In touch with Diverse Iranian Community

پسرجان، عمرِ فریاد طولانی است

0 18

فرامرز پورنوروز، داستان نویس و شاعر ایرانی ساکن ونکوور، ماه گذشته از سوی هیئت داوران داستان‌نویسی در بخش ادبی و فرهنگی جشنواره دوسالانه تیرگان – تورنتو، برنده اول داستانویسی شد.
پورنوروز که برای دریافت جایزه و لوح تقدیر به تورنتو سفر کرده‌بود تا در مراسم اهدای جایزه در روز جمعه ۲۲ جولای در مرکز هابورفرانت تورنتو حضور داشته باشد، در بازگشت، هدیه‌ای نیز برای همشهری‌های ونکووری خود به ارمغان آورد
داستان کوتاه: پسرجان، عمرِ فریاد کوتاه است که از بین ۲۶۲ داستان، جزو آثار پانزده نویسنده به مرحله‌ی نهایی راه پیدا کرده‌‌بود، از سوی هیئت داوران؛ منیرو روانی پور، دکتر بهرام مقدادی، پیمان خاکسار و عباس معروفی به عنوان داستان نخست در این مجموعه برگزیده شد
چاپ این داستان، هدیه نویسنده‌ی آن به همشهریان ونکووری‌اش است که در این شماره شهروند ونکوور، تقدیم خوانندگان گرامی‌مان می‌شود.
«هادی ابراهیمی»

عصر یکی از روزهای کسل کننده. از آن روزها که نه بهانه‏ای برای شادی هست و نه درد بزرگی که عزایش را بگیری، توی کافی شاپ کنار پنجره نشسته‏ام و هفته نامه‏ای را ورق می‏زنم.  تا دلت بخواهد خبر هست.  از هر جا و هر کشوری که بخواهی. "اتوموبیل بمب گذاری شده در بغداد…"، "تولد بچه‏ای با یک قلب و دو سر در …" و "مبارزه‏ی انتخاباتی در آمریکا …"

لحظه‏ای سرم را بلند می‏کنم و اطرافم را نگاه می‏کنم.  کافی شاپ شلوغ است و تمام میزها تقریباً پُر.  کامل مردی با کت و شلوار قهوه‏ای و پیراهن سفید و موهای خاکستری در وسط میزها سرگردان است.  دنبال جایی می‏گردد که بنشیند.  صندلی خالی کنار دست من نظرش را جلب می‏کند و پیش می‏آید. نزدیک من که می‏رسد، انگار که برای نشستن دودل باشد، باز سر بر می‏گرداند تا جای مناسب‏تری پیدا کند. با دست اشاره می‏کنم و صندلی خالی کنار دستم را نشانش می‏دهم.  لبخند ملایمی می‏زند و آهسته، طوری که مزاحم من نباشد، می‏نشیند.

از حالت‏های نگاه و رنگ و رویش حدس می‏زنم که ایرانی باشد. 

می‏پرسم: "ببخشید، ایرانی هستید؟"

لبخند ملایم دوباره به لبهایش می‏نشیند و طوری سرش را تکان می‏دهد که متوجه نمی‏شوم بالاخره هست یا نه.  شاید هم متوجّه سئوال من نشده باشد.

می‏گویم: "من ایرانی هستم." و به هفته نامه‏ی جلوی رویم اشاره می‏کنم.

سرش را تکان می‏دهد و چیزی نمی‏گوید.

ظاهر آراسته‏ای دارد با ته ریشی اصلاح نشده و سبیل‏هایی پُرپشت و جوگندمی.

در صورتش دقیق می‏شوم. می‏خواهم سن و سالش را حدس بزنم.  خط‏های روی پیشانی و رگ‏های برآمده‌ی پشت دستش از گذر سال‏ها حکایت می‏کند.  پیشانی و برجستگی‏های گونه‏هایش به صخره شبیه است.  صخره‏ای که سرد و گرم روزگار اثرش را با چروک‏های نه چندان برجسته برآن بجا گذاشته است.

می‏خواهم به نوعی سر صحبت را باز کنم.  یا در حقیقت به حرفش بیاورم.  می‏پرسم: "شما همیشه اینجا می‏آیید؟  " حرفی نمی‏زند ولی طوری نگاهم می‏کند که انگار بگوید : "گاه گُداری".

می‏گویم:  "من گاه‏گداری به اینجا می‏آم.  هر وقت احساس تنهایی بکنم.  گاهی دوست دارم دور و برم شلوغ باشه.  اینجور مواقع حس می‏کنم زندگی هنوز جاریه.  و او انگار که حرفم را بفهمد، دستش را آهسته بالا می‏برد و با شیب ملایمی روی میز حرکت می‏دهد.  این کارش حرکت ملایم رود یا جویباری را در ذهنم تداعی می‏کند.

گاه حس می‏کنم صدایی، چیزی از گلویش خارج شده.  گوشم را نزدیک تر می‏برم ولی صدایی نمی‏شنوم.  اگر صدایی هم بوده باشد، شبیه فریادی‏ است که از ته چاهی عمیق به گوش برسد.  گُنگ و بی معنی.  یا شبیه صدای بادی که در تنه‏ی درختان جنگلی بپیچد و تو حس کنی که کسی صدایت زده و وقتی سر برگردانی چیزی جز تنه‏های ستبر و گاه فرسوده‏ی درختان را نبینی.

حالت چشم‏هایش شبیه آدم‏هایی است که یک عمر فریاد زده‏اند و دیگر ضرورتی در تکرار آن نمی‏بینند.

می‏پرسم: "مهاجر هستید؟"

به دست‏هایش چشم می‏دوزد.  انگار که بخواهد جوابش را سبک سنگین کند.  یا انگار بخواهد بگوید "خودم هم نمی‏دونم. تنها سیرحوادث من رو به گوشه‏ای از این خیابانِ پُرسروصدا و صندلی روبروی تو پرتاب کرده."

این ها را نمی‏گوید ولی من دوست دارم چنین جوابی داده باشد.  یا لااقل به چنین جوابی فکر کرده باشد.  چشم می‏گرداند تا دوروبر را نگاه کند.  می‏گویم:  "عصرها اینجا شلوغه."

نگاهم می‏کند و جرعه‏ای از قهوه‏اش را می‏نوشد.  بعد طوری که انگار حرف‏هایم را فهمیده باشد، سر تکان می‏دهد. 

می‏پرسم: "بچه‏هاتون هم اینجا…" ولی حرفم را ناتمام ول می‏کنم.  به زندگی خصوصی‏اش چه کار دارم؟!

بیرون را نگاه می‏کنم. ابرها غرب آسمان را پر کرده‏اند.  تصمیم می‏گیرم بلند شوم و تا باران شروع نشده، خودم را به خانه برسانم.

رو به مرد می‏کنم و این بار به انگلیسی می‏گویم: "از آشنایی‏تون خوشحال شدم. من باید برم."

برخلاف انتظارم مرد بلند می‏شود تا با من دست بدهد و خداحافظی کند.  منتظرم حرفی، سخنی از دهانش خارج بشود که بفهمم حرف‏هایم را فهمیده است.  ولی انتظارم بیهوده است.  دست می‏دهد و دوباره با وقار خاصی سر جایش می‏نشیند. 

به نظر سوژه‏ی جالبی می‏آید.  دوست دارم بار دیگر او را ببینم.  شاید این بار بتوانم راهی به درونش بیابم؛ درونی که دست‏یابی بدان چندان آسان به نظر نمی‏رسد.  مثل غارهای سرزمین‏های دور…

می‏گویم: "من فردا همین موقع میام اینجا . اگه دوست داشتید، شما هم بیایید."

او فقط نگاهم می‏کند.  ولی نگاهش مهربان است.  سرش را طوری آهسته تکان می‏دهد که نمی‏دانم به معنی قبول دعوت است یا این که بگوید: "بگذر و برو…" این احتمال را هم می‏دهم که حرف‏هایم را نفهمیده باشد.

صبح روز بعد که از خواب بر می‏خیزم، صحنه‏ی "کافی شاپ" به خاطرم می‏آید و یادم می‏افتد که باید غروب سری به آنجا بزنم. می‏توانم هم نروم.  در حقیقت قرار و مداری با کسی ندارم.  ولی اگر توانستم و کاری پیش نیامد، که معمولاً پیش نمی‏آید، خواهم رفت.

قبلاً دوست نداشتم زیاد جاهای شلوغ بنشینم.  ولی حالا زندگی را در جاهای شلوغ می‏یابم.  جنب و جوش محیط و جوانانی که سبکبال می‏خندند و شوخی می‏کنند، زندگی‏ام را پُر می‏کند.

کافی شاپ طبق معمولِ همیشه پُر است.  گوشه و کنار را می‏پایم که صندلی خالی‏ای گیر بیاورم.  در گوشه‏ی نزدیک پنجره یک صندلی خالی کنار جوانی که دفتر و دستک‏اش را روی میز پهن کرده، نظرم را جلب می‏کند.  به صندلی که نزدیک می‏شوم، هنوز دودل هستم که بنشینم یا نه.  برای پیدا کردن جای مناسب‏تر دوباره اطراف را نگاه می‏کنم.  جوان تعارف می‏کند که کنارش بنشینم. 

طوری نگاهم می‏کند که انگار قبلاً مرا جایی دیده است.  هم دارد مجله ورق می‏زند و هم برای رعایت ادب حواسش به من است. پُرجُنب و جوش به نظر می‏رسد، از آنها که یک سر دارند و هزار سودا.  در صورت و نگاهم دقیق می‏شود.  انگار که کشف جدیدی کرده باشد یا سوژه‏ی مناسبی گیر آورده باشد.  می‏خواهد مرا به حرف بیاورد.  می‏پرسد: "مهاجر هستید؟"

نمی‏دانم چه جوابش بدهم.  دارم جوابش را سبک سنگین می‏کنم که می‏گوید: "به نظر می‏آد ایرانی باشید!"

می‏خواهم بگویم "چرا ایرانی، آوارگی مگه کم هویتیه ؟"

ولی او مجالم نمی‏دهد.  جرعه‏ای از قهوه‏اش را می‏نوشد و مجله‏اش را ورق می‏زند.  گاه فارسی حرف می‏زند و گاه انگلیسی و گاه چیزهایی زیر لب می‏گوید که متوجه نمی‏شوم. 

می‏پرسد: "بچه‏هاتون هم اینجا…" ولی دنباله‏ی حرفش را می‏خورد و جمله‏اش را ناتمام می‏گذارد.  اصرار دارد که بیشتر با من آشنا بشود.  نمی‏دانم این به چه کارش می‏آید.  سرزندگی و جوانی از صدا و صورتش می‏بارد.  به آینه‏ای شبیه است که هیچ خراشی تصویرش را خط خطی نکرده باشد. 

گاه به صورت و دست‏هایم نگاه می‏کند.  لابد می‏خواهد سن و سالم را حدس بزند.  می‏خواهم بگویم "پسرجان، عمرِ فریاد طولانی است.  عمرِ هراس طولانی است.  عمرِ امید هم کمتر از آنها نیست."

نمی‏دانم این ها را می‏گویم یا فقط از ذهنم می‏گذرد که او خیره نگاهم می‏کند. 

بعد، از پنجره به آسمان که از ابرهای خاکستری پوشیده شده است، نگاه می‏کند.  دفتر و دَستَک‏اش را جمع می‏کند و می‏خواهد برود.

به احترام جوانی‏اش بلند می‏شوم و با او دست می‏دهم.  می‏خواهد باز هم همدیگر را ببینیم.  تازه می‏خواستم چیزهایی بگویم که دستم را فشار می دهد و …

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال