In touch with Diverse Iranian Community

«هیچ از حسِ، هیچ از کسِ، هیچ از جا»

IMG_2795-340x510 «هیچ از حسِ، هیچ از کسِ، هیچ از جا»

کتاب را باز کردم. از وسط. مثل کتاب حافظ برای فال. شعر ۶۶ آمد در صفحه ی ۱۱۰. خواندم:

[clear]

“من چنگار نامیدمش

او اصرار می ورزید

سرطان صدایش بزنم

من دیگر اختلاط نکردم

و سرطان همه‌ی وجودم شد”

[clear]

آنگاه دانستم با یک شاعر روبرو هستم.

آنگاه فهمیدم کتابی دیگر خواندیم که در آن شعر جاپایی داشت عمیق، ژرف؛ اما با گویشی سهل. لذا ممتنع و سهل آنگونه که ذهن کوچک من قادر بود به ادراکش بی آنکه فالگیری طلب نماید در پس کوچه های واژه های معلق؛ کتابی که وسوسه های شعر را زیر پوست مورمور می کند، شعر را در مقام والای صمیمیت در خزان و مرگ و افسردگی مرور می نماید، شعری که نمی خواهد شعر باشد هم چون معمول آنچه که سیاه است و سفید در مجاز.

شعر است در اوج زمان که خزان واقعی است، که مرگ بیدار است، که افسردگی داستان مکرر لحظه هاست.

[clear]

parviz-tanavoli-heech-lovers-302x302 «هیچ از حسِ، هیچ از کسِ، هیچ از جا»
«هیچ« یکی از کارهای پرویز تناولی

” پس هیچ از حسِ

هیچ ازکسِ

هیچ از جا

جنازه ام را در ناکجایی تشییع می کنم

من با کشته گان سه دهه ی سرزمینم

که در همسایگی احوالم زندگی می کنند

از همه جا و همه کس عبور می کنم “

[clear]

و فهمیدم که ” هیچ ” تنها “حس”، تنها “کس”، تنها “جا ” یی است که ماند. پس این “هیچ جنازه” است که خود را اینجا و آنجا می کشاند.

گویند کره ی زمین نیز جنازه اش را چون سنگی سیاه از توی هوا بزودی به نمی دانم کجا تشییع می کند. آنگاه همگان با هم خواهیم مرد. اما مثلأ زنده باشی و جنازه ای متحرک، چیزی نیست که ” کشته شدگان سه دهه ی سرزمینم” آن را خواسته بودند.

مثلأ هستیم با این “هیچ جنازه “حتی نه با امیدهایی واهی، حتی نه با دل خوش کنک های روزمرگی. آری عبور می کنیم. انگار اصلأ وقت رفتن است. همگی با هم. با اسبِ نجیبِ گیلکی مردِ نجیب که پدرِ شاعر باشد.

[clear]

افسردگی آن چنان جا گرفته است که جای ترمیم نیست. به مانند این کره ی زمین که دیگر قابل برگشت نیست؛ مثل انسان که دیگر انسانیت نمی شناسد. یعنی که تا به حال خنده ی زورکی داشتیم. به روی خود نمی آوردیم که مردم می فهمند. خنده جان دارد و درد می کشد. دست کم از وقتی که فهمیدیم همه چیز ” هیچ ” است.

[clear]

” و پائیز… پائیز…

فصل سنگینی ابر

ابر بادخیر

باران ریز!

فصل چشم های خیس!

پائیز بارانی دل!

سنگین ببار “

[clear]

آری افسردگی ماندگار است. چاره پذیر نیست. دل پائیز است، پائیز. و این قصه ی زمانه است که آرمان شهر با امیدهایی، با توهم هایی اتوپیایی باخت و باخت؛ از ” بخاری نفس سرد ” تا اقیانوس بی آرامش، تا صخره‌های بلند و سرسخت سرنوشت. چه آسان سال‌های عمر به بادِ هیچ برفت.

جنازه خاطره را نیز با خود می کشاند. هادی ابراهیمی در سنه‌ی اسب شصت سالگی: ” هادی رسانای هیچم “

هادی ابراهیمی اخبار دنیا را در روزنامه منعکس می کند.

[clear]

” …

 انعکاس همه عالمم و

بی خبر از عالم خود

هی می پیچم

هی چرخ می زنم

سرِ خود می زنم

سرِ دار می زنم

سردار

می زنم

می زنم

می زنم

…”

[clear]

این قطعه نمی توانست این همه زیبا باشد مگر اینکه شاعر بارها و بارها هی پیچ و پیچ خورده باشد؛ هی و هی  چرخ زده باشد؛ هی بر سرِ خود، بر سرِ خود، بر سرِ خود زده باشد؛ چون دیوانگان ” هیچ ” را هی و هی تکثیر کرده باشد.

[clear]

شاعر نمی توانست تنهائیش، بی کسی اش را در جدائی “لا” از جورد و “بی” از کس  با این صمیمیت بر روی کاغذ بنشاند مگر اینکه آسمانش را واقعأ موش خورده باشد و ترکیبش را مرده شور برده باشد.

[clear]

در کتاب، در میان سطور این اشعار با دوستی خسته روبروئیم. خسته از این همه هوای گرفته و ابری.

گرفته و ابری است. ابری است: ” ترکیب اش را مرده شور ببره “

[clear]

قطعات نادر نورانی کتاب تنها در زمانی دور و بعید سوسو می زند: دوران کودکی. و تارهای گیسوان مادر و بوی هیزم و کوماج بهشتی است در رؤیا. و گل شیپوری در روستا پر از پیام. در ونکوور نیز گل شیپوری، اهلی و وحشی اش از همه جا سر برمی آورد، اما پس از سی سال زندگی در خلأ ( خلآ در ذهن، خلأ در جغرافیا، خلأ در تاریخ، در سیاست)، آن گل شیپوریِ روستای پدری بوده است پیام آور.

[clear]

مهین میلانی

IMG_1972-cropped-Mahin-reduced-456x510 «هیچ از حسِ، هیچ از کسِ، هیچ از جا»

http://milanimahin.blogspot.ca/

[email protected]

708c72fc0d70090e40a52c6611cfcede?s=100&d=mm&r=g «هیچ از حسِ، هیچ از کسِ، هیچ از جا»

مهین میلانی: روزنامه‌نگار آزاد، نویسنده، مترجم، عکاس، گرافیست و فارغ‌التحصیل روزنامه‌نگاری و جامعه‌شناسی از تهران و پاریس است. در ایران با روزنامه‌های آدینه و دنیای سخن، جامعه‌ی سالم، ادبیات اقلیت، شرق، و…فعالیت داشته است. در فرانسه با روزنامه‌های فرانسوار و لوپوان. در کانادا با نشریات لووار، جرجیا استریت، کامان گرانت، نورت شور، میراکل، شهروند‌ بی‌سی، رادیو زمانه و بسیاری نشریات دیگر.
کتاب “کنسرت در پایان زمستان” از اسماعیل کاداره نویسنده‌ای که بعد در سال 2005 برنده‌ی ادبی “‌من بوکر پرایز” شد را از زبان فرانسه به فارسی در ایران ترجمه کرد و نشر مرکز آن را به چاپ رساند. صدها مقاله، گزارش، نقد ادبی و ترجمه به زبان‌های فارسی، انگلیسی و فرانسه به چاپ رسانده است. با مجامع ادبی کانادایی و ایرانی در کانادا فعالیت های زیاد داشته و بارها برای داستان خوانی و شعر خوانی توسط آنها دعوت شده است. در سال 2004 به عنوان مدیر هنری فستیوال قصه خوانی ونکوور استخدام شد و چندین سال در فستیوال‌های فیلم و جاز این شهر سمت‌هایی در بخش مطبوعات داشته است. در اولین فستیوال فیلم به زبان فارسی در ونکوور به عنوان یکی از قضات در داوری فیلم‌ها شرکت داشت.
مهین میلانی کتاب “تهران کوه کمر شکن ” را در سال 2005 آغاز به نگارش کرد. نگارش آن متوقف شد تا سال 2009 و در سال 2010 اولین بار به چاپ رسید. این کتاب از طریق آن لاین به فروش می‌رود. به تازگی نشر زریاب افغانستان کتاب ” تهران کوه کمر شکن ” را منتشر ساخته است. مهین میلانی هم اکنون چندین مجموعه‌ی داستان کوتاه، شعر و رمان در دست انتشار دارد.
عکاسی و گرافیک دو رشته ایست که بخشی از تحصیلات و فعالیت های حرفه ای مهین میلانی را به خود مشغول داشته و با نشریات گوناگون به عنوان طراح گرافیست و دیجیتال آرتیست و عکاس همکاری داشته است.
http://milanimahin.blogspot.ca/
http://vancouverbidar.blogspot.ca/
[email protected]

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال