تمام قاتل‌هايم محرم من‌اند

0

این مطلب تاکنون 315 بار مورد مطالعه قرار گرفت

 

با كمى فاصله از ميزش ايستادم. فكر ميكنم دهانم باز بود كه بعد از گذشت كمى ، گلويم آنطور خشك شده بود. سرش را از روى ميز بلند نكرد ،لابد داشت نامه نويسنده ديگرى را مينوشت : ‘خوب بفرماييد! موضوع ديگرى هست ؟

آن موقع بود كه دهانم را بستم.آرام دور زدم و رفتم سمت در. دوباره برگشتم پشت سرم را نگاه كردم و ديدم كه هنوز دارد مينويسد، گفتم:

يعنى بايد حتمن به هم محرم باشند . منظورتان همين بود ديگه ! حرفی هم باشد که به هر حال شما گوش نميكنيد. اينجا بود كه سرش را بالا گرفت و گفت:

_ چيزى فرموديد ؟

من هم لابد گفتم نه! يا حتى همين را هم نگفتم و آمدم بيرون. حالا این را برای که میتوانم تعریف کنم به جز تو؟ تو خودت تمام این ماهها با من نبودی؟ ندیدی که همه را چطور با دقت نوشتم ؟ میدانستم که نمیشود.

_خوب بايد بيشتر تلاش ميكردى . بايد برايش توضيح ميدادى. من هم  نميتوانم ! من که نمیتوانم بروم محضر. انگار قرار است حتمن من یک نفر را بکشم و مهم نیست چه کسی را که هی من را می اندازی به دامن این مرد و آن مرد! یادت رفته ؟ هنوز ۵۰ صفحه هم از آن روز عصر نگذشته ؟ به همین زودی آن هم درد و خون وعذاب را یادت رفت؟ ببین! هنوز لکه های سیاه و کبودش اینجا هست. صفحه بیست هم همین بود. خودت میدانی ۷۰  و ۸۰ و ۱۱۰هم همین است. من هر صفحه باید این همه درد را تحمل کنم بی فکر انتقام ؟ تازه آن ايده ديگر چه بود! آن یکی از همه تحقیر آمیزتر بود. 

_ایده رفتن پيش همان روحانى كه از خيابانتان رد شد و به تو بد نگاه کرد را میگویی؟ میتوانم بنویسم که دوستت داشته, از روی هوس نبوده! نمیشود؟

_همين ديگر ! بروم پیش او کمک بخواهم ؟ پیش آن مردکه ؟ تازه تو الان بعد از این همه ماه بنویسی که دوستم داشته, من چطور عاشقش شوم؟ چطور میتوانم حتی دوستش داشته باشم؟ این را آن آقای توی اداره گفت؟ تو که تازه آن قسمتش را هنوز ننوشته ای . باید تازه شروع کنی به نوشتنش. یک چیزی را میدانی ؟ بنويسى هم من نميروم پیشش. عاشقش هم نمیشوم.  تو باید يا همه آن ۲۱۰ صفحه را از اول بنويسی بدون من يا …

_يا چه؟

_يا هيچى! قصه همینطور میماند و من زن هيچكس نميشوم و آنطور که پیش رفت تا آخر آن عوضی را میکشم . تو چطور دلت ميايد من بشوم زن مردک عوضی و قصی القلبی مثل او؟

_اما آنها نمیگذارند چاپ شود. هیچکس تو را نخواهد خواند و قصه ات میماند برای همیشه اینجا روی میز. ببین چه بر سر فرزانه و گلشیفته و ریحانه آمد؟ تازه آنها کسی را هم نکشته بودند. یک بغل و بوسه و موهای پریشان در ساحل و آرزوی رقصیدن در سالن تاتر شهر انداختشان گوشه کشو من . آنها هم مثل تو لج کردند. اما منم باید زندگی کنم. فکر آن همه سیگار و لیوانهای چای و قهوه را که میکنم حلقم خشک میشود. ببین آن یارو که توى اتاق اداره ارشاد بود يك پيشنهاد ديگرهم داشت. ميتوانی در حمام خفه اش نكنی. ميتوانى شب كه خواب است روسريت را ببندى دور گردنش وخلاص! نظرت چیست ؟ چرا ميخندى؟

_ميخندم؟ خوب به نظر تو خنده دار نيست! اولن من اگر شب بروم آنجا ميگويند فاسدم و فاسقم و لابد بعدش هم سنگسارم ميكنند . تازه يارو قوى هيكل است من چطورخفه اش كنم كه بيدار نشود؟! آنجا توى حمام كه بود قرار شد تو جورى قبلش زمين را چند خط بالاتر ليز بنويسى و او زمين بخورد  و من هم چند خط پايينتربيايم داخل و ببينم زمين خورده است و بى هوش است و باقي ماجرا. حالا تازه چطور شالم را دور گردنش بپیچم که دستم به او نخورد؟

_ خوب چطوراست سم بريزى توى غذايش كه يكهو بيافتد و بميرد. هان؟ چه ميگويى؟

جمله ام به اينجا كه رسيد رفته بود . بى سلام و خداحافظى می آمد و ميرفت. هميشه همينطور بود. من هم مترو گرفتم و رفتم سمت خانه.

توی مترو با پوشه ای باز از ورقه های کپی شده در کیفم به میله آویزان بودم که در قاب پنجره ایستگاه دانشگاه شریف دیدمش. درست وقتی صدا گفت “ایستگاه دانشگاه شریف ” دیدمش. پیاده شدم و خودم را از لابلای جمعیت کشیدم سمت پله ها . داشتم خفه میشدم. دیوانه شده بودم, پیاده شده بودم که چه بشود؟ دیدمش آنجا پایین پله ها با آن شال گلدار روشن ایستاده بود روبروی تبلیغ لوازم آرایشی روی دیوار. داشت زیر چشمی من را میپایید, این حالتهایش را خوب میشناختم. هیچ نفهمیدم چه شد که خودم را در یک کافه دنج دیدم و او هم روبرویم نشسته بود:

_ تو میخواهی من را بیاندازی بیرون. از اولش هم چندان از من خوشت نمیامد. آن اوایل میگفتی سیگار نکش! بهش زنگ نزن! باهاش نخواب! من هم کار خودم را کردم. تو هی دنبالم دویدی و من هم انگار داشتم از خودم بیرون میزدم تا تهش رفتم. تو میگفتی نکن و نکش و نگو و نخور و من همه را کردم. حالا میخواهی یک نفر را بگذاری جای من که آرام پیش برود و خط خط آنچیزی بشود که میخواهی.

_نه اینطور نیست! من خودم میخواستم تو بمانی تا آخرش هم با تو همراه بودم. نبودم؟ حالا چایت را بخور یک کاریش میکنیم.

چایم سرد شده بود. کاغذها پهن شده بودند روی میز مشکی و کوچک کافه. منتظر نشدم پسر جوان برای گرم کردن لیوان چایم بیاید. کاغذها را چپاندم توی کیف و راه افتادم . هوا نیمه تاریک شده بود. تنها سه روز فرصت داشتم. منتظر بودم یکی بیاید همه چیز را درست کند. بگوید نگران نباش! او همیشه همین را میگفت. اینبار اما نیامد. گفتم شاید رفته باشد خانه و آنجا منتظرم باشد. معمولن لای صفحه ۸۳ منتظرم میشد. درست روزی که تصمیم گرفت او را بکشد. آنجاروی پله ها مینشست و اشکهایش را پاک میکرد که نبینم,  دستش را میگذاشت روی گونه اش و تکیه میداد سرش را روی آرنجش و آرنجش را روی زانویش, شبیه یک مجسمه مرمر میشد روی پله ها و از چشمهایش آتش میریخت. غمهایش را پنهان میکرد تا من از نوشتنشان شرمنده نباشم.

چیزهایی که برایم تعریف میکرد در خطهای من هم جا نمیشد. تازه من نمیدانستم قبل از ۲۶ سالگیش کجا بوده.من ازآنجا به بعدش را میدانستم که عاشق شده بودو اواز قبلترش برایم میگفت. هر بار چند سال قبلترش را. از مادرش و از پدرش و من هم در حالی که استکان قهوه کف دستهای یخ کرده ام را داغ میکرد گوش میدادم و فکر میکردم که این باید رمان بلندی میشد.

کاش صبر میکرد کاش صبر میکرد و پشیمان میشد از کشتن معشوق بی نام قصه و من ادامه اش میدادم. کودکش میکردم, دامن تنش میکردم با گیسوهای بافته در کوچه ها و بعد همینطور او را مثل دخترخودم بزرگ میکردم. اما او مادر نمیخواست. راوی میخواست. او بود که از لای اولین صفحه بیرون زد , با همان شال گلدار روشن در یک عصر سه شنبه و گفت هی ساعت چند است؟

  ساعت از نه گذشته بود که رسیدم خانه. آنجا هم نبود. کیفم روی صندلی یله شد و من روی تخت. باز همشان با هم به خوابم میامدند و میخواستند که قصه شان را تمام کنم. کاش صبح ببینم که همه چیز روبراه شده است. کاش بیاید نوشته ها را از توی کیف بردارد و جوری تمامش کند. آرام و بی سر و صدا و بعد برود جایی که هیچکس پیدایش نکند.

 

این مطلب تاکنون 315 بار مورد مطالعه قرار گرفت

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال