UA-28790306-1

صفحه را انتخاب کنید

شعری از سروش مظفر مقدم

شعری از سروش مظفر مقدم

 

 

در تنگ جای جهان

در بیکران زمان

در گوشه ای از زمین آلمان

در سر پناه سبز درختان و زمین سرد

بنشسته ام

با تیره ابرهای اندوهان

از سرزمین خویش، لت خورده و مجروح و پریشان

بر منجنیق حوادث سوار

برداشتمی جان

برکف خویش گرفته آبرو و امان

چون بید می لرزم، بر سر آن ایمان

اما،

باقی است نیمه جان،

در گرد باد حوادث،

تنوره ی دیوان

هر گوشه‌ی روشن و پاکی از سرزمینم را 

کرده‌ست آلوده، به قدوم نحسِ دسته کوران 

اکنون، بی سرزمین ترینم من

در زیر سقف کهنه‌ی آسمان..

ای مردمان.. خدایان…

آیا شود که بازی تقدیر و سرنبشت،

خطی دگر رقم زند بر دوران؟

آیا شود که موج‌های حادثه، بار دگر در آید به خروش و به عصیان؟

گاهی بدین اندیشه می‌کنم

در معبد دل خویش، سودای بازگشت می جویم:

«من ماهی ام، نهنگ ام.. عمانم آرزوست!»

باد بهار ز بوستان و باغ می شود وزان

اما دلم؟ خزان…

سالم ز چهل رفته کنون

پرّان، چو مرغان آسمان..

روزی، گفتا به من، پیری خمیده و لرزان

به شهر کهنِ دامغان:

پیرانه سر به عشق وطن می‌شود جوان

ای سرزمین من

ای زخم دیده به حرمان

ایران مهربان..

مرا بخوان..

دگر بار،

 

مرا به خود بخوان!

 

 

خرداد ماه ۱۴۰۲

———-

# سروش مظفر مقدم

 

آرشیو نوشته‌ها و شناسایی نویسنده:

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

ویدیویی

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها: