UA-28790306-1

صفحه را انتخاب کنید

چهار شعر از مجموعه شعر «دارم می‌گذارم به زندگی‌ام ادامه دهم»

چهار شعر از مجموعه شعر «دارم می‌گذارم به زندگی‌ام ادامه دهم»

 

چهار شعر از محسن مرادی برگرفته از مجموعه شعر «دارم می گذارم به زندگی ام ادامه دهم»؛ نشر چشمه – تهران

 

۱

این جمله به عکس خودش مشکوک است.

 

کلمه هاى کج را توى جیبِ کوچکِ کوله ام پنهان مى کنم

باد شلوارم را تنگ تر مى کند

سرم را مى اندازم تر پایین

و خودم را مى برم به اصلن نمی فهمم.

ساعتم را از روى دستم پاک مى کنم

لبخندى بی زمان مى زنم

که کوچکتر مى کنم زمین را تا راه کمترى آمده باشم

از دور ترین راهِ باید بروم؛

برعکس

به نگاه هام ،نگاه مى کنم

این بار  از مسیر دیگرى مى رسم به دوباره

 دوباره باطرى تیرگى را عوض مى کنم

روشن مى کنم تنهایى ام را زمین نخورم ،

نشسته ام روى “همین ” ، سایه ام افتاده روى “حالا” /

روىِ روز،

با لحن خیلی بدى زندگى مى کنم

تف میکنم روىِ خورشید / ببخشید

سیفونِ دریا را مى کشم/

و آسمان را کج مى کنم تا پرنده ها بیفتند.  هر خواب

یخِ تختم را مى شکنم

نسخه ى جدیدى از شب را بروز مى کنم/ /

سوار بر موجودات گوسفندى از روى نرده مى پرم

و با خوابیدن پنجره مى شوم

در “بیدار مى شوم”. اصلن نمی فهمم

این جمله به عکس خودش مشکوک است

 

۲

عجیب ترین موجود فرضی ام

اسب غریبی ست

که به جای چهار نعل

چهار لب

زیر پاهایش کوبیده شده

با فرض،

اسب من

چار لب

بوسیکو بوسیکو

تمام نقاط بدنت را کشف می کند

همین که

 سوت فرضی ام را بزنم.

 

۳

دارم می گذارم به زندگی ام ادامه دهم

با تمام دقت می خابم

وقتم را روی سقف می گذارم

و بی مقدمه از مقدمه می نویسم

                از گریه می کردم بدنیا آمده بودم.

 

خورشید مدت هاست گورش را گم کرده از اتاقم

رفته پی خورشیدیِ خودش

اما من بودم که زیباییِ پنجره را بستم

زشتیِ پرده را من کشیده بودم / تا انتها

و قول داده بودم خودم را نکشم،

چه قول روشنی داده بودم

به تاریکی.

 

من امروز    خودم را حتتا یکبار هم نکشتم

دیروز حتتا

خودم را ، من

یکبار هم نکشتم،

 

چشم-بسته

با احتیاط از خیابان بزرگِ مختارم از آن رد بشوم/ رد می شوم

پای ام به هیچ گیر نمی کند

یادم کتاب کوچکی را باز

چشم اش را باز تر می کند یادم

می افتد رویِ خودم خودم

خیابان روی خودش می افتد

وقتی که از درد  می کشم خودم را می برم بیرون

می کشم      خودم را       می برم بیرون.

 

بر می گردم

قدم می زنم می روم از خودم

 

بر می گردم

گوه می زنم به زندگی ام

گوه می زنم به عاشقم شده بود

بر می گردم

از بیمارستانِ بدنیا آمده بودم

دوباره به دنیا می آیم.

 

۴

گردوی مردِ بی مغز

دستِ پسر بچه ای افتاده بود

که حالش از بچگی         تا پسر بچگی

    فقط به هم خورده بود/  دود

کلمه های توی سرم را   خاکستری ِ نرمی می کند

مرد    فکرم را می گذارد توی سرش

می گذارد عینکم را روی سرم/ فکرم

و جیب هام

    دستهایم را به بیرون پرتاب می کنند

یکی

 یکی

غم های بزرگی که من

از بالا

برای خودش می آورد

گیج های سرد شده ای ست

گیج هایی که هرگز نخورده ام

گیج های میل ام نمی کشد بخورم.

 

گردو به گردو

تاریکی از دستم بالا می رود،

تاریکی   پدرم را بالا می آورد

بالا می آورد مادرم را

                       تاریکی.

 

این “بالا”

         

    از آن “آوردن”

آنقدر دست برنمی دارد /که مادرم از من.

 

گردوهایم را می گذارم پشت پنجره/برای کلاغها

مغز شده ، شور در اشک

            دنیا      پشت عجیبی دارد،

این پشت

حق تهوع با حالِ من است

                      که با حالِ تو 

                     به هم خورده باشد.

 

بهرحالِ من خوب است،

 

بدی

          فقط می تواند     حالِ من را بکند.

 

 

آرشیو نوشته‌ها و شناسایی نویسنده:

>> واپسین نوشته‌ها
>> واپسین نوشته‌ها

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

ویدیویی

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها: