UA-28790306-1

صفحه را انتخاب کنید

شعری از محسن مرادی

شعری از محسن مرادی

 

شعری از محسن مرادی برگفته از مجموعه شعر «دارم می گذارم به زندگی ام ادامه دهم»؛ نشر چشمه – تهران

 

شب توی دفترم خوابیده بودم

کلمه ها تا خود ظهر خروپف نمی کردند البته

آمده آمده

فقط آمده بودند به خوابَ م

بخوابم ،

با بیدار نمی شوم می خوابم.

 

در شعر آخرم خوابِ ترسناکی دیده بودم

درخوابِ همین لحظه دارم می بینم

شعرِ ترسناک تری نوشته ام که

به زیر است :

 

بنامِ نام

با یادِ یادَت نمی افتم دیگر

تاریک ، توی تنها می نشینم

و با اتاق خودم را به گردش می برم

“دستم را بگیر را” می گیرم البته

محکم بغل َ م می کنم

چشمَ م را باز

چشمَ م را باز می بندم

 

پرتِ حواسَ م را می کنم توی گوشَ م / با صدای بلندتر

با بینی زل می زنم توی چشم هات

می بینمَ ت

 

که “می روم می روم” داری می روی

چشمَ م را باز

چشمَ م را باز می بندم

 

طناب را..

..

اینجا فهمیدم خوابم

چون تا شعرتموم شد یهو دیدم یه طناب دستمه ،بعد فَهمیدم شعر هنو تموم نشده، امما با اینهال

بازم اَ خواب بیدار نشدم..

 

طناب را می دهم دستِ دیگرنمی گیرَمَ ت

بِبوسَ ش دورِ گردنَ م

بِبندَم پایِ چوبه یِ دارَ م می می رم

دارَ م بزن به زن

اصلن به در بزن

بیا توم خانوم.

صورتَ م را تا ته ریش می تراشم

سرم را به دیوار / به کوب می کوبم

چشمَ م را باز

چشمَ م را باز .

 

ظهر

با یک سوءتفاهمِ جنسی از خواب بیدار می شوم

و گورَم را از دفترم گم می کنم

به دستمال کاغذی ،

 

صبح بخیر جنابِ ظهر.

 

آرشیو نوشته‌ها و شناسایی نویسنده:

>> واپسین نوشته‌ها
>> واپسین نوشته‌ها

نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

ویدیویی

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها: