UA-28790306-1
تبلیغات

صفحه را انتخاب کنید

چند شعر از حسن فرخی

چند شعر از حسن فرخی

 

 

«یک»

به تو همین امروز رسیده‌ام.

تو را از همین جنزار
بیرون کشیدم.
هوار می خواستم.
کمی جدی باشید لطفن!
تو را از همین ادبیات پست مدرن
بیرون کشیدم
زاری کم نبود.
محض احتیاط بس کنید.
تو را از همین امروز
از این هوس نارس بیرون‌ کشیدم.
فرخی هم که ماشاله زیاد شده
فاصله کم بود تا من
یک دقیقه بعد از این صبر کنید
آهسته ترخوب است قدم بردارید.
تو را از همین کلمات سرد و گرم چشیده
بیرون کشیدم.
روشن است این تصویر.
بیابان را ببین چه خس مزی ست
مقدم بر همه چیز
پیاله شکست و
نور از دست های تو چکید روی دست من
جای افتادن خیابان مسدود شد.
از موهایت دست نمی کشم.
شب ندیده ای که بدانی!
پس دست کم پرستو ها را
در اقدامی جسورانه به خانه ببر
تو هم بیا
در آوازی دسته جمعی
جهان را خلع سلاح کنیم
تا چند نقطه بعد از این
ادامه بده.
تو رااز همین لجنزار
بیرون کشیدم.
آفتاب می خواستم.
پشت همین چشم های سیاه
دست به چند پرنده بردم.
تو را از همین شعر دست چین شده
بیرون کشیدم
چقدر فرخی زیاد شده
خسته نباشید.
تو را از میان واژه ها
بیرون کشیدم
فاصله از دار و درخت ها کم شده
زیبایی تنها شده یا تمام شده
خواب تو را لمس می کنم
حالا بلند شو
در دایره برقص!
ای دریا
در صحنه ی آخر این نمایش آوانگارد
موج هایت شورش کرده اند.
و دقایق باقی مانده راکمی نفس می گیرم.
گوش کن
به تو همین امروز رسیدم.

 

«دو»

شعر من هنوز هوسی دارد
سر نترسی دارد.

دقیقن نمیتوانم از انفجار کلمات بگویم
از مقاومت شعر می گویم
که ادامه دارد
وضعیت بغرنجی ست
خود شعر باشیم
شورش کنیم
و از خیابان های ناآرام
کلمات را به سلامت بگذرانیم
ترجیح می دهم
خودم را به درگیری با ظلمات برسانم
که هنوز ادامه دارد
گورکنان بگو
فرصت ندارند حتا‌به عقب برگردند
من روابط خوبی با پاییز دارم
حال خوبی دارم
غرش ابرها که معلوم است
و تصادفی نیست
که از صدای زن می گویند
من پشت کشتگان ات می ایستم
زخم روی زخم های شعر می گذارم
و از اضطراب این جهان می گویم
من سربه راه نبودم
آزادی را ترجیح می دادم
در شعر و این جور حرف ها
هیولا از دخمه اش بیرون خزیده
خیابان ها را ناامن کرده است.
سلاخ حرفه ای بگو
اصلن استرس ندارد
و در یک روز معمولی
کشتن را عمومی می کند
گفتم دور کلمات بگردم
و اقرار کنم به درخت های زخمی
شعر من تاخیر نمی کند
یک دقیقه لطفن!
تعریف آزادی کم چیزی نیست
به خیابان آمدم که صدایت کنم
زیر باران حالم بهتر است
اهل تعارف نیستم
میان دار و درخت ها
از کلمات معترض می گویم
و از شعر خودم دفاع می کنم
در خیابان ها
که هنوز هوسی دارد
سر نترسی دارد.

«سه»


جمعه ها را شکسته اند
در خیابان ها!

صبح:
نشانه های روشن زن را در دست دادم.
من بدن‌نیمه جان تو را کف خیابان‌ پیدا کردم.

گلدان ها را شکسته اند
در خیابان ها
برگ ها را باد با خود می برد به ناکجا
عطر و بوی تو اما در حصار نمی ماند
بعد از این!
نگاه کن
ای آفتاب!
آینه ها را شکسته اند
در خیابان ها
-اعتراضی هست؟
من به تکثیر خورشید فکر می کنم.
از صورت های کژ و مژ چیزی نمی گویم
نمی خواهم یک وقت به خیابان برگشتیم
وحشت کنیم.
اگر بگویم هنوز زنده ام
چه می کنید،
هان؟

ظهر:
نگاه های شعله ور از کنار من می گذرند.
چند صندلی شکسته
،دوسه بطری خالی و تیغه ی خونی یک چاقو
از قتل ساده ای سخن‌می گوید.

پنجره ها را باز می کنم.
حرف آخرم را رو می کنم.
اقرار می کنیم
همه‌چیز از فروردین‌نگاه زن شروع شد
در خیابان ها.

شب:
حنجره ام را صاف می کنم.
ماه را صدا می کنم.

مردگان امروز را تحویل خانواده ها‌ نمی دهند،
اگر خانواده ای باقی مانده باشد.
نگاه‌کنید
چه بسیار جوانان که لاله شدند
در خیابان‌ها
قرمز در رگ ها نیست
جمعه ها را شکسته اند
در خیابان ها.

 

«چهار»

رازقی ها عاقبت به خیر شدند.

مقدم برآفتاب 
مشتی سپیده از دست تو چکید
کف خیابان
صبح شادمانه بازآمد
لب پنجره ی آسمان
گنجشک ها روی شانه ی من نشستند
بی اعتنا به اعتراض ها.
ابرها عجله داشتند ببارند
رازقی ها عاقبت به خیر شدند
من سرگیجه داشتم
دیر به خرمالو ها رسیدم.

 

«پنج»


در مسیر منفرد پی به آفتاب بردم.

تاریک تر از این شعر گفتم
در صبحی که روشن نیست
پنجره ای که معلوم‌نیست
از ماه ماضی
تا بالا آمدن آفتاب
سرت را بالا بگیر
قایق مرده
در مخاطره ی موج ها و نهنگ است
سرت را برگردان
آهان!
به سمت‌ من
ابرها دست تکان می دهند
و دار و درخت ها
رقص را
به شهادت می گیرند
دل خوش به چند عکسِ یادگاری
و پای‌کوبان در خیابان ها
تکثر شب
در این شعر ادامه دارد.
هر چه تاریک تر گفتم:
در مسیر منفرد
پی به آفتاب بردم.

 

تهران – ۳/دی ماه/۱۴۰۲

 

آرشیو نوشته‌ها و شناسایی نویسنده:

>> واپسین نوشته‌ها
تبلیغات

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها: