In touch with Diverse Iranian Community

جمع آوری اعانات

0 54

دختر من اصرار داشت که در طرح جمع‏آوری اعانه مدرسه برای تحقیقات سرطان شرکت کند. در عالم خیال، او فکر فروش سیصد جعبه شکلات را در سر می‏پروراند! تا هم رکورد مدرسه را بشکند و هم برندۀ یک دستگاه لپ تاپ به عنوان جایزه بشود. پای لپ‏تاپ که به میان آمد خانم هم به تحقیقات سرطان علاقه‏مند شد.

تجربه ثابت کرده است که وقتی مادر، پشت فرزند بایستد، پدر به جز موافقت، هیچ غلطی نمی‏تواند بکند. به همین خاطر نه تنها موافقت‏ کردم بلکه قول دادم در تشویق همسایگان فعالانه شرکت کنم.

 روز موعود با دخترم به مدرسه رفتیم. با امضاء فرم‏ها و تحویل شکلات‏ها متعهد شدم به ازای هر جعبه سه دلار به مدرسه بدهم.

 جعبه‏های شکلات مورد پسند همه بودند و به محض رسیدن به خانه پنج جعبه آن توسط همسر و فرزندان‏ام “اعانه خور” شد و من پانزده دلار به تحقیقات سرطان بدهکار شدم.

ما، در یک  کوچه بن بست زندگی می‏کنیم. خانه سمت راست رابطه‏اش با ما شکرآب بود. ما به این نتیجه رسیده بودیم که آنها سفید پوستانی نژاد پرست هستند.  یک روز علنی به ما گفتند که در یک کوچه که یک ایرانی باشد جا برای پارکینگ گیر نمی‏آید! از قیافه‏‏اشان معلوم بود شکلات بخر نیستند. تیپشان بیشتر تیپِ “مارشملویی” بود.

 صاف رفتیم دم در خانۀ چینی‏ها که کنار خانۀ آنها بود. سه چهار بار زنگ را زدم. حس می‏کردم پشت در آمده‏اند اما در را باز نمی‏کنند. نمی‏دانستند که ایرانی که پیله کند، ول نمی‏کند. آنقدر زنگ زدم تا بالاخره مرد خانه از رو رفت و در را باز کرد. همسر و پسرش هم رسیدند. با اشاره به سمت خانه‏امان گفتم که همسایه هستیم. یک جعبه شکلات نشانش دادم  و جریان مطالعات برای سرطان را گفتم. مرد با اکراه جعبه را گرفت و رو به زنش کرد و به زبان خودشان توضیحاتی داد. زن  جعبه را ورانداز کرد. بعد زن و شوهر وارد بحثی جدی شدند. به نظر می‏آمد که عنقریب کتک کاری خواهند کرد اما نکردند واز پسرخود کمک خواستند. پسرک جلو آمد و تازه به انگلیسی از ما پرسید که جریان چیست. این بار دخترم برای او با یک انگلیسی فصیح توضیح داد. پسر جعبه شکلات را گرفت و به والدینش توضیحاتی داد. زن رو کرد به من و پرسید: “هو ماچ وان؟(یکی چنده؟)”

گفتم: “تری دالرز(سه دلار)”

مرد  گفت: “نو نو نو نو نو تو ماچ(نه نه نه زیاده)”

زن پرسید: “تو فور فایو دالرز؟(دوتا برا پنج دلار؟)”

گفتم که چون برای جمع آوری اعانه هست، نمی‏شود تخفیف داد. آنها برای یک جعبه سه دلار را دادند و در حالیکه سه نفره با حرارت حرف می‏زدند در را بستند.

به دویست و خورده‏ای جعبۀ مانده فکر می‏کردم.

خانه بعدی هنوز در نزده بودم که مردی خنده رو در را باز کرد و به گرمی با من دست داد. زنی هم با لباس زیبای هندی آمد و بی مقدمه از من پرسید که آیا ماشین تویتا ترسل خودم را می‏فروشم. تعجب کردم. گفتم آن ماشین مال دختر بزرگ من است وقصد فروش ندارد. در ضمن ابراز خوشحالی کردم که آنها ما را می‏شناسند مرد با خنده جواب داد: “آی لاو ایران (عاشق ایرانم)” و بعد به فارسی گفت:

– آلِ شوما چیطوره؟

 وادامه داد که:

– ما چار سال در ایران جیندگی کردیم. فهمیدم که منظورش زندگی است.

جعبه شکلات را  به  طرفش دراز کردم و جریان را توضیح دادم. مرد شکلات را برداشت و با دستش آنرا سبک و سنگین کرد و گفت که این حتی پنجاه گرم هم نیست.

 گفتم که برای جمع‏آوری اعانه هست. حرفم را قطع کرد و گفت: ” اینا  می‏خوان مارو بچاپن.”

جعبه شکلات را به من پس داد و در را به روی من بست.

امید ما به آخرین همسایه بود. آنها تازه نقل مکان کرده بودند. به نظر می‏آمد مثل مالک قبلی ایتالیایی باشند. در که زدیم جوانی مودب در را باز کرد. با اشاره به سمت منزلمان گفتم که همسایه هستیم.

رو کرد به دخترم و با لبخندی گفت که ما را  دیده است. از داخل خانه مردی به فارسی داد زد و پرسید:

“کیه بابک ؟”

جوان داد زد: “اون همسایه هندی بالاییه.”

جعبه شکلات را دراز کردم و چون دیدم فکر می‏کند هندی هستم به انگلیسی توضیحات لازمه را دادم.

مرد از داخل پرسید: “چی می‏خواد؟ این چه موقع در خونه مردم اومدنه؟”

جوان گفت: “شوکلات میفروشن. برا سرطان پول جمع کنن.”

مرد داد زد: “لازم نکرده. درو ببند و بیا تو. بگو بابای خودم سرطان داره.”

من به انگلیسی و به دروغ گفتم: “همۀ همسایه‏ها چند تایی خریدن.”

 جوان جعبه را گرفت و آنرا بالا و پایین ‏کرد.

ناگهان از داخل مردی جا افتاده با موهای ژولیده و پیژامه آمد بیرون. با من حال و احوال سردی کرد. جعبه شکلات را از دست جوان گرفت و از من پرسید: “وات ایز دیس؟ (این چیه؟)”

جوان به داخل رفت. من به انگلیسی جریان را توضیح دادم. او جعبه را به من پس داد وگفت: “وی آر آلرجیک تو چاکلت ( ما به شکلات حساسیت داریم)” و در را بست و رفت.

در راه بازگشت  دیدم همسایۀ “مارشملویی” ما  کاپوت ماشینش را بالا زده. کیسه‏های شکلات را دادم به دخترم و فرستادمش که برود خانه. خودم به بهانه سیگار کشیدن ماندم تا آقای مارشملویی برود.

دخترک نزدیک همسایه که رسید صاف رفت پیش او. دو دقیقه نشد  مرد هر دو کیسۀ شکلات را خرید. دخترم  صدایم کرد. چاره‏ای جز رفتن نداشتم. آنجا که رسیدم، با هم دستی دادیم. او گفت که خوشحال است که در آن طرح شرکت کرده‏ایم. قرار گذاشت روز بعد دختر مرا و دختر خودش را به پاساژ کنار خانه ببرد تا به کمک هم مبلغ بیشتری اعانه  جمع بکنند.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال