فرستاده و ‏قرار بوده کارمند موقت باشد، اما از بس خودشیرینی کرده، حالا کارمند دایم است. ژولیت جان، خوب فکر کن ببین تو یا کیت هیچ جانوری ‏از مثلاً گالاپاگوس نمی خواهید؟ شاید بیلی بی برای خود شیرینی با کشتی بعدی عازم گالاپاگوس شود و خیال همه را راحت کند. شاید هم ‏بین راه گرفتار طوفانی سخت یا هیولاهای دریایی شود و…!‏
با آرزوی بهترین ها برای تو و کیت،
سوزان

از ایزولا به سیدنی

پنجم اوت ۱۹۴۶‏
سیدنی عزیز،
می دانم که فرستنده خود آموز مصور فرنولوژی و پیشگویی: با بیش از صد تصویر و نمودار مختلف از جمجمه های مختلف الشکل و ‏اندازه، تو هستی. خیلی کتاب خوبی است و از لطف تو متشکرم. چندین بار آن را خوانده ام و اکنون می توانم تنها با سه یا چهار بار ‏مراجعه به کتاب بسیاری از پستی و بلندی های جمجمه ها را تشخیص دهم. امیدوارم در جشن خرمن حسابی برای کلیسا پول بسازم زیرا ‏کیست که نخواهد از پنهانی ترین رازهای روانی خود، چه خوب و چه بد، با علمی ترین متد فرنولوژی آگاهی یابد؟ کسی را نمی شناسم.‏
این دانش فرنولوژی واقعا انقلاب و انفجار واقعی است. در این سه روز گدشته بیشتر از همه عمرم در مورد روان انسان ها اطلاعات ‏بدست آوردم. بعنوان مثال خانم گیلبرت همیشه آدم بدذاتی بود، اما حالا می فهمم که دست خودش نیست. در نقطه خیرخواهی او ، روی ‏جمجمه یک فرورفتگی عمیق هست. وقتی دختربچه ای بیش نبود، از صخره ای افتاد و به نظر من همانجا این نقطه خیرخواهی جمجمه اش ‏صدمه جدی خورد. ‏
حتی در میان دوستان خوبم هم شگفتی های تازه پیدا می شود. ابن وراج است! ابداً بنظر نمی آید اما زیر چشمانش کیسه افتاده و هیچ علت ‏دیگری ندارد. البته من خیلی آهسته و آرام این را برایش توضیح دادم. ژولیت ابتدا راضی نمی شد سرش را لمس کنم، ولی وقتی گفتم در ‏مقابل پیشرفت علم مقاومت می کند رضایت داد. و باید بگویم ژولیت غرقه در عشق است . بخصوص باید عاشق همسرش شود. به او گفتم ‏بی جهت نیست که هنوز ازدواج نکرده است. با چنان برآمدگی مشخص جمجمه!‏
ویل خنده معنی داری کرد و گفت، «آقای استارک تو براستی مرد خوشبختی خواهد بود، ژولیت!» ژولیت مثل لبو سرخ شد و من خیلی ‏زحمت کشیدم تا بتوانم جلوی زبانم را بگیرم و به ویل نتوپم درباره چیزی که نمی دانی حرف نزن. آقای استارک خیال ازدواج با هیچ زنی ‏را ندارد. ولی به موقع خودم را نگاه داشتم و زیر قولی که به تو داده بودم نزدم.‏
قبل از آنکه بتوانم جمجمه داوسی را ببینم، برخاست و رفت. ولی بزودی گیرش می اندازم. بعضی وقت ها اصلاً نمی توانم داوسی را بفهمم. ‏در دوماه گذشته ناگهان زبان باز کرده بود و می گفت و می خندید، اما اخیراً چنان سکوت کرده که دوکلام هم نمی توان از دهانش بیرون ‏کشید. ‏
دوباره بخاطر کتاب سپاسگزارم.‏
دوست تو،
ایزولا

تلگراف از سیدنی به ژولیت

ششم اوت ۱۹۴۶‏
دیروز برای دومینیک از گانتر یک شیپور کوچک خریدم. کیت هم شیپور دوست دارد؟ زودتر به من خبر بده زیرا فقط یک شیپور دیگر ‏مانده بود. نوشتن چطور پیش می رود؟ دوستدار تو و کیت. سیدنی

از ژولیت به سیدنی

هفتم اوت ۱۹۴۶‏
سیدنی عزیز،
بی تردید کیت شیفته شیپور است. اما من نیستم.‏
فکر می کنم کار نوشتن بخوبی پیش می رود، اما مایلم دو فصلی را که نوشته ام برایت ارسال دارم تا در باره اش نظر بدهی. تا تو نظرت ‏را ننویسی خیالم راحت نمی شود. وقت خواندن داری؟
به عقیده من سرگذشت هرکس باید در زمانی نوشته شود که خاطرات و یادبودهایش زنده و تازه اند. وقتی هنوز کسانی که در بوجود آوردن ‏این خاطرات و یادبودها شرکت داشته اند، هستند و می توانند تجربیاتشان را بگویند. فکر می کنم اگر در زمانی بودم که می توانستم با ‏همسایه های آن برونته گفتگو کنم، با دوستانش بنشینم و با خواهرانش صحبت کنم، چه چیزها که در باره او نمی فهمیدم. شاید او ابداً دختر ‏مطیع و سربراهی نبوده، شاید هفته ای یک بار چنان به خشم می آمده که تمام قابلمه ها را به وسط آشپزخانه پرت می کرده است.‏
در مورد الیزابت خوشحالم که چنین نیست. هرروز می توانم نکته تازه ای در باره او و شخصیتش بیاموزم. چقدر دلم می خواست خودش ‏را می دیدم! گاهی در حال نوشتن احساس می کنم از دوستان اویم و در هنگام وقوع حوادث مختلف در کنارش بوده ام. او بقدری از زندگی ‏سرشار است که گاهی فراموش می کنم که مرده و دوباره درد از دست دادن او در قلبم تازه می شود.‏
امروز خاطره دیگری از او شنیدم که می خاستم همانجا سر برزانو بگذارم و های های بگریم. شام منزل ابن بودیم و پس از تمیز کردن ‏میز الی و کیت در پی یافتن کرم های خاکی بیرون رفتند.(کاری که گویا بهترین وقتش اول شب و زیر نور ماه است.) من و ابن فنجان های ‏قهوه خود را برداشتیم و به ایوان رفتیم. و ابن برای اولین بار پس از ورودم به گرنسی، تصمیم گرفت درباره الیزابت خاطره ای بگوید. ‏
اتفاقی بود که در مدرسه افتاده بود، وقتی الی و دیگر بچه ها منتظر آمدن اتوبوس بودند تا به کشتی رفته و جزیره را ترک کنند. ابن نمی ‏توانست آنجا بماند زیرا خانواده ها اجازه ماندن نداشتند، اما ایزولا شاهد این اتفاق بوده و همان شب آن را برای ابن تعریف کرده بود. ‏
گویا در میان ازدهام و شلوغی بچه ها،وقتی الیزابت دکمه های پالتو الی را می بسته و او را برای رفتن آماده می کرده، الی به او می گوید ‏که از تنها رفتن واهمه دارد. از اینکه بدون مادرش سوار کشتی شده و خانه اش را ترک کند می ترسد. به الیزابت می گوید اگر ناگهان ‏کشتی آن ها را بمباران کردند، با که خدا حافظی کند؟ ایزولا گفته بود که الیزابت مدتی سکوت کرد. گویی پرسش الی و پاسخ خود را سبک ‏و سنگین می کرد. سپس ژاکتش را بیرون آورد و سنجاق سینه کوچکی را که به یقه بلوزش زده بود باز کرد. سنجاق سینه در واقع مدال ‏شجاعت پدرش در جنگ اول بود و الیزابت همیشه آن را با خود داشت. ‏
سپس در حالی که آن را در مشت می فشارد برای الی توضیح داده بود که مدال قدرت جادویی داشته و مادامی که الی آن را با خود داشته ‏باشد، هیچ اتفاق ناراحت کننده ای برایش نخواهد افتاد. آنگاه از الی خواسته بود برای اینکه مدال بداند به که تعلق دارد دو بار روی آن تف ‏کند. ایزولا می توانسته چهره الی را از فراز شانه های الیزابت ببیند و به ابن گفته که در چهره او آن درخشش شادی بخشی را دیده که در ‏کودکان پیش از برخورد با نامهربانی های زندگی دیده می شود.‏
هرچه فکر می کنم می بینم از تمام ناملایمات جنگ، این مسئله که کودکانت را برای زنده ماندن از خود دور کنی، زجرآورترین است. ‏چطور تاب آورده اند؟ این برخلاف تمام غرایز موجودات زنده برای حمایت از کودکان خود است. من خودم وقتی با کیت هستم مثل مامان ‏خرسه می شوم. حتی اگر کنارش هم نایستاده باشم مراقبش هستم. اگر احتمال خطری برایش باشد، (که با علاقه فراوانش به بالارفتن از ‏صخره ها، همیشه هست)، مثل جوجه تیغی تیغ هایم راست می ایستند _ تیغ هایی که اصلاً از وجودشان خبر هم نداشتم _ و بسرعت به ‏سویش می دوم. وقتی دشمن شماره یک او، برادر زاده کشیش، آلو بسویش پرتاب می کند، مثل شیر ماده می غرّم. و توسط یک حس ‏غیرقابل توضیح، همیشه می دانم کجاست و چه می کند. درست مانند دست و پایم که می دانم کجایند و چه می کنند. و اگر فکر کنم که نمی ‏دانم، از نگرانی دیوانه می شوم. ‏
این سیستمی است که توسط آن همه موجودات زنده، باقی مانده و تکثیر شده اند. و جنگ ناگهان همه این ها را به مخاطره می اندازد. اینکه ‏چطور مادران گرنسی بدون فرزندانشان در چنان ایام هولناکی دوام آورده و زنده مانده اند، خارج از توان فکری من است.‏
قربانت،
ژولیت

تذکر: سیدنی جان، در باره فلوت چه فکر می کنی؟

از ژولیت به سوفی

نهم اوت ۱۹۴۶‏
سوفی خوشگلم،
چه خبر خوبی! آه، یک کوچولوی دیگر! عالیست! از این بهتر نمی شود! امیدوارم این بار مجبور به جویدن نان خشک و مکیدن لیمو ترش ‏نباشی. می دانم هیچکدام از شما اهمیتی نمی دهید که فرزندتان چه باشد، اما من دوست دارم این بار یک دختر کوچولو داشته باشی. و برای ‏اطمینان از همین حالا دست به کار بافتن یک ژاکت و کلاه و جوراب پشم صورتی شده ام. شادمانی و سرور الکساندر را می توانم حدس ‏بزنم ولی دومینیک چه می کند؟ ‏
این خبر خوب را به ایزولا دادم و چنان به هیجان آمد که می ترسم برایت یکی از معجون های پیش از زایمان دستپخت خودش را بفرستد. ‏سوفی عزیزم، خواهش می کنم نه خودت از آن بخور و نه جایی بگذار که سگ ها بتوانند پیدایش کنند! مطمئنم معجون هایش سمی نیستند، ‏ولی خدا می داند، شاید هم باشند. ‏
درمورد احوالپرسی از داوسی از بدکسی خبر می پرسی. اگر به کیت یا رمی نامه بنویسی بیشتر از حال او باخبرند. خیلی بندرت او را می ‏بینم و وقتی هم می بینمش بسیار ساکت و خاموش است. نه سکوت عاشقانه و دلنشین آقای راچستر، بلکه از آن سکوت هایی که انگار از ‏هرچه می بیند متنفر است. هیچ نمی فهمم چه بلایی سرش آمده، براستی نمی فهمم. وقتی من به گرنسی آمدم، داوسی از بهترین دوستانم بود. ‏ما ساعت ها با هم در باره چارلز لمب و کتاب هایی که خوانده بودیم حرف زدیم و تمام جریزه را پیاده گشتیم. من از مصاحبت او بسیار ‏لذت می بردم. ولی پس از آن ماجرای مارک که برایت نوشتم، بکلی مرا نادیده می گیرد و یک کلام با من صحبت نمی کند. خیلی ناراحتم. ‏دلم برای گفتگوهای مشترکمان تنگ شده ولی گاهی فکر می کنم شاید همه این ها را خیال کرده ام و او هیچوقت از من خوشش نمی آمده ‏است.‏
اما من نه تنها ساکت نیستم که بسیار هم در باره مردم کنجکاوی می کنم و مایلم همه را خوب بشناسم. داوسی با من حرف نمی زند و من ‏مجبور شده ام از ایزولا درباره پستی و بلندی های جمجمه او سوال کنم شاید چیزی از روحیاتش بفهمم. اما ایزولا هم تازگی ها به درستی ‏پیشگویی های جمجمه شک کرده و می گفت گره ضد خشونت جمجمه داوسی به آن بزرگی که باید باشد نیست. و دلیل آن هم کتک مفصلی ‏است که به ادی میرز زده است!!! ‏
علامت های تعجب را من گذاشته ام. بنظر ایزولا ادی باید تا حد مرگ کتک می خورده است!!‏
گویا ادی میرز مرد درشت قامت و خشنی بوده که برای خوش خدمتی برای آلمانی ها خبرچینی می کرده است. همه هم می دانستند، و برای ‏او هم مهم نبوده زیرا به رستوران ها و نوشگاه ها می رفته تا ثروت خود را به رخ این و آن بکشد. یک قالب بزرگ نان سفید، سیگار، ‏جوراب های ابریشمی که معتقد بوده همه دختران جزیره برایش خودکشی خواهند کرد. ‏
یک هفته پس از دستگیری الیزابت و پیتر، ادی در یک نوشگاه، جعبه سیگار نقره ای از جیب بیرون آورده و به همه گفته آن را به پاداش ‏خبری که درمورد رفت و آمد های مشکوک خانه پیتر ساویر، به آلمانی ها داده هدیه گرفته است. ‏
داوسی این را شنیده و روز دیگر به کافه آیدا خُله رفته است. ظاهراً در داخل کافه یکراست به سراغ ادی میرز می رود و پشت یقه او را ‏گرفته از سه پایه بلندش می کند و با خشونت سرش را چندین بار به میز می کوبد. او را کثافت بی همه چیز می خواند و همچنان به کوبیدن ‏سرش به میز ادامه می دهد. سپس ادی با او گلاویز می شود. ‏
آنطور که ایزولا می گفت داوسی حسابی بهم ریخته بوده است. یک چشم باد کرده و کبود، دماغ شکسته و لب های دریده خونین، یک دنده ‏ترک برداشته و خلاصه _ اما گویا وضع ادی خیلی بدتر بوده است. هردو چشمش کبود و متورم، چند دنده شکسته، دهان بخیه خورده و ‏این ها. دادگاه داوسی را به سه ماه زندان در گرنسی محکوم کرده اما پس از یکماه رهایش کرده اند. گویا آلمانی ها زندان هایشان را برای ‏تبهکاران مهم تری چون خطاکاران بازار سیاه، و قاچاقچی هایی که از تانکر های آلمانی بنزین می دزدیدند لازم داشته است.‏
ایزولا گفت «و تا امروز هروقت داوسی وارد کافه آیدا خُله می شود، دست های ادی می لرزند و نوشابه اش را می ریزد و بی درنگ ‏بیرون می رود.»‏
فکرش را بکن؟ طبیعی است که من از کنجکاوی آتش گرفتم و به ایزولا التماس کردم هرچه در باره داوسی می داند برایم بگوید. و چون ‏خوشبختانه ایزولا از مطالعه جمجمه دست برداشته، می تواند از واقعیات راحت تر صحبت کند.‏
داوسی کودکی شادی نداشته است. وقتی یازده سال داشت پدرش را از دست داد و مادرش که همیشه هم حواس درستی نداشت، ناگهان اخلاق ‏های عجیبی پیدا کرد. خانم آدامز دچار واهمه و هراس شد. ابتدا از رفتن به شهر می ترسید، بعد از رفتن به حیاط خودش، و سرانجام از ‏بیرون آمدن از اتاقش هم واهمه داشت. پشت پنجره روی صندلی متحرک می نشست و به چیزهایی خیره می شد که داوسی بینوا هرچه می ‏کوشید نمی توانست آن ها را ببیند. زن بیچاره کمی پیش از شروع جنگ مرد.‏
ایزولا گفت همه این اتفاقات_ بیماری مادر، کار در مزرعه و لکنت زبانی که سخت گرفتار آن بود _ داوسی را خجالتی و منزوی کرد ‏بطوری که به استثنای ابن هیچ دوست دیگری نداشت. ایزولا و امیلیا با او آشنایی مختصری داشتند. همینو بس.‏
اوضاع چنین بود تا الیزابت آمد و با داوسی دوست شد. و در حقیقت به زور او را وادار به عضویت در انجمن ادبی کرد. و ایزولا می ‏گوید، اینجا بود که داوسی ناگهان شکُفت. حالا او می توانست در باره کتاب هایی که خوانده بود با دوستان جدیدش حرف بزند و دیگر لازم ‏نبود تنها در مورد بیماری های دامی مطالعه کند. و هرچه بیشتر حرف زد، لکنت زبانش کمتر شد. ‏
آدم پُر رمز و رازی است، اینطور فکر نمی کنی؟ شاید واقعا شبیه به آقای روچستر باشد و از دردی پنهان رنج می برد؟ شاید هم همسری ‏دیوانه در زیرزمین خانه اش زندانی است؟ فکر می کنم همه چیز ممکن است. تنها اشکال این است که چطور می توانسته همسر دیوانه اش ‏را تنها با کوپن های یکنفره در دوران جنگ زنده نگاه دارد؟ آه خدای من، کاش دوباره با من دوست شود (منظورم داوسی است، نه همسر ‏دیوانه اش).‏
خیال داشتم تنها در یک یا دو جمله گفتگو در باره داوسی را تمام کنم، ولی می بینم که چندین صفحه در باره او نوشته ام. حالا باید بدوم و ‏برای رفتن به نشست انجمن ادبی آماده شوم. تنها یک دامن مرتب دارم و مجبورم با آن بسازم. در عوض رمی، با وجود آنکه لاغر و ‏استخوانی است، هرچه می پوشد شیک و مد روز است. این زن های فرانسوی چه حقه ای بلدند؟
تا بعد.‏

مواظب خودت باش،
ژولیت

از ژولیت به سیدنی

یازدهم اوت ۱۹۴۶‏
سیدنی عزیز،
خوشحالم که از پیشرفت کتابم در مورد زندگی الیزابت خوشحالی. در این باره بیشتر صحبت خواهیم کرد، زیرا چیزی را که می خواهم ‏برایت بگویم بسیار مهم است. خودم هم اگر با چشم نمی دیدم باور نمی کردم، ولی دیدم!‏
اگر، تنها اگر، من درست دیده باشم، بنگان انتشاراتی استیفنز و استارک برای یک قرن بار خود را بسته است. مقاله ها خواهند نوشت، ‏تزهای دکتری به آن اختصاص خواهد یافت و ایزولا توسط همه ادیبان و اساتید دانشگاهی، کتابداران سرشناس کتابخانه های بزرگ، و ‏میلیونرهای کثیف و مجموعه داران خصوصی در جهان غرب مورد توجه و مصاحبه قرار خواهد گرفت.‏
واقعیت این است که ایزولا قرار بود در جلسه دیشب انجمن ادبی در باره غرور و تعصب جین آستن صحبت کند، اما آریل یادداشت هایش ‏را درست پیش از شام جویده و ایزولا را دست خالی گذاشته بود. ایزولا هم تصمیم می گیرد برای خالی نبودن عریضه چند نامه متعلق به ‏مادربزرگش فِین، مخفف ژوزفین، را که برایش مانده بود بیاورد. و محتوای این نامه ها داستان ما را می سازند!‏
نامه ها را که از جیب بیرون آورد، ویل ثیبی با دیدن روبان های ساتن صورتی که دور آن ها گره خورده و پاپیون خوشگلی که درست ‏کرده بودند، فریاد زد «نامه های عاشقانه! من که راه افتادم! قرار است رازی در میان باشد؟ خصوصی؟ آیا آقایان باید جلسه را ترک ‏کنند؟»‏
ایزولا به او توپید که ساکت باشد و بنشیند. گفت این نامه ها توسط مرد بسیار مهربانی _ یک غریبه _ به مادربزرگ فین وقتی دختربچه ‏ای بیش نبوده نوشته شده است. گفت مادربزرگش همیشه آن ها را در قوطی فلزی بیسکویت نگاه می داشته و بارها بعنوان داستان های قبل ‏از خواب برای ایزولا خوانده است. ‏
سیدنی، آن ها هشت نامه بودند و من نمی توانم برایت از محتوای آن ها سخنی بگویم. یعنی توان آن را ندارم.‏
ایزولا گفت وقتی مادربزرگ فین نه سال داشته، پدرش گربه او _مافین را به دریا می اندازد. گویا مافین روی میز پریده و همه خامه ها را ‏لیسیده بوده است. پدر سنگدل فین، گربه را درون یک کیسه کرباسی گذاشته، چند قلوه سنگ به آن افزوده، در کیسه را محکم و به دریا ‏انداخته است. ظهر که فین از مدرسه آمده، پدرش ماجرا را برای او تعریف و گفته که حق گربه را کف دستش گداشته است.‏
سپس مادربزرگ فین را که از غصه مرگ گربه اش خون گریه می کرده وسط جاده رها کرده تا به کافه برود و لبی تر کند. ‏
در این موقع کالسکه ای که به سرعت از جاده می گذشته متوجه او شده و در چند قدمی او توقف کرده است. کالسکه ران با خشم برخاسته و ‏شروع به ناسزا به دخترک کرده اما مسافرش _مردی درشت اندام با پالتو سیاه و یقه پوست، از کالسکه بیرون می آید و از فین نُه ساله ‏علت گریه اش را می پرسد. و می خواهد بداند آیا کمکی از او ساخته است؟
مادربزرگ فین همچنان که می گرید می گوید نه، هیچ کاری از دست کسی ساخته نیست. گربه اش را از دست داده! پدرش مافین را غرق ‏کرده، و مافین برای همیشه مرده است.‏
مرد مسافر می گوید «البته که مافین نمرده است. نمی دانستی که گربه ها نُه جان دارند؟» و وقتی فین اعتراف می کند که چنین چیزی را ‏قبلاً هم شنیده است، مسافر مهربان می گوید، «من مافین را می شناسم و میدانم که شش جان دیگر برایش مانده است.»‏
و وقتی فین کوچک می پرسد چطور او از زندگی گربه ها باخبر است، مرد جواب می دهد که همیشه اینطور بوده و او قدرتی ناشناخته ‏دارد که با آن بدنیا آمده است. گفته نمی داند چرا یا چگونه اما گربه ها در مقابل او ظاهر شده و با او حرف می زنند. البته نه با کلمات بلکه ‏برایش تصویر می کشند. ‏
سپس پهلوی او روی زمین می نشیند و از مادربزرگ فین می خواهد در سکوت به مافین فکر کند. شاید مافین تصمیم بگیرد سری به آن ها ‏بزند. هردو روی خاک می نشینند و پس از دقایقی ناگهان مرد مسافر دست فین را می گیرد و می گوید «خودش است! آمد!»‏
‏«همین الان دوباره به دنیا آمد. آن هم در چه جایی! یک خانه اشرافی، نه،نه! یک قصر بزرگ! باید در فرانسه باشد! بله در فرانسه است! آه ‏یک پسربچه نازش می کند، موهای براقش را نوازش می کند! از قرار خیلی دوستش دارد و خیال دارد اسمش را، خیلی عجیب است می ‏خواهد اسمش را سولانژ بگذارد. قبول کن برای گربه اسم عجیبی است، ولی پسرک سولانژ دوست دارد. و این سولانژ که می توانم ببینم چه ‏گربه خوب و نازنینی است، قرار است سال ها با بازیگوشی زندگی کند و خوش بگذراند.» ‏
مادربزرگ فین برای ایزولا گفته بود که از شنیدن خبر سلامت مافین چنان به هیجان آمده که همه غصه هایش را فراموش کرده و به ‏مسافر مهربان گفته هنوز دلش برای مافین تنگ است. مرد مسافر برمی خیزد و او را نیز از زمین بلند می کند و درحالی که دامنش را می ‏تکاند به او می گوید باید هم دلتنگ چنان گربه ای باشد. ولی باید بزودی ماتم را کنار بگذارد زیرا مافین خوشش نمی آید.‏
سپس به فین قول می دهد مرتب از سولانژ خبر بگیرد و ببیند در چه حالی است. ببیند به او خوش می گذرد؟ دنبال چند پروانه دویده و چند ‏کلاف نخ را باز کرده است. سپس نام و نام مزرعه پدر فین را می پرسد و با مدادی نقره ای در دفترچه ای یادداشت می کند. سپس دست ‏مادربزرگ فین را بوسیده و به او قول می دهد از حال سولانژ باخبرش کند. و سوار کالسکه شده و می رود.‏
اگرچه ماجرا به خواب و خیال بیشتر شبیه است اما واقعیت این است سیدنی که مادربزرگ فین نامه هایی در باره مافین سولانژ شده ‏دریافت کرده است. هشت نامه در یک سال، همه در باره مافین که حالا به نام سولانژ در فرانسه زندگی می کرده است. در این نامه ها او ‏ماند سه تفنگدار گربه، تفنگدار بنظر می رسد. ابداً گربه سربراهی نیست. روی متکاها می لمد، خامه می لیسد، و از یک ماجرا به ماجرای ‏دیگر می جهد. او تنها گربه ایست که روبان قرمز نشان لیاقت به گردنش آویخته می شود!‏
چه داستانی این مرد برای فین کوچک ساخته است. پُر از ماجرا، عشق، خطر، و زیرکی. فقط می توانم تاثیر آن را برخودم و برهمه ما ‏بگویم. همه بی حرکت مثل برق گرفته ها نشستیم و گوش دادیم. حتی ویل صدایش در نیامد. ‏
اما در اینجاست که بشدت به آدمی هوشیار با عقلی سلیم نیازمندم. وقتی برنامه در میان کف زدن های حضار به پایان آمد، من از ایزولا ‏خواستم اصل نامه ها را نشانم دهد. ‏
سیدنی عزیزم، نویسنده همه نامه ها را به زیبایی امضا کرده است. ‏
دوستدارت،
او. اف. او,اف. دبلیو. دبلیو.‏
سیدنی، آیا تو هم همان فکری را که من دارم، داری؟ آیا ممکن است ایزولا هشت نامه به ارث برده که توسط خود اسکار وایلد نوشته شده ‏اند؟ آه خدای من، حتی نمی توانم فکرش را بکنم!‏
خیلی دلم می خواهد واقعیت داشته باشد. هیچ سندی از عبور اسکار وایلد از گرنسی هست؟ آه خدا مادرش اسپرانزا را بیامرزد که به پسرش ‏نام مسخره ای چون اسکار فینگال او,فلاهِرتی ویلیز وایلد داده است.‏
خواهش می کنم هرچه زودتر نتیجه را به من خبر بده. نفسم از هیجان بند آمده است.‏
ژولیت

نامه فوری از سیدنی به ژولیت

سیزدهم اوت ۱۹۴۶‏
بهتر است باور کنی! برطبق تحقیقات بیلی، اسکاروایلد در سال ۱۸۹۳ به مدت یک هفته از جرزی دیدن کرده است. بنابراین کاملاً ممکن ‏است از آنجا به گرنسی آمده باشد. خط و امضا شناس خبره، سر ویلیام اوتیس، با نامه هایی به خط و امضای اسکاروایلد، روز جمعه به ‏گرنسی خواهد آمد. این نامه ها اصلی بوده و از مجموعه دانشگاه است. برایش در هتل رویال اتاق گرفته ام، می دانی که اینجور آدم ها ‏خیلی مهم و جدی هستند و شاید از مصاحبت زنوبیا لذت نبرند!‏
اگر ناگهان ویل ثیبی در میان آهن قراضه هایش جام مقدس مسیح را پیدا کرد، خواهش می کنم به من خبر نده. فکر نمی کنم قلبم تحمل آن را ‏داشته باشد!‏
قربان تو و کیت و ایزولا،
سیدنی

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال