UA-28790306-1

صفحه را انتخاب کنید

چند شعر از فرحناز هرندی صبور

چند شعر از فرحناز هرندی صبور

 

۱

اندوهت را

در حنجره بریز

سوز سازت را

به گوش باد برسان

بگو حسادت چیز قشنگی نیست

داداگل ها

چون ساده اند، زیبایند

آنقدر ساده و معصوم

که می توان روح را از زیر پوستشان دید

پیشانی شان صاف است و

چشم هایشان پاک

دلشان قد دل یک گنجشگ است

گناه دارند گناه….

 

۲

صخره نیستیم

که وقتی موجی به ما می زند و

پس می رود و

دوباره برمی گردد

به آغوشش بکشیم

 

ما شنزار کویریم

ما را پس بزنند

فرو میریزیم

در خود

نرم و بی صدا

آرام

آ

ر

ا

م

میمیریم

 

۳

خوش به حالت هاتف

با شکسته های دلت

سه تار می سازی

دلت که تنگ می شود

به صریح اشارتت

سه تار…

رفیقت می شود

می نوازی و

سبک می شوی

“رهیده و رها”

و اما من!

هر بار

باید…

منت قاریان عشق را بکشم

که دعای باران بخوانند

 

تا مگر واژه ای ببارد

به ذهن خسته ام

و حنجره ای سپید

بخواند مرا

 

۴

می رسد روزی که دیگر ارغوانت نیستم

در کنارت هستم اما سایه‌بانت نیستم

 

می‌رسد روزی که من در کاروان عاشقی

پا به پایت هستم اما ساربانت نیستم

 

می رسد روزی که در سرمای تلخ روزگار

سرپناهت هستم اما آشیانت نیستم

 

می رسد روزی که ماهم در کنار مشتری

روشنی بخشم ولی  در آسمانت نیستم

 

شعر و احساس ترا چون پیچکان رازقی

می برم بالا و اما نردبانت نیستم

 

شانه ات خم می شود زیر نبودن ها و من

خفته ام در گور و دیگر خیزرانت نیستم

 

۵

بی خبر از کوچه ها افتان و خیزان آمده

خسته از پاییز زرد و برگریزان آمده

 

آمده آسیمه سر بهر تماشای بهار

مثل یک جامانده از تاریخ دوران آمده

 

خوش تر از هر نغمه ای شیرین تر از آوازها

در پی صید غزل، مرغ خوش الحان آمده

 

چشم جانش بر رواق منظر چشم صنم

بت پرستی کز پی، نور خدایان  آمده

 

رشته ای بر گردنش از خاطرات عاشقی

عاشق عیار عشق با چشم خندان آمده

 

بهمن است و بیستمین روز از بهار

یوسفی بهر شفای جان به کنعان آمده

 

#فرحناز هرندی صبور

آرشیو نوشته‌ها و شناسایی نویسنده:

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

ویدیویی

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها: