صفحه را انتخاب کنید

داستان دندان 

داستان پستان
نائله یوسفی

 

بار اول هسته ی خرما زیر دندان ننه افتاد. پیش تر هم دندان های او تعریفی نداشتند. همیشه می گفت در اثر خوردن بنه ی کوهی و نبات و چای از بچگی زرد و شده و عقبی ها افتاده اند. ننه همیشه شاکی بود که باباش هرگز براش از خارج مسواک و ساعت و رادیو نخرید و او ملزم بود مهمان های قلیان کش بابایش را هر بار پس از آمدنش از سفر شکم سیر کند و برایشان سفره بیاندازد. نوبت دندان بعدیِ پیش او وقتی رسید که داشت سوپ می خورد خود به خود پودر شد و همراه سوپ پایین رفت. ننه هم با یک خنده سر و تهش را هم اورد که این یکی هم خرج روی دستم نیانداخت و راحت سر به نیست شد. وقتی در مهمانی های فامیلی می نشستیم آنها که از روستا برای دید و بازدید به شهر آمده بودند به ننه ام می گفتند تو که توی شهر هستی از امکاناتش استفاده کن و دندان هات را سروسامان بده ما مجبوریم هلک و هلک توی اتوبوس بنشینیم و برویم شیراز تا بهمان برسند. ننه گفت شوی من همین است که می بینید خیلی توی خونه بوده است که بخواهد من را سوار ماشین کند ببرد دندانپزشک؟ پول کفن من هم نمی دهد چه رسد دندان! خانم های فامیل مدام بی دندانی ننه ام را مستقیم یا غیر مستقیم به روی او می آوردند انگار که خودش از اینکه از زیبایی صورتش کم شده بود رنج نمی برد، انگار که خودش نمی دانست برای دندان داشتن باید کجا رفت و چکار کرد. یک بار یک خانم فامیل بیخود بیخود می خندید فقط برای اینکه دندان های طلاش که سبزی لایش لانه کرده بود را به رخ ننه ام بکشد. یک بار همکار بابایم به خانه آمد و کاری انجام داد وقتی رفت سر کار به بابایم گفت: گناه است زنت را ببر برایش دندان بکار. بابایم طبق قانون خانواده مداری اش مثل همیشه گفت: گور بابای همه شان. اصلا من خودم دندان کرم خورده دارم نرفته ام وارسی کنم. حتما بایست زن ها دندان تر تمیز داشته باشند؟ من بایست کارگری طور زندگی کنم. سرمایه دار باید بداند که نه من دندان دارم نه خانواده ام. سرمایه دار باید خجالت بکشد نه من و زنم. هر که دندان ندارد راحت تر است خرج تر تمیز کردن هم ندارد مثل ماشین که هی باید بنزینش بزنی، تعمیرش کنی روکشش کنی. وقتی بابایم به خانه آمد گفت که چطور شد دندان تو را دید. ننه گفت: من فقط برای تشکر لبخند زدم یعنی نمی خواستم بزنم. بابایم گفت مشکلی نیست. بعد هم برای اتمام موضوع گفتگو آروغ زد و الحمدالله گفت، دست هاش را بالا برد و گفت خدایا به داده و نداده ات شکر ولی لطفا مقدار داده هایت را بیشتر کن. ننه گفت خدا خر را می شناخت به او شاخ نداد من که مویی از توی خرس ندیده ام داده و نداده ات برایم یکی است. بابایم رفت و سر زیر پتو برد. بچه تر بودم ننه همیشه یک مشت میخک و اسپری بیحس کننده دستش بود و دردهای دندانش را با آنها خفه می کرد. وقتی ذله ی ذله شد با پس اندازش رفت دکتر یکی رو کشید از آن جراحی یک چاهک درست شده بود که تا دو ماه بهش می خندیدیم دندان دیگرش رو عصب کشی کرد و داخلش سیم مخصوصی گذاشت تا دندان را در ریشه نگه دارد. دکتر گفت چند تای باقی مانده را می خواهی برایت روکش کنم دیگر زرد نباشد؟ ننه ام گفت نخیر پول همینش هم باید غصه بخورم که کی جایش با پول پس انداز پر می شود مثل سیاه چاله ی این که کشیدید جای این پاله با گوشت پر می شود ولی جای پول نه.  دندان بعدی ننه یعنی همان که عصب کشی کرده بود هنگام خوردن سیب افتاد. اینبار هم خوشحال شد که تکه پاره خورد نشده که زیر لبش را پاره کند و مجبور به کشیدن شود. وقتی نشانم داد گفتم مثل جادوگرهای فیلم کارتونی شده ای آخر یک شاخه سیم از زیر ریشه دندانت بیرون زده است. رفت جلوی آینه و وارسی کرد و به شوخی گفت لابد خدا جایش یک چیزی کاشته و من یادش آوردم که دندان عصب کشی بوده است. پس از چند ماه معده دردی امانش را برید. وقتی دکتر معاینه کرد مشخص شد که آن فلز را قورت داده و در معده اش رسوب کرده است. بابایم زنگ زد گفت که هر چه از پس انداز ننه ات در خانه داری بیاور قرار است شکمش را پاره کنند. او فقط مسئول امضا کردن پای برگه ی عمل بود اگر می گفت قرار است عملش کنند آنقدر نمی ترسیدم که با لحن خشن از پاره کردن شکم ننه استفاده کرد. وقتی او را به خانه آوردیم خوشحال بود که دیگر دندانی برایش نمانده است که چنین بلاهایی سرش بیاید. پس از اینکه تمام دندان های شنبه یک شنبه اش را از دست داد دیگر از خندیدن خجالت نمی کشید وقتی می خندید یک خط صاف مثل پیرزهای صدساله ی مهربان روی دهنش نقش می بست. دیگر هیچ دندان پس و پیشی نبود که شکل جادوگرها نشانش بدهد و پس از آن با آینه هم آشتی کرد.

+ posts

نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

ویدیویی

بارگذاری...

پادکست شهرگان


آرشیو شهرگان