In touch with Diverse Iranian Community

دو شعر از بی‌تا ملکوتی

2 30

معرفی بی‌تا ملکوتی
بی‌تا ملکوتی متولد 1352 تهران، فارغ‌التحصیل رشته‌ی تئاتر (نمایشنامه نویسی) دانشکده‌ی هنر و معماری  دانشگاه آزاد تهران است. به عنوان منتقد تئاتر از سال 1376 تا 1384 با مطبوعات ایران همکاری داشته و از سال 1372 نوشتن شعر و داستان کوتاه را آغاز کرده است و در این چهارده سال، داستان‌ها و شعرهایش در مطبوعات و رسانه‌های ایران و خارج از ایران به چاپ رسیده است.

کتاب‌ها:
1- مجموعه شعر "مسیح و زمزمه‌های دختر شاهنامه" نشر خورشیدسواران 1378

2- مجموعه داستان کوتاه "تابوت خالی" نشر کتاب آوند دانش  1382

3- تالیف و گردآوری "اسطوره‌ی مهر" زندگی و فیلم‌های "سوسن تسلیمی" نشر ثالث 1384

4- مجموعه داستان "فرشتگان، پشت صحنه" نشر افکار 1389

5- رمان "مای نیم ایز لیلا" نشر باران سوئد( در دست چاپ)

ترجمه چند شعرو داستان از او به انگلیسی، فرانسه و اسپانیایی از جمله در کتاب "شعر زنان معاصر ایران" (گردآوری شیما کلباسی – 2009 آمریکا) انتشار یافته است.

این شاعر از سال 1384 به آمریکا مهاجرت کرده است.

 

صندلی خالی

 

مانند گل‌های گندم

که آفرودیت

بر گور سرباز گمنام می‌گذارد

هنگام جفت‌گیری دو هزاره

 

مانند سروی که به ناگاه می‌روید

بر دامن سیاه زیباترین بیوه‌ی شهر

هنگام عبور واگن‌های صامت

 

مانند خیال خام دریدن بکارت عروس

که می‌چرخد

میان ذهن شق کرده میهمانان

در طبق چرب کبک‌های سربریده

 

من از تو نمی‌گذرم

 

مانند شرابی کهن محبوس در اعماق زمین

مانند بازی موج با تن نور

تو را در کتیبه‌ای خیس می‌نوشم

چنان که باد

عاج ساق دختر منتظر را

در ایستگاه مترو

 

خواب شاعر

ناامیدانه

فرو می‌ریزد از پنجره

 

من

تو را

لبالب از فرامینی مست

میهمان میز شامی خواهم کرد

که روی پستان‌های خورشید چیده‌ام

میان شورش‌های خیابانی

میان رهایی دو کلمه

وعطش بی معنای صداهای دور

در دوسوی خط تلفن

که تنها با خون فرو می‌نشیند

 

آروزی آزادی را رها کرده‌ام

برای کوچه‌های تهران

و اعتصابیون اوین را

که نبش دست راستم جا خوش کرده بودند

جام شوکران روی میز شام

منتظر تراژدی است

ومن

از تو ناتمام،

صندلی‌های خالی را می‌شمارم

 

دیگر حتی به لورکا هم فکر نمی‌کنم

و لحظه‌ای که به خاک افتاد

من از خاک ماه

حامله‌ام

اولین روز از ماه جولای 2011

 

 

 

سینه بند آبی

 

چشمانت

دو چاله هوایی

ابروهایت دو ابر سالخورده

و دهانت کاسه‌ای سوپ داغ

که گدایان بهشت را به صف می‌کند

دست‌هایت

در امتداد جنون خط استوا

و سینه بند آبی‌ات

ساده

داغ

سنگین.

 

حالا حجاج به سمت ناف‌ات

هفت بار می‌دوند

و ملائک، اطراف زهدان‌ات

تمرین مردن می‌کنند

 

بهار عربی

کباب حنجره‌ها را خورده

آروغ‌اش را زده

لباس‌های زیرش را در چمدان می‌چیند

و آلت تناسلی التحریر

برای کفش‌های قرمزعکس

خط ونشان می‌کشد.

 

رگ‌هایت به خانه باز نگشته‌اند

نگرانم

یوسف پیامبرهر صبح  از چاه بیرون می‌آید

شک سوره‌ها را در آغوش می‌کشد

و به دنبال رد دامنت

جراحت آسفالت را لیس می‌زند

 

به دنبالت به خدا هم زنگ زده‌ام

می‌گوید سرش شلوغ است

دارد پوتین‌ها را آرشیو می‌کند

پوتین‌های مقدس

و پاهای سربازی را

که پستان‌هایت را قرون وسطی  نامید.

بینندگان عزیز!

لطفا به گیرنده‌های خود دست نزنید

دستتان خونی می‌شود

 

وقتی پیراهنت پاره شد

نیل  به نماز ایستاد

حالا ماه هم می‌داند

که سینه‌های تو آبی است.

                                      برای دختر میدان التحریر

                                     بیستم دسامبر 2011

 

2 تعداد نظرات
  1. شیدخت نظر کاربری

    یار دبستانی….بسیار زیباست….بهت افتخار می کنم عزیزم

  2. رضا خرسند نظر کاربری

    زیبا بود و لذت بردم
    سینه بندت ابی باشد

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال