In touch with Diverse Iranian Community

شعری از سیدمهدی موسوی + صدای شاعر

از مجموعهء "دلقک بازی جلوی جوخه ء اعدام"

0 246

سید مهدی موسوی، متولد دهم ماه مهر سال ۱۳۵۵ در تهران است . او شاعر، داستان نویس، منتقد و ترانه سراست و بسیاری او را به عنوان «پدر غزل پست مدرن» می‌شناسند. او همچنین دارای مدرک دکترای داروسازی ست.

 طی سالهای 1376-1392  کارگاه های شعر و داستان متعددی در چندین شهر ایران برگزار کرد که در انتها در سال 1392 و پس از به زندان رفتن او تعطیل شدند. او همچنین در سالهای 1386-1387 سردبیر نشریهء “همین فردا بود” بود که در سال 1388 لغو مجوز شد. اشعار و ترانه های او توسط خوانندگان بسیاری از جمله شاهین نجفی، شادی امینی و بسیاری دیگر به صورت موزیک ویدیو اجرا شده اند.

سید مهدی  موسوی پس از محکومیت به نه سال زندان در سال 1394 ( به موارد اتهامی چون توهین به مقدسات، تبلیغ علیه نظام و انتشار مطالب و تصاویر غیرمجاز در فضای مجازی)، از ایران خارج شد و هم اکنون ساکن نروژ است. او پس از خروجش از ایران  کارگاه های آنلاین برگزار می کند و همچنین در صفحات شخصی اش در تلگرام ،فیسبوک و اینستاگرام بسیار فعال است و ویدیو و مطالب مختلف منتشر می کند.

از آثار او:

پر از ستاره‌ام اما… – ۱۳۷۶
فرشته‌ها خودکشی کردند – ۱۳۸۱ (چاپ زیرزمینی)
اینها را فقط به خاطر شما چاپ می‌کنم – ۱۳۸۴
پرنده کوچولو؛ نه پرنده بود نه کوچولو – ۱۳۸۹
آموزش مقدماتی وزن به زبان ساده – ۱۳۹۰ (چاپ الکترونیک)
حتی پلاک خانه را – ۱۳۹۱ (شعر جنگ)
مردی که نرفته‌است بر می‌گردد (رباعی‌های سید مهدی موسوی به روایت عکس‌های محمد صادق یارحمیدی) – ۱۳۹۱
غذاش بادمجان است – نشر ناکجا (پاریس)
غرق شدن در آکواریوم – ۱۳۹۲
با موش‌ها – ۱۳۹۲
بعد از باران، قبل از تبعید – ۱۳۹۳
انقراض پلنگ ایرانی با افزایش بی رویهٔ تعداد گوسفندان – نشر نیماژ – ۱۳۹۳
گفتگو در تهران (رمان)- ۱۳۹۶
دلقک بازی جلوی جوخه اعدام

 

شعری از مجموعهء “دلقک بازی جلوی جوخه ء اعدام” :

 

من هاشمم! که کارگر کارخانه‌ام
با یک زن و چهار پسر، چند دخترِ..
بی اتّفاق خاص به جز مرگ مادرم
بی هیچ عاشقانه و بی هیچ خاطره

 

در مُردگی دائمی خود شناورم
از ذرّه‌های زنده‌ی خود کار می‌کشم
تا شب، غرور له شده در کارخانه‌ام
تا صبح، پشت پنجره سیگار می‌کشم

 

من آتنام! سالِ یکِ رشته‌ی حقوق
خشمِ سکوتِ جمع شده در تحصّنم
من اعتراض نسل جوانم به هرچه هست
از دردهای جامعه فریاد می‌کنم

 

مشتی کتاب فلسفی‌ام لای جزوه‌ها
بحثی سرِ چگونگی رشد اقتصاد
هر چند سال با گریه رأی می‌دهم
بی هیچ اعتماد به هرگونه اعتماد!

 

من کوکبم! همیشه زن خانه‌داری‌ام!!
که سال‌هاست حرف ندارد سلیقه‌ام
مختص به خانواده و آقای شوهر است
هر ماه و روز و ساعت و حتّی دقیقه‌ام!

 

یا پای ماهواره عدس پاک می‌کنم
یا فکر بچّه‌دار شدن داخل صفم
یا پای یک اجاق قدیمی به فکر شام
من یک زنم که قابل هرجور مصرفم

 

من صادقم! که عضو بسیج محلّه‌ام
آزادیِ رسیده به میدان انقلاب!
یک جانماز خسته که پهن است سمت نور
پیراهنِ سفیدِ یقه‌بسته و گلاب

 

مدّاح روزهای غریبِ محرّمم
آواز طبل و سنج شریکند در غمم
در هرچه هست و نیست در این شهر لعنتی
دنبال ردّپای بهشت و جهنّمم

 

من کاوه‌ام! که داخل کافه، تمام روز
مشغول بحث و قهوه و سیگارم و حشیش
کیفم همیشه پُر شده از فیلم، از کتاب
مویی بلند دارم و یک متر و نیم ریش

 

سیگار برگ می‌کشم از دردِ نیستی
یادِ هزار آدمِ در بند در سرم
در کلّ شهر توی دلم فحش می‌دهم!
تا شب که می‌روم بغل دوست‌دخترم

 

من اصغرم! که لات بزرگ محلّه‌ام
تنها رفیق واقعی‌ام چند تا قمه!
مشغول زورگیری و گاهی تجاوزم!
بیزارم از تمامی این شهر، از همه

 

هر روز چرخ با موتور و دزدیِ یواش!
شب‌ها بساط بنگ و قمار و عرق‌خوری
امّا میان سینه‌ی من قلب عاشقی ست
دل‌باخته به دختر کمروی چادری..

 

بحث جنازه‌های جوان در تمام شب
تابوت‌های چیده شده توی قبرها
مهمانیِ بُخورْ بُخورِ کرم و مورچه!!
در پس‌زمینه، گریه‌ی یکریزِ ابرها..

 

شعر را با صدای شاعر بشنوید:

 

شاید مطالب زیر نیز برایتان جالب باشد:

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال